اگر علی بود
حال و هوای این روزهای ایران ما را تنها علی به تمامی میگوید. جوانمردی که سالها به مصلحت سکوت میکند و به زمانش عنان زبان به شمشیر میسپارد. مردی که برای آیندگانی که در حکومت ظلم زندگی خواهند کرد، اشک میریزد.چند جمله ای از خطبههای علی:
1- حاکم بر نوامیس و جان و اموال مسلمانان نباید بخیل باشد تا در خوردن اموالشان حریص شود. نباید نادان باشد تا مردم را با نادانی خود گمراه کند. نباید ستمکار باشد تا به ستم روزی آنان را ببرد. نباید از گردش دولتها بترسد تا گروهی را همواره بر گروهی دیگر ترجیح دهد. نباید در داوری رشوه خوار باشد تا حقوق مردم را از میان برد. نباید سنت پیامبر را فروگذارد تا امت را به هلاکت افکند.
2- بعد از من بر شما روزگاری خواهد آمد که در آن هیچچیز پنهانتر از حق و هیچ چیز آشکارتر از باطل نیست. دروغ بستن به خدا و پیامبرش از هر چیز بیشتر رواج دارد.کالایی در نزد مردم کسادتر از قرآن نیست، اگر آن را چنانکه باید بخوانند و باز کالایی پرسودتر از قران نخواهد بود اگر معنیش را تحریف کنند.
3-مردی که شمشیرهای کین را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند سزاوار است که خویشاوندان وی او را دشمن دارند و بیگانگان از گزند او ایمن ننشینند.
پینوشت: این پست را به نیابت از مهران نوشتم که اگر بود بیشک اینچنین مینوشت
از عمر وبلاگ مشترک من و مهران قریب به سه سال میگذرد. عجیب عادت کردهبودم به نوشتن در این فضای مجازی و شریک شدن با دیگران. اما امروز تصمیم گرفتهام تا فعلا بار ببندم و بروم از سبکبارانی که ابتکار مهران قاسمی بود. شاید زمان سکوت فرا رسیده است. ممنونم صمیمانه از تمامی دوستانی که مرا یاری دادند چه در رزوهای بودن مهران و چه در یک سال و چند ماه گذشته.عجیب دوستیهای این وب لاگ برایم ماندگار شدهاند. ننوشتن در این فضا هم بیشک به معنای پایان این دوستیها نیست.امروز دوستی برایم کامنتی گذاشته است که همیشه از به تحقق پیوستنش در این یک سال واهمه داشتم.چه آن روز که مهرانم را به خاک سپردم و سعی کردم در ملا عام نلرزم تا گوشهایم میزبان انتقادات ناجوانمردانه نشود،چه ان روز که از اعتماد ملی در سکوت رفتم و لب باز نکردم که کدامین نامرد در لباس مرد چاره ای نگذاشت برایم جز رفتن. و چه این روزها هرگز دلم نخواست نام مهران را اسبابی کنم برای زندگی کردن در رفاه.
پینوشت: باز هم باید یک دعا را هر شب زمزمه کنم: خدایا مهلتم نده که نابخردی دیگران عنان صبر را از من برباید.
فعلا تا زمانی نامعلوم.
پینوشت: هیچ حسی در دنیا حس نوازش موهایت با دستان پدر نیست.هیچ لذتی عمیقتر از بوسیدن مادر در خواب نیست.
باران که میبارد باید منتظر عیدی خدا باشی که قرار است در یک سنتشکنی غریب بیست و یک روز گذشته از سال نو غافلگیرت کند. قرار است در گوشهایت زمزمه کند که : یادم نرفته بود تو بنده گناهکارم را.
بهار که میآید همه حسهای غریب و دوستداشتنی عالم را یکجا با خودش مهمان دلت میکند.باران که میزند دلت میخواهد بار و بندیل را جمع کنی و کوچ کنی به کوچه پس کوچههای ولیعصر.صورتت را بینگاه متعجب عابران که انگار دیوانهای را نگاه میکنند رو به آسمان نگاه داری و فقط بشماری: یک قطره، دو قطره..............
بهار را دوست دارم. با وجود همه این حسهای لحظهایش. با وجود یک دم شادی که استخوانت را قلقلک میدهد و غمی که آن هم زیباست. یک روزش امیدواری و یک شبش ناامید از دنیا. همه این حال و هوای بهاری را میپرستم. در این روزها باید صد بار " برای یک روز بیشتر " را بخوانی.باید یاد بگیری زندگی در لحظه را انگار که فردایی نیست.
پینوشت: باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد
پینوشت: جای هیچچیز خالی نباشد جای برق چشمهای تو خالیست وقتی که نمیتوانستی هدیهام را پنهان نگاه داری.کاش حالا امشب همان چشمها را برایم کادوپیچ کنی و بفرستی زمین.
یک بار اما از خودت نمیپرسی که سنگلاخ این مسیر را تحمل میکنم.اما صبر آنجا معنا دارد که بدانی ظفر در پیاش خواهد آمد.هجر وقتی زیباست که بدانی وصلی از راه خواهد رسید.برای من که پایان راه خواندهام در مسیر ماندن به امید سراب سخت است.
پینوشت:میدانم که مرموزترین پست وبلاگم را نوشتهام.اما فقط برای ثبت است در ذهنم.
ابر آمد، ساعتی بارید، رفت
باز انگار از کتاب لحظهها
بیحضورت واژه امید رفت
بودنت مانند ماه از پشت ابر
لحظهای آمد،کمی تابید،رفت
بیتو اطمینان روشن ماندنم
تا ته تاریکی تردید رفت
قصه ای شد با سه جمله دیدنت:
باد آمد،شبنمی را چید،رفت.
پینوشت: هجدهمین برگ از تقویم سال یکهزار سیصدو هفتاد و هشت من این شعر را بر تن کردهبود.ده سال پیش.آنقدر کودک بودم که عشق برایم غریبه بود.حالا اما میدانم که آن روزها هم دلتنگ مرد سنگین وزن زندگیم بودم که چون نسیم آمد،صورتم را نوازش کرد و رفت. بوی دستهایش اما هنوز بر صورتم مانده. دلتنگ او بودن آسان است.مثل دوست داشتنش.
مردیست شاید در دهه ششم زندگیش.مینشیند وسط خیابان روبهروی پلاک ماشین.با همان خودکار بیک شماره را با خیال راحت یادداشت میکند.انگار نه انگار وسط خیابان نشسته است و درست در مسیر حرکت ماشینهایی که با سرعت میگذرند بیاندک نگاهی به او. میگویم: از روی زمین بلند شید ماشینها سرعت دارند. بلند میشود زل میزند در چشمهایم.میگوید: نمیبینند و میزنند و من میمیرم. میگویم : خدا نکند.
سرش را پایین میاندازد.زیر لب میگوید: دخترم ما زبالههای جامعه هستیم.نبودنمان بهتر از بودن است.
دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برای خودم.دلم میگیرد برای مایی که در جامعهای زندگی میکنیم که میخواست عدل علی را به تصویر بکشد اما اشک مظلوم را بر گونههایش خشک کرد.
پینوشت: میگویند مردم دو چیز را متوجه نمیشوند: مرگ فقیر و ننگ غنی را.
باز من خسته میشوم.باز سایه تو که نه خودت هویدا میشوی.باز من عنان به دست احساس میدهم و درست در همین لحظات است که تو قطره اشک را پاک میکنی و نزدیک میشوی. سه سال شد که آمدهام اما هنوز همان معامله را با تو میکنم که همانجا روبهروی خانهات به من آموختی. نمی دانم این سبک مراوده با چون تویی مجاز است یا باز من همان چوپانم و موسی نیازمندم.جز این را به من نیاموختی.جز این را هم نمیتوانم.
اشک که سرازیر میشود.دستان تو دراز میشود.دستانم را میگیری و بلندم میکنی.چشم در چشم تو.اشک امان نمیدهد.سر بر میاندازم که گناه بار را سنگین کرده و مجالم را ربوده.تو چه دیر به دیر در آغوشم میگیری.سر بر شانههایت میگذارم.میخواهم های های بنالم از خودم و از بندگانت.از کم طاقتیام و از صبرت.از دعاهایی که مستجاب نکردی و گفتند حکمت است.از حکمتهایی که بر من نازل کردی و گفتم رحمت است. اما باز سکوت است میان من و تو.چه نیازم به زبان؟مگر نه آنکه تو همان ارحم الراحمینی که نانوشته میخوانی و ناگفته میدانی. سکوت هم میان من و تو رمزیست.بلندم میکنی.با همان دستان که میگویند قهار است و من میگویم که رحمان است. چشم باز میکنم.روبهرویم دریاست.نگاهم میکنی. با همان نگاه می فهمم که باید بزرگی دل را و بی انتهائیش را از دریا بیاموزم. هنوز سیر نگاه نکردهام که باز جلوتر میبریم. این بار روبهر ویم اقیانوس است.همانجا که میگویند مادر تمامی دریاهای دنیاست. میدانم که میگویی من هم چون رفتگان چند روزی در دریایم و بعد باز به اقیانوس بازمیگردم. بلندم میکنی. پایین کوهی استادهام بس رفیع و جلیل. قلهاش را نشانم میدهی.میدانم که باید ایستادهگی را از کوه بیاموزم.غرور را هم برای همه آنچه که به من عطا کردی. به جنگل میبریم. تکیه میدهم به درختی بس کهنسال.اشاره میکنی به شکوفهها.میدانم که باید بخشندهگی را از همین درختان بیاموزم. میوه میدهند بیآنکه بدانند محصول را که برداشت میکند. آن زمان هم که دست دراز میکنی تا میوهاش را بچینی ،قامت خم میکند تا طالب راحتتر به مراد دل برسد.
میگویم دلم تنگ است.با من انگار اشک میریزی.میدانی که دلتنگ اویم.میکشانیم با مهر تا آنجا که قبرستانش مینامیم. شاید درست بالای سر محبوب.اشک مجالم نمیدهد. چه کسی جز تو شاهد عهدی بود که او با رفتنش ناتمام گذاشت؟ چه کسی جز تو آن آخرین دم مرا یاری داد تا بایستم و بپذیرم.من که اشک میریزم و تو که میخندی.نگاهت میکنم.میگویی : از بازی ما آدمها خندهات میگیرد. آن هنگام که نوزادی از بهشت و از آغوش تو به زمین میآید و از مهربانش جدا میشود ما شادیم. امان از روزی که ما وداع میدانیمش و تو وصال. آدمی چشم که میبندد در آغوش توست.سخن خاموش تو باز آرامم میکند.همه بازمیگردیم. گلایههایم را قورت میدهم.میدانم آنچه را که نمیدهی خیری در آن است و از آنچه که بر من عطا میکنی خواهی پرسید.
پینوشت نخست: به گمانم رابطه با محبوب به همین آسانیست.همین که او را شاهد بگیریم. همین که پیش از هر حرکت نگاهش کنیم و در دل بگوییم میدانم که هستی. چرا برخی می خواهند سختش کنند را نمیدانم.چرا میخواهیم دورش کنیم از معادلات روزمره نمیدانم. چرا از او قهاری میسازیم که بندهاش را برای دوست داشتن مواخذه میکند را هم درک نمیکنم. او به اندازه آب زلال است و به اندازه ماه مهربان.کافیست بدانیم که هست. عشق بازی به همین آسانیست/ که گلی با برگی.
پینوشت آخر: این هم از حافظ که جایش در سال نو خالی بود:
کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد/به پیش اهل نظر حاصل از بصر دارد
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه/که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
ز زهد خشک ملولم،بیار باده ناب!/که بوی باده مدامم دماغتر دارد
ز باده هیچت اگر نیست،این نه بس که تو را/دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد؟
کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد/به عزم میکده اکنون سر سفر دارد
وعده دادهام که قلم به دست ور منفی ذهن ندهم.که واژههای تلخ انتخاب نکنم.ناسلامتی پست سال نو ست.باید شیرین باشد چون عسل.امیدوار کننده باشد چون خورشید هنگام طلوع.حالا من هم نیت کردهام که خلف وعده نکنم. که جفا پیشه راهم نشود.
یک سال هم رفت.تندترین سالی که در این بیست و شش سال تجربه کردم.یا من سوار اسب بودم.یا زمان برای هشتاد و هشت شدن بیتاب بود.من اما میدانم که قصه چیز دیگریست.یک سال کامل بیمهرانم گذشت.نه دستهایش را داشتم در دست و نه نگاهش را در دل.باور نمیکنم گذر روزهای بیاو را. اما انگار روزگار مهربان تر با زندگان است تا رفتگان. اما من میدانم که عقربههای ساعت این بار به دست مهران افتاده بود. او هم با مهربانی تند تند تند همه را چرخاند تا سیصد و شصت و پنج روز سال بگذرد به تندی باد.
باز هم هفت سین امسالم بیمهران است.اما چه باک که من دستهای خداوند را حلقه شده بر گردنش میبینم.رفتنش هیچ گاه از جنس مرگ نبود.از جنس زندگی بود با لبخندی عمیق.
یک سالی که گذشت اگر روزهایش مهربانی مهران را نداشت و شبهایش آرامش او را. اما تک تک لحظههایش دوستانی را داشت که همگی نو نو نو بودند. عیدی پارسالم از خدا. دوستانی که از جنس غمهای من بودند.رنگ تنهائیم.همراه شبهای تاریکم.شریک روزهای شادیم و غمم. شاید برای همین است که ارتباطم با بسیاری فراتر از پستهای این وبلاگ رفت.صدایشان را شنیدم. دستانشان را گرفتم.در نگاهشان خیره شدم و برایشان از اعماق قلبم آرامش خواستم.
حالا میخواهم برای تک تک شان ارزو کنم.برای دو الهامی که بیبدیل دوستشان دارم. برای الهامی که درست هم سرنوشت من است آرزو می کنم هشتادو هشتش مملو از عشق باشد و آرامش.دوست دارم شاد ببینمش.برای الهامی که از من دور است و حالا این روزها عزم سفر کردهاست آرزو میکنم صبر و صبر و صبر.اعتماد به عشق و اطمینان به خود.برای هدی و امیر یا همان کویر معروف روزهایی ارزو می کنم مملو ار عشق در کنار هم و دوست داشتنی بی بدیل.برای حافظ آرزو میکنم روزهایی خوش با طعم عشق.برای یک نفر اینکه به زودی زود بشود دو نفر و از لاک تنهائی بیرون بیاید.برای پارسا روزهایی که در آن هم منطق حکمفرما باشد و هم عشق.برای زهرا رضایی تولد سالم کودکی را آرزو دارم که میدانم به واسطه داشتن مادری چون او بس خوشبخت است. برای هاشم حکمه آرامش روح و خستگی ناپذیری از ملالتها.
برای تمامی دوستانی که در یک سال گذشته با حضورشان در کنارم چه در فضای مجازی وبلاگ و چه در حقیقتی به نام زندگی امید را راهی لحظه هایم کردند بینهایت ممنونم.سالم را برایم زیبا کردید با بودنهایتان.
دعایم کنید که حول حالنا مشمول روزهای سال جدیدم شود. دعایم کنید تا روزی زنده بمانم که حضورم کسی را آزار نمیدهد. دعایم کنید که نه با کلامم و نه با نگاهم دلی را نشکنم که شاید اجل مهلت بازسازیم ندهد. این روزهای آخر سالم با دوستی گره خورده است که برایم چون غذای روح است.امیدوارم جنس این دوستیها از رفاقتهای زمینی نباشد.اما خاتمه مصرعی از منزوی : در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به اشک.
بهارتان پایدار.
پینوشت: بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد / ور فاصله نیز افتد بسیار نخواهد شد / از دیده سفر کردن آغاز ز دل رفتن/ هر بار اگر میشد این بار نخواهد شدـ ( از حسین منزوی)
می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق!
در نیمراهم می نهی که
بتنهائی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
نادیده گرفته باشی؟
آه که چقدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان
و چه ناگهان نابه هنگامی!
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی:تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگر نشانت نداده بودم،
راه های نرفته ام را؟
پی نوشت :از حسین منزوی ست که خیلی خیلی برایم بیگانه بود تا چند روز پیش.
عشق، ارادت، دوست داشتن، پرستش، شهادت، درد، دعا، ایثار، شک، تنهائی، اخلاص، یکتائی، یکتوئی، اضطراب، انتظار، صبر، حق، ارزش، قداست، ایمان، زیبائی، خیر....این ها همه معنای غیبند.یادگارهای بهشتی اند که با آدم به زمین آمده اند.و در زمین نیز همچون انسان بیگانه اند و غریب و معمائی نافهمیدنی.این است که هرگاه بدانها می اندیشیم همچون گلبرگ های لطیف غنچه ای ناشکفته در لای انگشتان " تشریح" می پژمرند و در برق نگاه های "خشک علم "محو می شوند.
پی نوشت: لازم به گفتن نیست که متن از دکتر علی شریعتی ست. شریعتی می گوید :"او که هنوز مسخ نشده است و هنوز با شب خو نکرده است از صبح سخن می گوید."من چند شب است که از صبح سخن نگفته ام؟ فکر مسخ دیوانه ام می کند.دلم را می لرزاند.
سه سال بیشتر بود که ندیده بودمت. دیروز روبهرویم نشستی.نه تو از روزگاری که بر من رفت میدانستی و نه من از سرنوشت تو. از زندگیت میگویی.از اینکه همراهت را دوست داری و.........تو که حرف میزنی در عمق نگاهت غربتیست غریب.میپرسم:دوستش داری؟سرت را آنچنان محکم تکان میدهی که کم مانده است بخورد به میز روبهرو. مردد میشوم.چیزی سر جایش نیست.من از مهران میگویم و تو همدردی میکنی.
هنگام خداحافظی تو مردد میشوی.میپرسم:مطمئنی که از این روزهایت راضی هستی؟
چشمانت بارانی میشود،میگویی:عشق به راستی وجود دارد؟من عادت کردهام.
تو میروی.من قدم میزنم. انکارهایت و اصرارهایت هر دو شکبرانگیز بود و تو ندانستی که نگاهت همه چیز را لو دادهبود.
دلم اسیر واژه هاست/ اسیر یک سبد نگاه/ اسیر کوه خنده ای / که بی سخن زجا پرید/ دلم اسیر خاطره ست/ اسیر یک نوشته است/ به روی کاغذ سپید/ دلم اسیر شعر شد/ اسیر عشق و بیم شد/ اسیر آن نگاه گنگ/ به لحظه غریب شد/ دلم اسیر آه شد/ اسیر آه حسرتی/ که پیر پیر پیر شد/ دلم اسیر ماه شد/ اسیر یک ستاره شد/ دلم اسیر راه شد/ اسیر سنگ و شیشه شد/ دلم که شیشه شد ز عشق/ وداع تو که سنگ شد.
پینوشت : برای م .ق.
مبتلا شدم. مبتلا به نوعی خودفراموشی عظیم. نمیدانم چه چیزهایی را دوست دارم و از چه بیزارم. گم شدهام . گم شده در هیاهوی هیجانی که هماره آزارم میداد. پیدا شدنم سخت نیست اما نمیدانم چرا دست و پا زدنهایم ره به جایی نمیبرد.خود فراموشی یعنی خودم را فراموش کردهام. خود خود خودم را.
پینوشت (1 ): همه چیز تمام شد.دادگاه تشکیل شد.گفتند تو دیگر نیستی.گفتند خیریتی بوده در این نبودن. گفتند خدایش بیامرزد.گفتند قسمت نبود با هم بمانید.گفتند مرد خوبی بود . گفتند نویسنده بود . گفتند مترجم بود. گفتند روزنامه نگار بود. گفتند حیف شد.گفتند . گفتند . گفتند . گفتند .یک کلمه تو بگو : چرا؟ ( تو برای من هیچ کدام نبودی جز یک مرد.جز یک دوست.)
پینوشت (2):اگر تو عشق بودی بیراه نیست اگر بگویم غیرقابل تکرارترین حادثه روزگار بودی و هستی.
/* /*]]>*/
نکته جالب در صفحه نخست امروز روزنامه اعتماد ملی سخنان آقای کرباسچی بود
به عنوان نمی دانم چه مقامی در کنگره جوانان این حزب. ایشان در بخشی از سخنان خود
گفتهاند بعد از رهبری و آقای هاشمی شخصی با سابقه ایستادگی مانند کروبی نداریم.
حالا من نمی دانم منظور ایشان از ایستادگی چیست . اگر ایشان هنوز در فضای انقلاب
به سر میبرند فکر میکنم ره به ترکستان بردهاند چرا که ما دیگر خسته شدهایم اینقدر
آقایان از خودگذشتگی و ایثارشان را در این سی سال بر سر ما کوبیدند. بعد هم گمان
نمیکنم که این ایستادگی منفعت دنیوی نداشته است برای به ظاهر اصلاحطلبان.
اما در باب بحث انتَظار معجزه داشتن از آقای کروبی. چطور همین دوستان از
آقای خاتمی انتظار معجزه در حوزههایی از اقتصاد گرفته تا سیاست را داشتند اما حالا
که نوبت به دوستانی رسیده که اخیرا جامه خودی را بر تن کردهاند باید به عالم و
آدم بگوئیم توقع بیجا ممنوع! بنده که ترجیح میدهم اگر قرار است انتظاری نداشته
باشم منت آن را بر سر خاتمی بگذارم و نه دیگران. بحث دیگر مقوله زندان رفتن آقای کروبی است و گویا آقای کرباسچی هم سابقه
زندان خود را با شیخ اصلاحات مقایسه میکند . ایشان ادعا میکنند که آنها که از
جامعه مدنی سخن میگویند درد زندان را نکشیدهاند . به گمانم آقای خاتمی هم باید
اندکی مال مردم خواری کند تا به زندان بیفتد و بعد بتواند به راحتی از جامعه مدنی
سخن بگوید. البته آقای خاتمی هنوز چند قدمی از سایر رقبا عقب است. نه روزنامهای داشته
که در آن طعم اخراج دیگران را تنها به جرم انتقاد چشیده باشد و نه روزنامهای در
گیر و دار توقیف که حق کارمندانش را پرداخت نکرده سینه سپر کند و در همان مسیر قرار
گیرد که باد وزید.
تفال به حافظ ژست زیبایی است که آقای کرباسچی از زمان سینهسپر کردن
برای خاتمی آموخته است. اما حقیقت این است که حضرات هنوز ره بسیار دارند تا آیین
سروری بیاموزند.
پینوشت:خاتمی سیاستمدار خوبی نیست چرا که ذات سیاستمداری در این
مملکت با پلیدی و دروغ گره خوردهاست. اما یک چشم هم به آقای کرباسچی : ما گذشته
را تکرار نمیکنیم اما برای فرار از این تکرار دست به حماقتی بیبدیل هم نخواهیم
زد.
پینوشت:دو درد را درمان نیبست: پلیدی ذهن و فقدان شرافت.
پینوشت: تا به حال شده است که تنها سند آشنایی تو و یک نفر دیگر خاطرهای باشد مشترک از یک دوست.خاطره تو خوب باشد و خاطره او از همان دوست مشترک دردآور. در این جور مواقع است که حتی نمیدانی میتوانی سلام بدهی یا باید بگذاری خاطره مشترک کار خودش را بکند.مخمصهایست زندگی بس وسوسه کننده.
تمام عبادات ما عادت است/ به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز/ دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز/ به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت/ دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها/ جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست/ چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است/ بیایید تمرین وحدت کنیم
وجود تو چون عین ماهیت است/ چرا باز بحث اصالت کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است/ چرا بحث معلول و علت کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را / پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ/ پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عینالقضات/ میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری/ نگاهی هم از نو به سنت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست/ همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده/ که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت: / بیا عاشقی را رعایت کنیم
پینوشت: شعر از قیصر امینپور است. شعر نامه شدهاست این وبلاگ و چارهای نیست چرا که حال این روزهای من تنها در همین خطوط تعبیر میشود.