تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
دلتنگ م در سالروز میلاد ابدی ات...
واژه کم نیست برای بیان دلتنگی..برای حدیث زنده به گوری من بی تو..واژه کم نیست برای گفتن از فقدان چشمهایت..نبود دستهایت..نداشتن صدایت..واژه کم نیست برای به تصویر کشیدن آخرین باری که در آغوشم کشیدی و آرام رفتن را بر ماندن ترجیح دادی..واژه کم نیست مرد من..من اما تنها دلم می خواهد یک عبارت را مدام تکرار کنم: دلتنگ م...دلتنگ م....دلتنگ م.....

پی نوشت:بدهکار هیچ کس نیستم/ جز ماه/ که تو را به یادم می آورد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:14 توسط |

ندید و تو را ربود
چهار سال پیش همچین شبی من و تو با هم فیلم نگاه کردیم..قلیون کشیدیم..خندیدیم..تو برایم پیامک زدی..موهایم لای انگشتهایت بود که خوابیدم..پیش از خواب گفتم:ممنون که هستی...خدا اینهمه خوشبختی را ندید؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:28 توسط |

از این جهان رفتی..
زندگی رویایی است که هیچ عقلی از آن سر در نمی‌آورد، اما بسیار دل‌‌‌ها از آن رنج می‌برند؛ و تو، درست در همان وقتی که مقرر بود رنج ببری، از این جهان رفتی.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:20 توسط |

از راه رسید

همیشه زود می رسد.این دی ماه لعنتی همیشه پس از طولانی ترین شب سال بساطش را ولو می کند روی زندگیم..ثانیه ها نفس گیر می شوند، شب ها تلخ می گذرند و روزها انگار سنگین ترین لباس همه عمر را بر تن کرده اند...این دی ماهی که تو را از من گرفت باز از راه رسید..باورت می شود شد چهار سال...چهار سال...چهار سال...

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 17:7 توسط |

تکرار......
نفس گیر این آذرماه بی تو..تو می دونی چقدر شوم هوای خونه ای که از روی تو محروم...

پی نوشت: اینجا را با دنیا عوض نمی کنم..اینجا را که تنها یادگار مانده از توست..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 12:13 توسط |

به زندگیم خوش آمدی
شانزدهمین شب از آذرماه هشتاد و سه تو برای نخستین بار مهمان خانه پدری ام شدی..یادت سبز که از همان نخستین لحظه، مهرت در دل همه افتاد..جایت خالی ست و می دانم که در حضور دوست ،تو بی تاب نیستی....

پی نوشت: این تقویم پاییزی رهایم نمی کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:43 توسط |

یگانه ای تا ابد......
اگر بودی مرد من ! مثل روزی هزاربارها سرم را روی شانه هایت می گذاشتم و در گوشت زمزمه می کردم: لوسی خون بی بی اومده پایین...تو هم با آرامشی که از یک مرد بعید بود می گفتی:لوس خودمی...

پی نوشت: دنیا بعد تو اینچنین واژگانی را دیگر از من نشنید و چنین مردی را دیگر به خود ندید..می فهمی یگانه بودن بعد چهار سال یعنی چه؟؟می دانم که می فهمی...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:28 توسط |

کمی برای من بخند
خنده هات رو دوست داشتم....
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:14 توسط |

هنوز با منی
این همه خواستن دستهات بدون حتی نوازش؟؟؟؟

پی نوشت: چهار سال است که دیگر وقتی شب ها کنارم دراز می کشی جای من تنگ نمی شود....

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:21 توسط |

یا من کر شدم یا دیگران لال
بیا و بگو چه رازی بود در صدایت که هربار صدایم می کردی من از نو خودم را در میان لب های تو می شناختم...بیا و بگو چه سری بود در نگاهت که هر بار نگاهم می کردی من مجنون غرق شدن در دریای چشمانت می شدم...بیا و بگو چرا هیچ صدایی بعد تو صدا نشد و هیچ نگاهی بعد تو دریا....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 1:12 توسط |

برای ده دقیقه فقط خدای من باش
یعنی ممکن است امروز به یمن این باران برکت، ده دقیقه دست از خدایی بر آسمان و زمین برداری،بیایی کنارم بنشینی و تنها به چند سوال کم زحمت تر از اداره این همه دل پرآرزو ،پاسخ دهی؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:23 توسط |

حس رفتن
بعضی روزها از خواب که بلند می شوی حس رفتن داری..حس دل کندن..حس پایان دادن به یک انتظار طولانی..بعصی روزها می دانی که برخی آدم ها پیش از آنکه بیایند،رفته اند..

پی نوشت: از برف آدم که بسازی ، دل ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 9:56 توسط |

این خاطرات لعنتی
خاطرات پیر نمی شوند

پیرم می کنند.............

پی نوشت: "من" تو را برای تمام این روزهای پاییزی می خواستم،"خدا" نخواست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 11:6 توسط |

خوش آمدی خاطره
تو در تک تک این دانه های سپید آسمانی پنهانی مهربان مهران من

پی نوشت: امسال دو ماهی زودتر خاطره هایم را زنده کردی...می دانی که دلتنگ م

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:29 توسط |

کجاست؟
چه رازها که نگفتم،کجاست هم نفسی؟

چه راه ها که نرفتم،کجاست هم قدمی؟

پی نوشت: با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 15:30 توسط |

کجای دنیایی؟
ای بی نشان محض،نشان از که جویمت؟؟

پی نوشت: کاش پاییز ۸۵ بود و من دوباره از نو عرفه را می بلعیدم..محشر و طواف های آخر را...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 19:17 توسط |

باران یاد تو
باران که زد

همه جا خیس شد

جز دل من

که باران با یاد تو

آتشش زد

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:28 توسط |

از دست ننشینم
دست در حلقه‌ی آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه‌ی جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله‌ی دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

پی نوشت: طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 13:57 توسط |

نیا باران،زمین جای قشنگی نیست
بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

پی نوشت: علت مرگ را بنویس:ابتلا به وبای خاطره در سرما و گرمای یک پاییز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:52 توسط |

مهربان مثل گلابی
به گمانم هیچ میوه ای به مهربانی " گلابی " نیست.

پی نوشت: می دانم که از حالا تا روزی که زنده ام هربار گلابی بخورم اشک می ریزم....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 17:4 توسط |