تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
به نام پدر
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:42 توسط |

ما را گوشه ای آرام بس
امروز سخت گذشت . سخت تر از آنکه قابل توصیف باشد . امروز اشک ریختم برای آنچه که دیدم اما هرگز انتظار دیدنش را از نزدیکترین دوستانم نداشتم . امروز  متاسف شدم . برای خودم و برای آن دو . برای خودم تنها و تنها به این دلیل که اعتماد کردم و برای آن دو تنها به این دلیل که دوست خطابشان کردم . تنها واژه ای که تعداد معدودی را به این نام می شناسم. از  خودم می پرسم او که آن بالاست چقدر از داشتن چون مایی شرمنده است؟ خسته ام از نامردی ها از ناملایمات. از اعتمادی که نباید می کردیم نه من و نه مهران قاسمی. امروز ظرفیتم برای نخستین بار تا آخرین قطره آب شد و بر زمین ریخت . حتی اشک هم آرامم نکرد . تلخ ترین حادثه دنیا ضربه خوردن از کسانی است که برایت معنای دیگری داشتند . سالها می شنیدم که زندگی یعنی یک بازی کثیف یک قمار بی برنده. امروز هزار بار آروز کردم که کاش هر چه زودتر برگه ها را واگذار و پرواز کنم . دوستان همه پیروزی از آن شما. همه افتخارات را سخت در آغوش بگیرید تا تنها حرفی برای پچ پچ کردن در گوش و سخنی پنهانی برای آزار دادن روح دیگران در چنته داشته باشید ٬ ما را گوشه ای آرام بی یاران دغل باز بس.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:44 توسط |

آسوده بخوابید !

بحران لبنان ظاهرا به پایان خود نزدیک می شود. برای این فرجام باید به خیلی ها تبریک گفت . به ملت لبنان که در دشوارترین شرایط در کنار فرزندان مبارز خود ایستادند،  حتی اگر خانه شان بر سرشان آوار شد و حتی اگر عزیزی را از دست دادند باید تبریک گفت. به رزمندگان مقاومت که افسانه و هیمنه اسراییل را چنان در هم شکسته و هزار پاره کردند که شاید برای همیشه معادلات حاکم بر منطقه متحول شود هم باید تبریک گفت ، همچنان که به نصر الله که همانند نامش نویدآور پیروزی الهی بود . به سیاستمداران لبنانی هم که اختلافات را کنار گذاشتند و در کنار مقاومت ایستادند باید تبریک گفت و به بسیاری دیگرهم . اما در این میانه سهم برخی از دوستان عزیز و هموطنان گرامی را هم نباید از نظر دور داشت!باید به این عزیزان تبریک گفت و صمیمانه هم تبریک گفت چرا که:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:44 توسط |

دعایمان کنید

یک سال گذشت. آنقدر سریع که هنوز نه من باور کرده ام و نه سارا این گذر گذرای روزها و ماه ها و حالا یک سال را. حس عجیبی است جشن یک سالگی تولد یک زندگی مشترک٬ شاید به همان غریبی شروع . شاید به همان غریبی حسی که مانع شده لحظه ای به گذشته بیاندیشم، لحظه ای را  وقف مرور خاطرات حتی شیرین ماه ها و هفته ها و حتی ساعتی پیش کنم . احساس مسافری را دارم که بعد از ماه ها و شاید سال ها انتظار در راه مقصدی است که رویای هر شب و روزش رسیدن به آن بوده و با برداشتن اولین گام نگاهش به مقابل دوخته شده است. سفر لذت بخش است و مناظر زیبا، اما تمام این زیبایی زمانی معنا می یابد که به سمت مقصد حرکت کنی. می توان مناظر را تحسین کرد و لذت برد اما توقف جایز نیست. حالا من هم مسافری هستم که از لحظه لحظه این سفر لذت برده و می برم ، اما چشمانم دوخته به افقی است که قرار است مقصد من و همسفری باشد که آغاز این سفر را ، تداومش را و قطعا رسیدن به مقصد را  بیش و پیش از هرجیز و هر کس مدیون او هستم.  برایمان دعا کنید تا پای رفتن مان باشد و در هیاهوی و سراب چشم از مقصد برنگیریم. دعایمان کنید که اگر لیاقت رسیدن به مقصد نداریم، سزاوار پیمودن راه باشیم. دعایمان کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:1 توسط |

بیست و یکم مرداد ماه هشتادو چهار
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

درست یک سال پیش بود در چنین شبی. خدا مهربانیش را بر من تمام کرد تا همه عمر وامدار محبتی باشم که هنوز حضورش را باور ندارم . او با آن چهره خندان دستانش را به سویم دراز کرد تا از این پس مردی را همراه زندگیم کند که برایم بسیار فراتر از همسر بود و بسیار فراتر از یک دوست. نمی دانم به شکرانه چند سالی که از او نعمت بودن را گرفته ام باید سجده اش کنم  یا برای پدر و مادری از جنس بلور یا آخرین نعمتی که دریای محبت است و کوه صبر. از او می خواهم که یاریم کند تا قدردان محبتش باشم  و  همراهیم کند تا لایق بودن با فرشته ای باشم  که هنوز ذره ای از دریای محبتش را جبران نکرده ام.

متشکرم هم از او و هم از تو برای یک سال زندگی در اوج.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:13 توسط

وطن فدای آزادی!

شمار كشته‌هاي حمله موشكي حزب‌الله به شمال اسراييل به ۱۹نفر رسيد.

 انجمن روزنامه‌نگاران عراق شمار خبرنگاران مقتول را ۱۳۵تن اعلام كرد.

 شش اسراييلي در شهرك صهيونيست‌نشين "الجليل الاعلي" كشته شدند.

 بيش از ۱۵۰۰سرباز انگليسي در عراق، رواني شده‌اند.

 يك عضو جنبش جهاد اسلامي فلسطين دركرانه باختري به شهادت رسيد.

 يك نظامي انگليسي در افغانستان كشته شد.

 دو سرباز پليس در جنوب غرب افغانستان كشته شدند.

 ۶نفر در روستاي "انصار" در جنوب لبنان شهيد شدند.

 .

جهان این روزها در جنگ و بدبختی می سوزد . نوزادانی که این روزها متولد می شوند حتی از من و تویی که پدران و مادرانمان ما را در آتش و بمباران دشمن به چنگ و دندان گرفتند نیز بدبخت ترند . پیرمردان و پیرزنانی که نیمی از عمرشان را مقابل تلویزیون به تماشای صحنه های هیروشیما ، بوسنی هرزگوین و عراق گذرانده اند نیز آرزو می کنند که کاش این روزها را به چشم نمی دیدند .

 کمی آنطرف تر دختری به سن و سال من مادرش را با اشک چشمانش دفن می کند و پسری به سن و سال تو خواهر و برادرانش را از زیر آوار بیرون می کشد . من نیز مانند تو دوست عزیز از  جنگ بیزارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 20:55 توسط |

زنده باد بی سوادی !

تجربه این چند روز برایم بسیار آموزنده بود . آن قدر آموزنده که برای لحظاتی از خودم و از حرفه ای که انتخاب کردم خجالت کشیدم. همیشه احساس می کردم که روزنامه نگاران طیفی فرهیخته اند که مردمان دیگر قرار است دنیا را از چشمان آنان ببینند و امروز به این نتیجه رسیدم که این طیف فرهیخته خود چه ناتوان است در دیدن واقعیت.

موضع گیری های خیلی از دوستانم برایم همیشه حیرت آور بود اما این حیرت را همیشه با اختلاف نظر و هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی دیگر توجیه می کردم. همیشه می ترسیدم از روزی که به این باور برسم که جامعه روزنامه نگاری ما ٬ و من هم به عنوان عضوی از آن ٬ نه از ناآشنایی با علم روز روزنامه نگاری و موارد مشابه ٬ که از بی سوادی رنج می بریم . امروز اما می خواهم اعتراف کنم . اعتراف کنم که ما بی سوادیم! و برای این بی سوادی از   تمام مردمی که سال ها به ما اعتماد کرده اند و نگاه خود را با آنچه که ما به خوردشان داده ایم منطبق کرده اند ٬ پوزش می خواهم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:14 توسط |

برای مسافری با کوله باری از دوستی

 روزی ده ها نفر می روند و ما روزی ده ها بار می شنویم که او رفت . رفتن دوستان این روزها تبدیل به خبری عادی شده است . اما روزی که دور گردون کمانش را به سمت تو نشانه می رود خداحافظی تبدیل به سخت ترین کار ممکن می شود .

 آرمن هم کوله بار سفر را می بندد تا در نقطه ای دیگر اما زیر همین آسمان و بر روی همین خاک عده ای دیگر را از موهبت بودنش سرمست کند . آرمن برای من و مهران قاسمی بسیار و بسیار فراتر از یک دوست بود . یگانه دوست مهربانی که هر بار دست دراز کردیم به آرامی دستهایمان را فشرد . هر بار خم شدیم با ما خم شد و هر بار که ایستادیم او را نیز در کنارمان داشتیم . آرمن را دوست دارم برای صداقتش ٬ برای مهربانیش ٬ برای انسان بودنش و بیش از همه برای دوست بودنش. دوستی که با او دوستی برایم معنا یافت.  هر بار آرمن را می دیدم آن هم در بهبوهه روزهایی که از  کار خسته بودم و از دیگران دلگیر ٬امیدوار می شدم که خداوند هنوز همه نعمت هایش را از ما دریغ نکرده است .

برای آرمن آرزو کردن کاری ست غیر ممکن که او بهترین آروزها و خیرترین دعاها را در کوله بارش جا داده است .

بهترین دوست روزهای سخت و لحظات نفس گیر  همه آنچه که می توانم بدرقه راهت کنم آروزهایی ست که امیدوارم در روزهای دور بودن از تو هرازچندگاهی خاطره ها را برایت زنده کند : شاد ٬ سلامت ٬ امیدوار ٬ پر آرزو ٬ مهربان و البته موفق باشی.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:48 توسط |