قسمت اول
انتخابات شورای شهر برخلاف تمام هیاهو و فریادهای پس و پیش از آن فقط و فقط یک شکست تلخ دیگر برای اصلاح طلبان ایرانی ( والبته نه جریان اصلاحخواهی) بود. بازخوانی پرونده این شکست در همان روزهای نخست شاید ضروریتر بود و به جا تر اما در میان جشن و سرور پیروزی(!) و یا شاید به سور نشستن شکست رقیب و تمام آتشبازیهای رسانهای که به باورم بیش از آنکه رنگ و بویی از حقیقت داشته باشند تلاشی برای فریب دادن افکار عمومی و همان معدود همراهان باقی مانده با اصلاح طلبان بود ترسیدم که فریاد زدن شکست و به رخ کشیدن آن چندان جوانمردانه نباشد. در ضیافت اصلاح طلبان ایرانی مدتهای مدیدی است که نه میهمان بر جای خود نشسته و نه میزبان وظیفه و جایگاه خود را میداند، حال اگر جمعی هر سال نذر این ضیافت میکنند و به آن دخیل میبندند و بعدهم دور هم نشسته از برکات و معجزات محفل خود سخنها میگویند و قصهها روایت میکنند و جمعی را پای منبرهای نخنمای خود «بخوری» حرافیهای زیبا اما بی مغزشان میکنند، حکایت همان مردمانیاست که شاید اگر خواب بودند میشد بیدارشان کرد به نوایی اما چون خود را به خواب زدهاند نمیتوان ولو به فریادی.
نه تو آن آدم پیشینی و نه آدم ها آن آدم های قبلی
این تغییر هم زیباست و هم دلهره آور
این روزها تنها یک آرزو را هر روز صبح با خودم تکرار می کنم
کمکم کن فراموش نکنم همه آن چیزهایی را که نشانم دادی
کمک کن فراموش نکنم که وامدار محبتت شدم تا پایان عمر
اینجا نزدیک تر از همیشه و همه جا به او که مهربانی بر من تمام کرد بیشتر احساس بندگی می کنی .
اینجا من هستم و او و ما که همگی چشم بر دریای محبتش بسته ایم .
اینجا هرزچندگاهی به خانه اش که خیره می شوم تصویر همه کسانی که التماس دعا داشتند و حتی انها که چنین کلامی بر زبان نیاوردند روبه روی چشمهایم ظاهر می شود .
شیوا عزیز اینجا برای تو هم دعا کردم .
اینجا هیچ کس را نمی توان از یاد برد . تصویر همه می آید و می رود .
امیدورام برای هر آنکس که آروزی اینجا بودن را در دل دارد هر چه سریع تر مسیری مهیا شود که بیاید و با چشم دل ببیند انچه را که طلب کردنی است .