زندگیم طعم وداع می گیرد. صورت او که بی جسم وارد شده بود در برابرم نمایان می شود . مهربان است. لبخندی محو چهره اش را پوشانده است. چشمانش برق می زند و دستانش سفید است درست به سفیدی برف.
دوست ندارم به عقب نگاه کنم اما گویا نگاه آخر سنت دیرین وداع با این دنیاست.سرم را برمی گردانم. هم زشتی ها را می بینم و هم زیبایی ها را . بار گناهانم سنگین است اما نمی دانم چرا دوست ندارم بازگردم .
به او نگاه می کنم که همچنان با همان چشمهای رنگی براق به من زل زده است. احساس می کنم چشمک می زند. دستانم را دراز می کنم به نشانه همراهی.
از خواب می پرم. نه صدای کوبیدن در را می شنوم و نه صورت مهربان آن فرشته را می بینم. گویا هنوز فرصت دارم . شاید دلم بیش از این اقامت اجباری پرواز می خواست . اما هنوز وقت پریدن نرسیده است .
پی نوشت : این روزها بسیار به مرگ می اندیشم . به شکلش و به زمانش؟ خنده دار است اما گمان می کنم چندان ترسناک نباشد. نوعی آرامش است. آرامش ابدی.