ديگر سكوت نميكنم
برای احقاق حقت تنها مانده ام . دوستانی که به امید وعده های رنگینشان تا کنون سکوت کرده بودم همگی سکوت کرده اند . ترس از آنکه بوی تعفن ناجوانمردی که صمیمی ترین دوستت بر تو روا داشت دامنشان را آلوده كند همگان را فراری داده است. حس جذامی را دارم که همگان حتی از نگاه کردن در چشمهایش نیز واهمه دارند. به بیماری واگیردار مهلکی دچار شده ام که نامش طلب عدالت است. تنها بدشانسيام اين است كه اين بار مظلوم تو هستي . مهران من مردي كه هنوز تصوير شب بيداريهايش براي تجربه كتاب " فلسطين صلح نه تبعيض " در ذهنم رژه ميرود نيست تا ببيند كه صميمي ترين دوستش نوشتههايش را به نام خود منتشر ميكند . باور كن كه دوستانت تنهايم گذاشتند. مي دانم كه مي داني چرا . دست تو از اين دنيا كوتاه است اما دست دوستي كه چنين ناجوانمردانه دوستي بر حقت تمام كرد همچنان در اين دنيا به دنبال دزدي اعتبار است. دوستانت چشمان منتظرت را نميبينند و نگاه نگران من را نميخوانند. .مي دانم كه اگر بودي دستانم را ميگرفتي و با صدايي كه آرامتر از هر زمان بود در گوشم زمزمه ميكردي : بگذر از ناجوانمرديش. اما دوستم من نميتوانم بگذرم .نميتوانم ببينم كه دوستت اينچنين به نام مردي كه دوستش داشتي صفحات كتابت را از تو گرفت و سپس آن را زودتر از خود تو منتشر كرد . سي روز است كه سكوت كرده ام . سي روز است كه حوالتش داده ام به خدا. سي روز است كه در تاريكي شب اين جفا را فرياد كرده ام. سي روز است كه منتظر مانده ام تا زنگ بزند و حداقل عذرخواهي كند . دو ماه گذشته است و من در طول اين دو ماه بارها بيتابت شدم اما در اين سه روز بيش از پيش دلم برايت تنگ شده است. باور كردم كه بعد از تو هرگز و هرگز انساني تا اين اندازه آزاده تا اين اندازه جوانمرد تا اين اندازه دوست و صبور پيدا نخواهم كرد. به بودن با تو افتخار ميكنم حتي اگر اين روزها بارها و بارها كسي از در اين تحريريه وارد شود و مرا به سهل انگاري در قبالت متهم كند. به بودن با تو افتخار ميكنم حتي اگر سالهاي سال از اين روزها بگذرد و من دوباره به اين روزگار كج مدار عادت كنم . يادت هست هر بار كه ميلرزيدم دستانم را ميگرفتي و با نگاهي كه بيش از اندازه جدي بود ميگفتي : تو ميتواني . تو تنهايي هم ميتواني . مطمئن باش كه ميتوانم . بله مهران ميتوانم . تنهايي هم ميتوانم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:20 توسط
عصا از کور می دزدند
به دنیایی که مردانش عصا از کور می دزدند من از خوش باوری اینجا محبت جستجو کردم.
ناگفته هایی دارم که فعلا به توصیه یک دوست از بازگویی آنها اجتناب می کنم .ناگفته هایی که نمی توانم تا ابد در برابرشان سکوت کنم اما انچنان تصویر زشت و ناجوانمردانه ای از برخی دوستان است که نمی دانم چگونه می توانم در قالب کلمات از این همه زشتی آنها بکاهم . منتظر زمانی هستم که عقلم بر احساسم چیره شود و بتوانم بنویسم و البته فریاد کنم این همه ناجوانمردی را.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:36 توسط
یگانه یار مایی
تو سرود سبز لحظه هایی/ تو سبک تر از نگاهی
تو میان اشک و لبخند/ همان فغان بی صدایی
تو در این زمانه تلخ/یگانه کلام بی روی و ریایی
تو در قامت یک مرد / تا قیامت یگانه یار مایی
دوست داشتم بتوانم از موضوع دیگری بنویسم اما ذهنم یاری نمی دهد. یاری نمی دهد تا از کسی جز تو بنویسم.روزهایم و شبهایم تنها و تنها با یاد تو می گذرد. نگران نباش فراموش نکرده ام که در مرام تو شکستن ممنوع است و ناامیدی فعلی حرام.قول داده ام که بازگردم. تا کنون از وفای به عهدی که با تو بستم سرباز نزده ام این بار نیز می ایستم حتی اگر این ایستادن به بهای شنیدن ناشنیده ها تمام شود .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:46 توسط
|
این قصه هم پایان می یابد
سفر هم مثل تمام قصه های شاد و غمگین زندگیم در حال اتمامه.شاید باید منتظر بمانم تا تبعات خوب و بدش را از دوشنبه به بعد حس کنم. فقط مطمئنم که ایران را به هیچ جای دنیا نمی بخشم. دوستی در همان روزهای اول امدنم از من خواست که بمانم و ایران را فراموش کنم . دو هفته حضورم در فضایی به غیر از فضای ایران اثبات کرد که آدم زندگی در هیچ جای دنیا جز خانه خودم نیستم .دلم برای مهران و خانه جدیدش تنگ شده است .
پی نوشت: برای دوستی که از من می خواهد ناجوانمردی برخی دوستان را جبران کنم می نویسم که:من نه انسان انتقامم و نه البته به دنبال اقناع انسانهایی که تنها از انسانیت نام ان را به یدک می کشند . از من بخواه که فراموش کنم نامردی دوستانی را که امیدورام زمانه به انها درس مردانگی بیاموزد .
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط
|
گذشته آنقدر زیبا بود که ....
گذشته آنقدر زیبا بودکه گویی رویا بود/ روزها به غایت سبز/ شب ها به غایت نرم
گذشته آنقدر زیبا بود که گویی رویا بود/ تو مهربان تر از دریا / من کودکی محو این دنیا
گذشته آنقدر زیبا بود که گویی رویا بود / تو دل سپرده به لحظه/ من سرسپرده به آدا
گذشته آنقدر زیبا بود که گویی رویا بود / عشق برگرفته از قلبت/مهر تعبیری از نامت
پی نوشت : مهران قاسمی را آدا صدا می کردم . شکل تغییر یافته آقا.
دلم عجیب برایت تنگ شده است. دلم عجیب برایت تنگ شده است. دلم عجیب .........
و من چگونه تو را گویم که بی تو چونم و چون بودم ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط
|
سفری برای پذیرفتن اراده اش!
به سفری آمده ام که دوستان می گویند برای بازسازی روحیه ام لازم است و من بر این باورم که تنها فرصتی است برای مهیا شدنم به منظور مقابله با تنهایی که می دانم سخت و نفس گیر خواهد بود .عهد کرده ام که مبارزه کنم با هر گونه شکستن و تهی شدن. عهد کرده ام که پس از بازگشت به زندگی بیندیشم و گذشته را انگیزه ای کنم برای حرکت رو به جلو . دلم می خواست این بار هم مهران در ایران بود و من برایش ایمیل می زدم و با هیجان زایدالوصفی از عجایب فرنگ می گفتم.هر چند این سفر یک حسن دارد و آن این است که مهران همه جا در کنارم ایستاده است و لبخند می زند و چشمان کوچکش با زبان بی زبانی می گوید : دوستت دارم . حتی در هوایما نیز یک صندلی کنارم خالی مانده بود . مهماندار گفت : می توانید راحت باشید. اینجا کسی نمی نشیند. نگاهش کردم و در دل گفتم اینجا جای مهران است .هیچ کس گویا مهران را در کنارم نمی بیند اما من وجودش و نفس های گرمش را احساس می کنم. دوباره در گوشهایم زمزمه می کند : دوستم خوش بگذران و از زندگی لذت ببر.
من اما بلند می گویم که احساست می کنم حتی اگر انقدر دور باشی که گاهی اوقات دلم برای پرواز به سویت بگیرد.به خدا بگو که می دانم عشق های جاودان یعنی عشق های در فراق.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:38 توسط
|
کتابت رونمایی شد
مهران من !دیروز کتابی که شب ها تا صبح برای ترجمه ان بیدار ميماندي و صبح حتي جرات گلايه كردن را هم به خود نميدادي رونمايي شد . كتابت رونمايي شد تا يادوارهاي باشد از تلاش شبانهروزيت براي سخن گفتن از فلسطين و رنج و درد مردمان اين سرزمين . مهران من تو تنها كسي بودي كه جايت در اين محفل بسيار خالي بود . برايت صندلي در نظر گرفتم . درست مقابل سرگه بارسقيان كه قبول زحمت كرده بود و مجلس رونمايي كتاب تو را اداره ميكرد . تو نبودي تا با شادي آميخته به شرم به تحسينها گوش دهي و انتقادها را همچون هميشه به ديده منت ميزبان باشي . تو نبودي تا بتوانم درست مثل تمام لحظه هاي اين سه سال در چشمانت نگاه كنم و بگويم كه : مهران به تو افتخار ميكنم . تو نبودي تا هر بار با شنيدن اسمت به عنوان مترجم اين كتاب چشمان كوچكت برق بزند و من را غرق در شادي كند . تو نبودي تا دستان پرمهر و خسته ات را در دست بگيرم و فرياد بكشم كه تو بهتريني. تو نبودي تا متن ابراهيم يزدي را بشنوي . هم او را كه همواره تلفيق دين و دموكراسي در ذهن و عملش را ستودي و همواره از من ميخواستي كه يك روز با هم به ديدنش برويم .
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:41 توسط
|
چهل روز یا چهل سال چه تفاوت!
چهل روز از سفر بی بازگشتت به بهشت گذشته است . زمان چه اهمیتی دارد که این درد همانقدر سخت است که در روزهای نخست نبودنت بود . گذر روزها بیش از انکه به نبودنت عادتم دهد عمق مصیبتی را که بر سرم اوار شد یاداور می شود . تو در بهشت الهی به زمین پرهیاهو می نگری و من از زمین تو را در دل هر ستاره ای جستجو می کنم . چهل روزه گی نبودنت را به رسم این سرزمین به سوگ می نشینیم . می دانم که دیدار دوستان دل مهربانت را به وجد خواهد آورد .
پی نوشت : مراسم چهلم مهربان مهرانم ساعت یازده پنجشنبه در بهشت زهرا قطعه اصحاب رسانه برگزار خواهد شد .
مراسم رونمایی کتاب " فلسطین صلح نه تبعیض " ترجمه مهرانم نیز ساعت پنج روز پنجشنبه در نشر ثالت برگزار خواهد شد .
پينوشت : آدرس ايميلم را براي دوستاني كه مايل به ارتباط ايميلي هستند مي نويسم :sara_massoumi@yahoo.com
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط
|