تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
تو من را کفایت می کنی
۱.یک بار گفتی:من بنده ام را کفایت می کنم.صد بار شک کردم.امروز وقتی باران اشک بود که از چشمهایم باریدن گرفته بود،باز همان نیرویی بودی که در من فریاد می کشید:من بنده ام را کفایت می کنم.باز من بودم که روی زمین مسجدالحرام نشسته بودم در نیمه شبی که زیباترین شب زندگیم بود.باز من بودم که بر دلم انداختی:رب اشرح لی صدری.امروز یک ساعت که از غصه ام گذشت در دل گفتم:تو مرا کفایت می کنی.پس سینه ام را بر این مصیبت فراخ کن.

تو از رگ گردن هم نزدیکتری و من در تعجب که چگونه می توان انکارت کرد.تو صبوری و جسارت است اگر بگویم عاشق صبوریت هستم و خجالت زده از عجول بودن خودم.مهربانی تو ،درست مثل شبنمی که صورتم را نوازش می دهد.عاشق تو بودن آسان است.هر بار که از تو روی برگرداندم،انگشتانت آرام بر شانه هایم کوبید.صورتم را که برگرداندم تو بودی که آرام در گوشم زمزمه کردی:مگر نه اینکه من تو را کفایت می کنم؟

۲.دوستی گفت:از تو اجتناب می کنم چرا که باورت،عقیده ام را دچار شکاف می کند! از خود می پرسم:مگر نه اینکه عقیده باید ترک بردارد،بشکند و اگر از تمامی این تردیدها جان سالم به در برد،تازه می توان به آن اعتماد کرد.

۳.یک بار پدر گفت:زندگی انسانهایی که خداوند را قبول ندارند،سخت می گذرد.زندگیست در تنهائی و غم.غمی عجیب که از دل بیرون نمی رود.من امروز باور کردم که بی تو زندگی کردن یعنی مرگ.راستی امروز هم دستم را گرفتی.خیلی زود.پیش از آنکه حسرت جایگزین آرامشم شود در گوشم زمزمه کردی:من هستم.من تو را کفایت می کنم.

۴.ترس حس عجیبی ست.ترس از مرگ طبیعی ست.حسی ست دورنی و شاید غریزی.ترس از فنا شدن.اما برایم سخت است درک انسانهایی که از زندگی می هراسند.گاه چقدر شبیه مرده های متحرک می شویم!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:1 توسط |

دوست داشتن
در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی

چشم هاشان هر کدام پیاله ای پر از شراب سرخ

که در کام تشنه چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می شد،

لبریز از محبت،

سیراب از دوست داشتن،

نه عشق،

دوست داشتن!

لجظاتی این چنین،

خوب و شیرین و نرم گذشت.(دکتر علی شریعتی)

پی نوشت:این متن را برای دوستی نوشتم که یک روز از من پرسید:دوست داشتن چگونه است؟برای دوستی که منتظر است یک روز دوست داشتن را تجربه کند.امیدوارم که انتظارش را پایانی خوش باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:34 توسط |

يك نفس مهلت بده
کاش می شد به نفرت گفت:از دلم بیرون برو

کاش می شد به دشمن گفت:یک نفس مهلت بده

از سوم فروردین ماه تلاش می کنم کینه کسی را از دل بیرون کنم که در بدترین شرایط ناجوانمردانه ترین سخنان را بر زبان راند.بیش از سه ماه است که دلم می خواهد اگر نمی توانم ببخشم حداقل متنفر نباشم اما نمی توانم.هر روز در هر محفلی که می نشینم از این ادم می پرسند و دوباره شعله های این کینه در دلم انچنان زبانه می کشد که گویی روز نخست است و ابتدای داستان.برای منی که هرگز کینه بدترین ها را در دل راه ندادم سخت است زندگی کردن با این حس.چه شب ها که تا صبح تقلا کردم برای بخشیدن و نتوانستم.چه روزها که تلاش کردم بپذیرم سخنانی را که خنده دار ترین توجیهات عالم بود اما عقل مجال نداد.حالا این روزها به این فکر می کنم اگر جفا بر من رفته بود،می گذشتم اما چون مظلوم مهران بود، نمی توانم.

امروز سر خاك مهران دوباره در دل گلايه كردم.نه از مهران كه با مهران.دردل كردم با مردي كه آنقدر ساده بود كه هيچ مطالبه اي را بي پاسخ نمي‌گذاشت اما نزديك ترين دوستانش حتي خواب ارامش را هم آشفته مي‌كنند.درددل كردم با مردي كه بسياري را ناشناخته دوست داشت اما دوستانش حرمت همان سادگي را هم نگاه نداشتند.

پي‌نوشت(۱):حالا ... بيا و باز هم بگو:سارا صبور باش.بگو:واگذار كن.بگو:داري خودت را داغون مي‌كني.كاش يك بار به دوستان!مي‌گفتي:غلاف كنيد شمشيرهاي نامرديتان را كه حريف زمين خورده است.

پي‌نوشت(۲):يك بار در درددلي دوستانه به يك دوست!گفتم:زمانه بعد از مهران كم جوانمرد به خود مي‌بيند.دوست از اين جمله برآشفت كه خود را جوانمرد مي‌دانست.اين روزها دوست دارم روزي هزار بار همين يك جمله را براي همان دوست بفرستم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:26 توسط |

دلم می خواهد
۱.دلم می خواهد دوباره برگردیم به ساعت هشت شب.دوباره برگردیم به دم در روزنامه اعتماد ملی.همان جا که تا پا را از در بیرون می گذاشتیم،دستهایمان گره می خورد در هم.همانجا که بارها از مقابلش تاکسی دربست گرفتیم تا ما را برساند به درکه یا دربند.دلم می خواهد دوباره ساعت نه شب برسیم به آن پیچ های تنگ و تاریک کوچه های رنگ زمان گرفته درکه.دلم می خواهد دوباره گم شویم در بن بست های بوی بهار گرفته یا داغ از آفتاب سوزان تابستان.دلم می خواهد باز مثل شب کورها دستان یکدیگر را محکم بگیریم و کورمال کورمال آن پیچ های گم شده در سکوت و صدای آب را طی کنیم تا برسیم به همان رستوران قدیمی میان کوه.دوباره تو سوسیس و تخم مرغ سفارش دهی و من نگاهت کنم و نگاهت کنم و نگاهت کنم تا شاید دلم سیر شود از سفره مهربانیت.دلم می خواهد دوباره چند ساعتی هوای تازه کوهستان استنشاق کنیم و بعد در مسیر بازگشت تو در همان کوچه های مطرود از قصد مسیر را اشتباه بروی تا من را گم کنی و من فریاد بکشم:مهران.و تو از پشت همان دیوار کاهگلی صداهای عجیب و غریب دربیاوری تا مرا بترسانی.دلم می خواهد باز بگویی:عاقبت در خم یک کوچه گمت می کنم.و من بگویم : کدام کوچه بن بست مرد من؟و تو نگاهم کنی در همان تاریکی و من از عمق نگاهت اشک بریزم و بگویم باز شبمان را خراب کردی.

۲.دلم می خواهد زمان بایستد.درست در تک تک لحظات همان شبی که ساعت دوازده شب به دنبالم آمدی با بسته ای در دست.دلتنگت شده بودم.سه ساعت بود که دور بودی و من دلم پر می کشید برای دیدنت.آمدی دم در خانه پدری.گل افتابگردانی در دست و مهره های شطرنج در دستی دیگر.گفتی برویم؟گفتم کجا؟گفتی:پارک.شطنرج بازی.گفتم : الان؟گفتی: سارا و مهران زمان ندارند.راه افتادیم.دو دست بازی کردیم.تو بردی و من باختم.هر دو دست را درست مثل زندگی.

۳.دلم می خواهد سرم را روی شانه های خداوند بگذارم.سرم را روی شانه های خداوند بگذارم و های های گریه کنم.اما چه کنم که قدم نمی  رسد.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:53 توسط |

باید عاشق بود
باید عاشق بود

نه بدان گونه که

مکتوب شود بر سر بازار

بل بدان گونه که

حسی شود

ساکت و صامت

باید عاشق بود

نه بدان گونه که

عادت شود از روی تکلف

بل بدان گونه که

سنت شکند

به تیغ رحمت

باید عاشق بود

نه بدان گونه که

طوقی شود به پای محبوب

بل بدان گونه که

بالی شود برای پرواز

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:23 توسط |

نوشتم دوست خواندم دور
گفت:صبور باش

صبوری کردم

گفت:دل قوی دار

بغض فروخوردم

گفت:مهربان باش

مهربانی پیشه کردم

گفت:خموش باش

فریاد کشیدم :

از سکوت بیزارم

دوست دوباره معنا شد

او لباس غریبه ها بر تن کرد

و غریبه قبای دوست

برازنده بود هم بر تن او

هم بر قامت دوست

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:37 توسط |

تو یگانه بودی
یک سال پیش بود برابر با اینچنین روزی.صبح بود.از خانه که بیرون رفتی صدای موبایل از خواب بیدارم کرد.باز هم تو بودی که هنوز به پیچ کوچه نرسیده شیطنت هایت گل کرده بود.برایم پیامک فرستاده بودی و تبریک.تبریک به سبک و سیاق خودت.

نوشته بودی:روزت را تبریک نمی گویم!

پرسیدم:چرا؟

نوشتی:در حال مذاکره با خدا هستم!

پرسیدم:در مورد؟

نوشتی:خدا باید یک روز را به نام "روز فرشته" انتخاب کند.مطمئن باش اون روز من تنها مرد دنیام که به تو تبریک می گم.

نوشتم:دیوانه.

نوشتی:از تو بیشتر؟

آن روز سکوت کردم.باورم این بود که من بیشتر دیوانه ام.امروز می دانم که تو شیداتر از من بودی.چند روز پیش از سفرت بود که گفتی:او که عاشق تر است زودتر می رود چرا که تحمل دنیا بی محبوب برایش سخت است.تو عاشق تر بودی،قبول.قبول.

پی نوشت:چه ان روزها که بودی چه این روزها که باز هم هستی اما به شیوه ای که خداوند مصلحت دید،مردی ندیدم به نغز بازی تو در عشق.یاری نیافتم به پاکی تو در احساس.مهربانی ندیدم به مهربانی تو در کلام و صداقت تو در رفتار.امروز دوباره همان پیامک قدیمی را خواندم.چه تفاوت دارد امسال یا پارسال،زمانی که عشق تو جاودانی ست و مهرت ابدی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:7 توسط |

مهریه ام مهر تو بود بر دل
این روزها هر کجا که می روم از دادسرا تا محافل دوستانه همه می پرسند:مهریه ات را گرفته ای؟ و من باید با زبان بی زبانی اشکهایم را پنهان کنم و پاسخ دهم : مهر من مهری بود که از مهرانم بر دل ماند.بیائید،محک بزنید و پرداخت کنید.

پی نوشت:توضیح عشق گاه چه سخت می شود برای آنها که یا عشق را تجربه نکرده اند یا آنچه که در چنته دارند تنها وابستگی ست نه دلبستگی.

پی نوشت: این روزهایم سخت می گذرد،عجیب سخت.سخت است تنها همراهت همسرت باشد و بعد که رفت نتوانی بگویی همسرت را از دست داده ای یا تنها رفیقت را.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:35 توسط |