تمام زندگی همین گه گاه های ردیف شده است.نه ترتیبش دست ماست و نه انتخاب یکی از دو گزینه.مزه اش هم به همین است.به همین غافلگیر شدن.به همین گه ذوق مرگ شدن و گه آرزوی مرگ کردن.من هم در همین نوسانم.نوسان خوب و بد.نوسان دیروز،امروز و فردا.نوسانی که عادت کرده ام به بالا و پائین هایش.زندگی را دوست دارم هنوز.
بیست و شش سال است که یک روز هم به این فکر نکرده ام که کاش دختر نبودم.گمان نکرده ام که اگر پسر می شدم،تحفه ای می شدم قابل افتخار.هر بار همجنسانم از محدودیت های خاص ما نالیدند یک سوال ذهنم را قلقلک می داد:چرا این همه محدود؟اما هرگز ارزو نکردم که برای فرار از این همه دردسر کاش پسر بودم.
روزهای بسیاری بود پس از ازدواج با مهران قاسمی که با هم سر این موضع بحث می کردیم.هر بار از مهران می پرسیدم:ناراحتی که خواهر نداری؟می گفت:"چون نداشتم نمی دونم چه مزه ای ست."تا این روزهای اخر که مهران دیگر مهران معمولی نبود و یک بار که یاسمن آمده بود دیدنش، گفت:"کاش خواهر داشتم".هر بار با مهران بحث می کردیم سر بچه ،سرسختانه می گفت:خانمها همه دوست دارند پسر داشته باشند.عصبانیت من را که می دید ،با خنده می گفت:خانمها ،نه فرشته ها.
حالا که نیست،حالا که حرف از دادگاه و ارثیه و مال دنیا می آید وسط، تازه می فهمم محدودیت یعنی چی؟تازه می فهمم مرد بودن یعنی چی و اگر همسر مردی باشی و فرزندی از او نداشته باشی باید شناسنامه ات را برداری و بروی پی کارت.باید حتی برای اثبات عشقت به او قسم بخوری.باید برای تک تک اجرهایی که با او ساختی اشک بریزی.باید برای اینکه بفهمانی بودی یا اصلا وجود داشتی فریاد بکشی.باید حتی برای گرفتن حقت هم که شده نجابت را کنار بگذاری.باید در جامه یک مرد فرو بروی تا تنها بتوانی اثبات كنی كه انسانی.این جور مواقع همانها كه از حقوق زن در اسلام می نالیدند برای گرفتن حق خود مسلمان می شوند.درست در همین جور مواقع است كه تازه یادت می افتد زن هستی.زن هستی و حقی نداری.اصلا می خواستی زن نشوی.می خواستی ازدواج نكنی.می خواستی همان اول بسم الله بچه ای بیاوری تا بتوانی پیوندت را با یك نفر محكم تر كنی.بچه ای كه قرار است واسطه ای شود برای احقاق حقت.
این روزها هم اما نمی گویم كاش زن نبودم.در دل می گویم كاش در مملكتی به دنیا نمی آمدم كه به نام مذهب هر حقی زیر پا گذاشته میشود و چیزی خلق می شود به اسم قوانین اسلامی كه شاخ در میآوری وقتی هیچ كجای آن با اسلام تطابق ندارد.
پی نوشت:یادم هست دو ماه پیش از برگزاری مراسم عروسی،چیزی حدود خرداد ماه ۸۴ زمانی كه قصد سفری كوتاه به خارج از كشور را داشتم،پدر گفت:"باید اذن مهران را داشته باشی برای خروج".رفتیم محضر رسمی و مهران اجازه نامه ای را امضا كرد.خاطره تلخ همان روز باز در ذهنم مرور می شود.یعنی اگر مهران،مهران نبود و هر مرد نامرد دیگری بود من نمیتوانستم پا را از این مملكت بیرون بگذارم؟
از همه انها كه تشویقم میكنند به صبر بینهایت سپاسگذارم.اما مجالم دهید كه هضم كنم این روزها را نه دفنشان كنم كه بعدها این زخم دهان باز خواهد كرد.بگذارید با خاطرههایم كنار بیایم تا خاطره بمانند.باور كنید آدمی آدم است.از جنس همین خاك.گاه با بادی بلند میشود و گاه در زیر تخته سنگی پناه میگیرد.شكستهام اما نه آنقدر كه یارای برخواستنم نباشد.برخواسته ام از همان روز كه او خوابید.به جای دو تن ایستادهام.اما حال كه این ایستادنم دیدهاید توان پرواز نداشته باشید كه مهیا نیستم.حتی مطالبه ام تصور لحظه هایم نیست برای دركم.حتی دلم نمیخواهد تصورش كنید.روزهای سخت هستند.هم برای من و برای همه.دوستان خوب هم هستند هم برای من هم برای همه.در این روزهای سخت دوستان خوب برایم دعا كنند كه كفایت خواهد كرد.
پی نوشت:برای دوستی که از من رنجیده است می نویسم که نامهر نشده ام اما گرفتارم به شدت.