تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
زندگی
گه سیاه،گه سپید/گه تلخ،گه شیرین/گه فراز،گه فرود/گه عرش،گه فرش/گه شاد،گه غمین/گه اشک،گه لبخند/گه رویا،گه کابوس/گه عشق،گه نفرت/گه دوستت دارم،گه از تو بیزارم/گه من،گه تو/گه دریغ از دیروز،گه امان از فردا/گه شوق آمدن،گه بی تاب رفتن/گه مرگ،گه زندگی/گه دوست،گه دشمن/

تمام زندگی همین گه گاه های ردیف شده است.نه ترتیبش دست ماست و نه انتخاب یکی از دو گزینه.مزه اش هم به همین است.به همین غافلگیر شدن.به همین گه ذوق مرگ شدن و گه آرزوی مرگ کردن.من هم در همین نوسانم.نوسان خوب و بد.نوسان دیروز،امروز و فردا.نوسانی که عادت کرده ام به بالا و پائین هایش.زندگی را دوست دارم هنوز.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:58 توسط |

زن یعنی زن با همه دردسرهایش
هنوز پشیمان نشده ام.هنوز آنچه را که هستم و تمام این بیست و شش سال بودم،دوست دارم.یادم  هست صدای مادرانی را که هر بار از جور زمانه به جنس خود به ستوه می آمدند زیر لب زمزمه می کردند:کاش تو هم پسر می شدی دخترم.مادر من اما حتی یک بار هم این جمله را در گوشم زمزمه نکرد.پدر از همان ابتدا می گفت که دوست داشت فرزند نخستش دختر باشد.درست بر خلاف بسیاری از مردهای آن زمانه که پسر کاکل سری را با هیچ چیز معاوضه نمی کردند.بارها مادر برایم گفته بود که پدر تا چه اندازه از اینکه فرزند نخستش دختر نیست ناراحت شده بود.پدر همیشه سوره کوثر را می خواند.همیشه و هنوز هر بار که نام ابتر را می شنوم نام همان سوره ذهنم را قلقلک می دهد.

بیست و شش سال است که یک روز هم به این فکر نکرده ام که کاش دختر نبودم.گمان نکرده ام که اگر پسر می شدم،تحفه ای می شدم قابل افتخار.هر بار همجنسانم از محدودیت های خاص ما نالیدند یک سوال ذهنم را قلقلک می داد:چرا این همه محدود؟اما هرگز ارزو نکردم که برای فرار از این همه دردسر کاش پسر بودم.

روزهای بسیاری بود پس از ازدواج با مهران قاسمی که با هم سر این موضع بحث می کردیم.هر بار از مهران می پرسیدم:ناراحتی که خواهر نداری؟می گفت:"چون نداشتم نمی دونم چه مزه ای ست."تا این روزهای اخر که مهران دیگر مهران معمولی نبود و یک بار که یاسمن آمده بود دیدنش، گفت:"کاش خواهر داشتم".هر بار با مهران بحث می کردیم سر بچه ،سرسختانه می گفت:خانمها همه دوست دارند پسر داشته باشند.عصبانیت من را که می دید ،با خنده می گفت:خانمها ،نه فرشته ها.

حالا که نیست،حالا که حرف از دادگاه و ارثیه و مال دنیا می آید وسط، تازه می فهمم محدودیت یعنی چی؟تازه می فهمم مرد بودن یعنی چی و اگر همسر مردی باشی و فرزندی از او نداشته باشی باید شناسنامه ات را برداری و بروی پی کارت.باید حتی برای اثبات عشقت به او قسم بخوری.باید برای تک تک اجرهایی که با او ساختی اشک بریزی.باید برای اینکه بفهمانی بودی یا اصلا وجود داشتی فریاد بکشی.باید حتی برای گرفتن حقت هم که شده نجابت را کنار بگذاری.باید در جامه یک مرد فرو بروی تا تنها بتوانی اثبات كنی كه انسانی.این جور مواقع همانها كه از حقوق زن در اسلام می نالیدند برای گرفتن حق خود مسلمان می شوند.درست در همین جور مواقع است كه تازه یادت می افتد زن هستی.زن هستی و حقی نداری.اصلا می خواستی زن نشوی.می خواستی ازدواج نكنی.می خواستی همان اول بسم الله بچه ای بیاوری تا بتوانی پیوندت را با یك نفر محكم تر كنی.بچه ای كه قرار است واسطه ای شود برای احقاق حقت.

این روزها هم اما نمی گویم كاش زن نبودم.در دل می گویم كاش در مملكتی به دنیا نمی آمدم كه به نام مذهب هر حقی زیر پا گذاشته می‌شود و چیزی خلق می شود به اسم قوانین اسلامی كه شاخ در می‌آوری وقتی هیچ كجای آن با اسلام تطابق ندارد. 

پی نوشت:یادم هست دو ماه پیش از برگزاری مراسم عروسی،چیزی حدود خرداد ماه ۸۴ زمانی كه قصد سفری كوتاه به خارج از كشور را داشتم،پدر گفت:"باید اذن مهران را داشته باشی برای خروج".رفتیم محضر رسمی و مهران اجازه نامه ای را امضا كرد.خاطره تلخ همان روز باز در ذهنم مرور می شود.یعنی اگر مهران،مهران نبود و هر مرد نامرد دیگری بود من نمی‌توانستم پا را از این مملكت بیرون بگذارم؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:35 توسط |

ایستاده ام
و من از این جامعه وحشت دارم.وحشتی نه از جنس ترس.وحشتی هم رنگ مرگ.من از دنیای کوچک آدمها می هراسم.همان هراسی که پدر به من نیاموخته بود و زمانه از عهده این رسالت برآمد.من از گلایه نفرت دارم.نفرتی که دلم را چرکین می کند و سدی می شود برای نزدیکی به او.گاه چه تعجیل می کنم در قضاوت و چه زود پشیمان می شوم از صداقت.گاه متهم می شوم به سیاه نمایی.اتهامی که دفاعی در برابرش ندارم.چه کسی می داند رنگ این روزهایم را مگر خودش تجربه کرده باشد لحظاتش را. و خدا گواه است که نمی خواهم حتی دشمنم این روزهای سخت را بیازماید که سخت است و سخت .حال این روزها توصیه می شوم به صبر.چه کسی ورای این سه حرف ص ب ر را خوانده است.چه کسی می تواند ادعا کند که روزهای سپید با او بودن هم رنگ روزهای نه سیاه که خاکستری بی او بودن است.حال هر دوستی که نزدیک می شود،ذهنم ورم می کند،از ترس نگاهی که به تیر بیشتر می ماند.دستانم بی اختیار می لرزد از بدبینی همراهان.حالا به هر نقطه که خیره می شوم هزاران نگاه به همان تک نقطه دوخته می شود.چند نفر روایتشان از آن تک نقطه با تعبیر من یکی ست؟و چرا اصلا باید یکی باشد؟برایم از مقاومت می گویند و من می مانم که جنگیدن با سرنوشت آیا تعبیری چز مقاومت دارد؟دل سپردن به اراده اش آیا واژه آی جز تسلیم است؟حالا چرا باید تقلا كنم كه همسایه باور كند صبورم با بپذیرد كه مقاوم؟كدام یك از همین جنس سعیدها خود دستشان را دور گردن محبوب حلقه كرده‌اند و برایش اشهد خوانده اند؟كدام یك از همین دوستان چشمان محبوب را بسته‌اند تا دل بكند از این دنیای پرهیاهو برای هیچ؟كدام یك لالایی وداع خوانده‌اند تا معشوق آرام بخوابد؟كدام یك چند متر پارچه سفید را  كنار زده‌اند تا آخرین بار تك نگاهی بیندازند به هم او كه قرار است دیگر نگاهش نباشد؟حالا هنوز یك سال نشده می‌گویند بمیر.و چرا گمان كردید كه مرگ سخت‌تر از زندگی‌ست؟و چرا گمان كردید هركس درددل كرد در فضایی كه دوستانش رفت و امد می‌كنند باید صدایش را در گلو خفه كرد؟چرا چون من غمگینم همه باید ماتم زده باشند؟و چرا چون تو خندانی من باید بخندم؟من كه آرزومند شادیهایتان بودم .اما غمم را پنهان نمی‌كنم كه این كار هرگز در قاموسم نبوده است. بر روی حذف هم كلیك نمی‌كنم كه به حرمت آمدنت می‌خواهم صدایت در این وب‌لاگ شنیده شود.گلایه هم نبود شاید باز درددل بود.

از همه انها كه تشویقم می‌كنند به صبر بی‌نهایت سپاسگذارم.اما مجالم دهید كه هضم كنم این روزها را نه دفنشان كنم كه بعدها این زخم دهان باز خواهد كرد.بگذارید با خاطره‌هایم كنار بیایم تا خاطره بمانند.باور كنید آدمی آدم است.از جنس همین خاك.گاه با بادی بلند می‌شود و گاه در زیر تخته سنگی پناه می‌گیرد.شكسته‌ام اما نه آنقدر كه یارای برخواستنم نباشد.برخواسته ام از همان روز كه او خوابید.به جای دو تن ایستاده‌ام.اما حال كه این ایستادنم دیده‌اید توان پرواز نداشته باشید كه مهیا نیستم.حتی مطالبه ام تصور لحظه هایم نیست برای دركم.حتی دلم نمی‌خواهد تصورش كنید.روزهای سخت هستند.هم برای من و برای همه.دوستان خوب هم هستند هم برای من هم برای همه.در این روزهای سخت دوستان خوب برایم دعا كنند كه كفایت خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:44 توسط |

برای دوستان نگرانم
زنده ام.اما خسته و خسته و خسته.

پی نوشت:برای دوستی که از من رنجیده است می نویسم که نامهر نشده ام اما گرفتارم به شدت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:51 توسط |