تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
معشوق من
معشوق من چنان لطیف است

که خود را به "بودن"نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من بود.

(از  دفترهای سبز علی شریعتی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:55 توسط |

بی بهانه عاشقی؟
بسیاری از کارها را بی بهانه انجام می دهیم،تازه پس از به پایان رساندن آن است که نفسی عمیق کشیدن بر ما حرام می شود.تازه یادمان می افتد که: چرا؟خدا کند عاشقی یکی از این کارهای بی بهانه نباشد.

پی نوشت:بهانه ام برای نوشتن این سه خط سه تن بودند.سه نفری که می خواهند جامه نو بر تن عشق کنند.حال آنکه دارند زیر یک سقف با زنی از جنس من زندگی می کنند.زنی که نمی داند همسرش عشق را در نگاه هم جنسی دیگر می جوید.شاید هم برای نه نفر نوشتم.سه مرد و شش زن.آنها که به قول جامعه رسمی اند و آنها که رفیق روزهای خستگی آقایان از زندگی مشترکند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:33 توسط |

شبی که همه چیز از نو آغاز شد

 يك سال پيش برابر با اينچنين شبي بود كه آن تصادف شوم بي تابم كرد براي از دست دادنت.با ياسمن تا فيروزگر اشك ريختم.بالاي سرت كه رسيدم لبخند زدي و گفتي:"چيزي نيست.نگران نباش."از پشت گوشت خون مي آمد.چه لحظاتي بود تا زماني كه گفتند تنها پايت آسيب ديده است.تا صبح كنارت در اورژانس نشستم و پيشاني غرق در عرقت را پاك كردم.اشك ريختم و اشك ريختم و اشك ريختم.بارها در گوشت زمزمه كردم:"مهران خدا تو را دوباره به من داد."غافل از آنكه خدا تو را سي روز به من امانت داد.گمانم بر اين بود كه فرصت دوباره يافته ايم براي وصل،عجبا كه شمارش معكوس آغاز شده بود براي هجران.آن سي روز من زندگي كردم.من به اندازه سي سال زندگي كردم.من تو را دوباره يافتم.تو مهيا مي شدي براي رفتن و من براي ماندن.در سكوت نگاهم مي كردي عجيب.يك بار پرسيدم چرا؟گفتي:براي روزهاي نديدنت ذخيره مي كنم."تو چه نياز داشتي به چون مني وقتي به آغوش معبود رفتي و آرام گرفتي.من اما نيازمند بودم.نيازي ابدي براي بودنت و خواستنت.خدا اين بار نيازم را نديد؟شايد هم ديد و مصلحت نديد.براي همه آن سي روز از او سپاسگذارم.براي روزهايي كه بيش از پيش در كنارت بودم.براي آن برف بازي بي‌سابقه در خانه شصت متري‌مان.براي تولد ياسمن كه تو با آن پاي شكسته اصرار داشتي در منزل ما برگزار شود.براي آن با هم فليم ديدن ها.آن با هم كتاب خواندن‌ها.آن با هم فال حافظ گرفتن‌ها.

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود/تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود/دل كه از ناوك مژگان تو در خون مي‌گشت/باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود/

پي‌نوشت:باز هم من يادم رفت اينجا دنياست و ما آدمها ظرفيت دنيوي داريم براي تحمل همه چيز حتي دوستي‌ها.باز هم زندگي سيلي محكمي به صورتم زد تا يادم بماند كه مدتهاست اطمينان شرط نخست دوستي نيست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:0 توسط |

برای دوستی که عاشق است

پیش نوشت:این مطلب را برای دوستی می نویسم دور که حرف نخست نامش را هم نمی توانم افشا کنم.یکی از حروف الفبایی ست که مجموع مرتب سه حرف ع ق ش آن می شود:عشق.برای الهه ای که یک روز دلبسته همین سه واژه شد و به ان امید بست.برای همجنسی که این روزها بیش از پیش به توانایی این سه حرف در کنار هم نشسته ،شک کرده است.برای تویی که ندیدمت اما به رسم انسانیت بر خود واجب می دانم نوشتن برای تو و امثال تو را.پس مخاطب تویی و هر آنکه این روزها در گیرودار ماندن و رفتن است.همه آنها که با امید آغاز کردند و گمان می کردند تا پایان راه دوشادوش هم خواهند ایستاد اما حالا شاید در همین لحظه به این در کنار هم ماندن شک کرده اند.

***********************************

مهربان نادیده ام که از صدایت پیداست باری بر شانه هایت سنگینی می کند،مدتهاست که با تو حرف می زنم و حالا به پژواک صدایت عادت کرده ام.به حزن نهفته در آن که گاه می پنداری می توانی پنهانش کنی اما هنوز رسم زمینیان را نیاموخته ای که نقاب بر چهره بزنی.دروغ است اگر بخواهم پاک و مبرا بخوانمت از هر اشتباهی.تو عاشق بودي و پر بیراه نیست اگر برای حفظ این عشق به هر حربه ای متوسل شده باشی.تو می خواستی از میان میلیاردها نفر آدم تنها یک نفر مال تو باشد.برای تو باشد.هم نگاهش و هم فکرش.تو می خواستی دستانش تنها انگشتان منتظر تو را لمس کنند و تنها تو مخاطب جملات محبت بارش باشی وخودت گفتی که بارها به این عشق شک کرده ای.بارها لحظه هایت را قربانی بدبینی کرده اي.اما کدام یک از ما مبرا ست از اشتباه ،که تو باشی؟

تو را نخستین بار با این عبارت شناختم:زنی که دو ماه دیگر دادگاه دارد.با همین عبارت برایم کامنت گذاشته بودی و شده بودی خواننده مطالبم.حضورت را به فال نیک گرفته بودم و قدم هایت را بوسه باران کردم.گمانم بر این بود كه مي توانم ياريت دهم تا يار بي وفا شده را بازگرداني.اما نتوانستم.نتوانستم و از همان نخستين لحظات هم گفتم كه تو هم نبايد عشق را با التماس مطالبه كني.نبايد تقلا كني براي بازگرداندن انسان آزادي كه حالا اندك تعهدي به تو ندارد.تو تلاش كردي.تقلا كردي كه بازگردانيش.به همان خانه كه مي گويي عشق را نخستين بار در زير سقف ان تجربه كردي.اما مهربان من دل رفته را به زور نتوان بازگرداند.عشق بي انكه من و تو بخواهيم به سراغمان مي آيد.بي خبرتر از حادثه اي.در ان لحظه نخست نه تو مي تواني باب احساس را ببندي و نه معشوقه.

حالا مي گويي بيش از شش ماه است كه منتظزي.انتظاري سخت براي بازگشت مردي كه حالا بر تو هم مسلم شده است قصد بازگشت ندارد.سخنان او را ناشنيده ام.اما نمي توانم تلاش هاي تو را و اشك‌هايت را ناديده بگيرم.مرد تو از جنس من است.روزنامه نگار.از جنس من و ماهايي كه گمان مي كنيم تنها خود حق نفس كشيدن و اظهار نظر در مورد همه چيز را داريم.از جنس ماهايي كه تنها به صرف اينكه چند كتاب خوانده ايم گمان مي كنيم هيچ كس ما را درك نمي كند.در هيچ كدام از اين كتاب ها اما انگار نخوانده ايم كه عشق چيزي بيش از متون نوشته شده در كنار هم است.دوست داشتن فراتر از تصميم گرفتن به جاي هم است.

مهربان ناديده من خودت گفتي كه بسيار اشتباه كرده اي در چد سال زندگي مشترك و حالا مي خواهي جبران كني.يار اما فرصتت نمي دهد؟بيراه نرو كه عشق با گذشت گره خورده است.عاشق مي گذرد.عاشق مي گذرد از مسلم ترين حق خود تنها براي آنكه اشك را در چشمان معشوقه نبيند.شايد خسته اش كرده اي.خسته اش كرده اي از انتقاد و ترديد.پس وارهانش.بگذار نفش بكشد در فضايي كه گمان مي كند بيش از هواي دو نفره شما به او زندگي مي دهد.

آخرين بار گفتي كه هنوز حلقه اش را از خود دور نكرده اي اما او .........مهربان من! حالا و در همين لحظه اين حلقه را از انگشت دوم دست چپت بيرون آر.بگذار قلبت رها بتپد.بگذار وابستگي از جنس كالا نباشد.حلقه ات را در گنجه اي بينداز و فراموشش كن.همه انچه را كه تو كردي و او.هم خودت را ببخش و هم او را.مهربان من اين حلقه و تمام حلقه هاي دنيا هم كه در دستان تو جمع شوند،توان بازگرداندن او را ندارند.او كه عزم رفتن كرد بايد رهايش كرد.بايد بگذاري تا در تنهايي خودخواسته دوباره بينديشد.دوباره زندگي كند.دوباره عاشقي كند.يا در عشق جديد دوباره درب خانه دل تو را مي كوبد يا عشق را در جسمي تازه احيا مي كند.تو از كدام يك واهمه داري؟از اينكه انتخاب دوم تو نباشي؟چاره اي هم هست جز تن دادن به بازي برد و باخت سرنوشت؟

مهربان من!حقيقتي تلخ است در زندگي كه چه من طعم آن را دوست داشته باشم و چه تو بيزار از مزه مزه کردنش باشي چاره اي نيست جز فروخوردن آن و باورش.آدمي آزاد است.هم جسمش و هم فكرش.اگر توان اين را داشته باشي كه جسمي را تا ابد در كنار خود قرار دهي با روحش چه مي كني؟با روحي كه مرزهاي تن را درمي نوردد و فراتر از نگاه تو پرواز مي كند.با روحي كه مي تواند دوستت داشته باشد و هم مي تواند به بودنت عادت كند.كدام يك را مي خواهي؟عشق را يا عادت را؟خرقه عادت از تن بيرون كن.رهايش كن.بگذار از قفس قراردادي به نام ازدواج فراتر رود.بگذار تجربه كند.بگذار اگر مي خواهد دوباره عاشقي كند.بگذار رهايت كند و آنگاه اگر بي تو زندگي نتوانست با يقيني بيش از پيش تو را بخواهد.بگذار در اين مسير كه تنها يك بار طي مي كند و حتي فرصت نگاه به رد پايش را هم ندارد خود تصميم بگيرد.

مي دانم دلشكسته من!كه سخت شكسته اي.بار آروزهاي دو نفره اي كه در سر داشته‌اي حالا بر شانه هايت سنگيني مي كند.باور كن كه جنس غمت را درك مي كنم.مي دانم سخت است فراق.ان هم اگر تو وصال بخواهي و يار هجران.مي دانم كه بارها غرورت را زيرپا گذاشته اي به اين اميد كه بازگردد اما نه كبوتري پيغام دوستي برايت آورد و نه مهربان يارت بر دروازه در ايستاد و دستانش را به سويت دراز كرد.مي دانم كه حالا بيش از پيش دلت مي خواهد زمان به عقب بازگردد و تو به جاي آن همه شك كردن ها لباس يقين بر قامت عشق كني و دوستش داشته باشي بي مهابا.

گذشته اما گذشته است.امروز هم فردا صبح كه خورشيد طلوع كند براي ما مي شود ديروز.فردا اما در دست توست.به آنچه گذشت به چشم تجربه نگاه كن.تجربه اي نه تلخ كه شيرين.تجربه بودن با مردي كه خوب بود اما روزي در ميانه مسير پاهايش ديگر تاب همراهيت را نداشت.بگذار نفس بكشي الهه من.بگذار زندگي دوباره روي خوبش را به تو نشان دهد.مطمئن باش كه عشق قابل تكرار است.اگر عشق باشد و نه عادت.تلقين نكن كه نمي تواني.هر روز كه خورشيد را مي بيني با خودت تكرار كن كه:زنده ام و زندگي مي كنم.

پي نوشت:"تنهايي تنها در زندان نيست.در يك شهر هم مي توان وحشت تنهايي را احساس كرد."از كتاب "مرد دهم"نوشته گراهام گرين.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:45 توسط |

روزنامه نگاری؟؟؟؟؟؟

 دل مي گويد بنويس.عقل مي گويد سكوت كن.قلم خود به خود به انگشتانم نزديك مي شود.دستانم پس مي زنند.همه تحريريه هايي كه در آنها كار كرده ام از جلوي چشمهايم رژه مي روند.مثل لحظات آخر عمر كه مي گويند زندگيت فيلمي مي شود كوتاه و تو همه آن را در چند ثانيه به نظاره مي نشيني.حالا من هم تماشاچي هستم.به ياد نخستين روزي مي افتم كه رويا كريمي مجد را در مهماني منزل خاله ديدم و او پيشنهاد كار در مطبوعات را به من داد.به ياد ابراهيم نبوي مي افتم و اصرارش براي اينكه من مي توانم مترجم مطبوعات شوم.به ياد متن هايي كه داد و من برايش ترجمه كردم.به ياد آن حس اوليه.همان حس ناب كه قرار است جملاتي را از خودت بر روي كاغذي سپيد بياوري و تمام حرص و آز ذهن براي واگويي را با سياه كردن همان كاغذ كاهي خالي كني.به ياد دفتر مجله زنان مي افتم.نخستين باري كه پا به آن گذاشتم.به گمانم پرستو دوكوهكي آنجا بود و شايد آزاده مختاري.از ديدن آن همه خانم كه با آن شور و حال كار مي كردند به وجد آمده بودم.اگر ذهن ياري دهد بايد روزي مي بود در زمستان 80.همه آن ترجمه‌ها كه حسب الامر رويا انجام شد.چه انها كه در مجله زنان كار شد و چه آنها كه باقي ماند براي بايگاني در ذهنم.همه كارهاي نخستم را دوست داشتم.هنوز هم وقتي برق چشمان كارآموزي را مي بينم كه از ديدن نام خود بر روي صفحه روزنامه به خود مي بالد،همان حس اوليه به سراغم مي آيد.چقدر كودك بودم و چقدر پاك.دفتر همبستگي كه فاصله اي با منزل نداشت هنوز گوشه اي از ذهنم را قلقلك مي دهد.آنجا بود كه ساناز و پرستو و آزاده را كنار رويا ديدم.يادش به خير تيم خوبي بودند كه شايد آن روزها هنوز با هم هم عقيده بودند.ترجمه هاي حوادث را هر روز مي بردم و تحويل رويا مي دادم.آن روزها هنوز تمايلي به كار كردن ثابت در روزنامه اي را در خود نديده بودم.ياس نو هم خاطره اي شد براي خودش.روزنامه اي كه دوستش داشتم و در آن هم براي رويا كريمي مجد كار كردم و همان تيم قبلي همراهش.به وقايع اتفاقيه كه رسيدم...... هنوز هم نام اين روزنامه مو بر تنم سيخ مي كند.مهران مي گفت عمر اين روزنامه كوتاه شد تا عمر خوشبختي من طولاني شود.غافل از اينكه عمر خوشبختي ما دو نفر هم مثل همان وقايع اتفاقيه كوتاه بود.دوستش داشتم.روزنامه اي بود كه هنوز فضاي آن را در هيچ كجا تجربه نكرده ام.حالا اگر همان روزنامه جاي كارگزاران بود با همان كادر حاضر بودم سالها برايش مجاني قلم بزنم.مهران قاسمي،علي دهقان،بنفشه رمضاني يگانه،آرمن نرسسيان،سيد آبادي و خيلي هاي ديگر را تازه انجا به چهره شناختم.چقدر مهران و علي شبيه به هم بودند و تا مدتها گمان مي كردم برادرند.وقايع اتفاقيه تا ان ظهر بهاري كه تلفن روي ميز زنگ خورد و خانمي كه بعدها دانستم نسيم لسان بود مرا به مهران قاسمي ارجاع داد،روزنامه اي بود ساده اما دوست داشتني.تا آن ظهر ارديبهشتي و صداي مهران قاسمي كه از پشت خط گفت: سلام عليكم.قاسمي هستم از هفته نامه بنياد.

همه چيز شايد از همان روز يا چند روز پس از آن شروع شد.روزنامه اي كه توقيف شد و دلي كه اسير ماند.مهر توقيف بر پيشاني وقايع اتفاقيه خورد و قرعه خوشبختي به نام من زده شد.به قول سرگه بارسقيان وقايع اتفاقيه براي من و مهران وقايع اتفاقيه بود.

از وقايع اتفايقه بود كه مهران قاسمي پيشنهاد كار در حوزه بين الملل را به من داد.دل از حوادث كندم و شدم كارآموز مردي كه تا پايان عمر كارآموزش باقي ماندم.كوچ كرديم به سايت آفتاب با مديريت وحيد پوراستاد.آنجا براي نخستين بار نيكي محجوب را ديدم.نيكي را با ترجمه هاي خوبش در شرق مي شناختم.فرزانه سالمي را هم همان جا ديدم.با آرمن مهربان كه بعدها شد برادري بس دلسوز در همان زيرزمين گرم گرفتم.بارها با وحيد سر ترجمه ها و تعجيل بي مثالش بحثمان شد و دوباره آشتي كرديم.وحيد پوراستاد كه رفت دوستي در حق مهران تمام كرد و او را براي سردبيري افتاب پيشنهاد داد.در همان بحبوهه مراسم ازدواجمان بود و خوب روزنامه نگاري تنها منبع درآمدي مهران بود.روزهاي انتخابات رياست جمهوري بود.در مالزي بودم كه نتيجه دور دوم انتخابات معلوم شد.هنوز ايميل مهران را دارم.برايم نوشته بود:"به عقب بازگشتيم."دنيا بر سرم خراب شد.با همين يك جمله و من هم همان جمله پست پيشين را برايش فرستادم:"ملت ها شايسته رهبرانشان هستند."

پس از وقايع اتفاقيه من به اقبال كوچ كرده بودم و مهران به دليل نزديكي به كارگزاران در همان آفتاب باقي مانده بود.همان روزها بود كه جلال خوش چهره را ديدم.در اين ميانه كار كردن در فضاي روزنامه اي درچه چند مانند توسعه را هم تجربه كرده بودم.بعد از همه اين كشمكش ها نوبت به اعتماد ملي رسيد.تا ارديبهشت 87 اعتماد ملي بهترين روزنامه اي بود كه در آن كار كرده بودم.مملو از انرژي و كار مثبت.با همه حاشيه هايش دوستش داشتم و پر بيراه نيست اگر بگويم هنوز هم بهترين دوستانم در همان ساختمان نبش خيابان كريمخان قلم مي زنند.چه روزها كه در ميانه كار با مهران فرار مي كرديم به كوچه هاي پشتي و آش رشته مي خورديم يا بستني.چه روزها كه مهران با علي دهقان دور از چشم من مقابل روزنامه مي ايستادند و سيگار مي كشيدند و من از پنجره بالايي براي مهران دست تكان مي دادم.يعني كه ديدم مشغول چه كاري هستي؟مهران را در اعتماد ملي بيش از قبل شناختم.دبيرم بود و استادم.چه دبير دوست داشتني.قلم كه به دست مي گرفت و مي نوشت،آن جديت عجيبش را دوست داشتم.هنوز حركت دستانش وقتي با علي دهقان به قول خودش شوخي مردانه مي كرد به يادم هست.هنوز سر و كله زدنهايش با هيوا يوسفي را دوست دارم.در شوراي سردبيري تمام شيريني ها را تمام مي كرد.در همين لحظات بود كه پيمان يا كسري صدايم مي كردند و مي گفتند:بيا پسرت را جمع كن.

تا سرم را داخل اتاق مي بردم انگشتان مهران در هم فرو مي رفتند و زير ميز قايم مي شدند.چشمانش برق مي زد.در دل مي گفتم:دوستت دارم.

يك بار ليلي خرسند به من گفت:"رابطه تو و مهران را خيلي دوست دارم.بيش از آنكه زن و شوهري باشد دوستانه است."آن روزها هنوز مهران پشت همان ميز مي نشست و برايمان دبيري مي كرد.هنوز پايش را روي زمين مي گذاشت.هنوز هر بار كه مي خواستم بروم خانه لبانم را به گوشش نزديك مي كردم و مي گفتم:"دوستت دارم."او هم كم نمي آورد و مي گفت:پس براي شام كوكو سبزي درست كن.

بعد از مهران نوبت به كارگزاران رسيد.خيلي ها را كه تنها به اسم مي شناختم در اين روزنامه ديدم.اعظم ويسمه كه هميشه خبرهاي پارلماني اش را دوست داشتم.روزبه كريمي كه نامش را بارها ديده بودم.ابوذر باقي كه من را بسيار از او ترسانده بودند.محسن آزرم كه مطالبش را بسيار خوانده بودم و البته ليلي نيكونظر پرانرژي.هفت ماه كار كردن در كارگزاران را دوست داشتم.بسيار بي حاشيه تر از جاهاي ديگر بود.ديروز كه رفتم جلال خوش چهره گفت:برگرد.آنقدر برايش احترام قائلم و در حقم پدري كرده است كه دلم مي خواست همان لحظه بگويم چشم و پشت ميزم برگردم.اما به هزار دليل نتوانستم.

حالا در اين روزهاي ورم كرده از غصه پاييزي خواب روزهايي را مي بينم كه روزنامه نگار ايراني مجبور نباشد براي فرار از خانه نشيني به هر توجيهي متوسل شود.آرزوي جامعه اي را در سر دارم كه در آن مزد گوركن از بهاي آزادي بيشتر نباشد.كار كردن در روزنامه اي را در خيال مجسم مي كنم كه همه همكاران خانه نشين شده ام در آن كار كنند و البته ديگر مجبور نباشند براي گريز از افسردگي، مجاني براي حزبي كه به آن اندك اعتقادي ندارند، قلم بزنند.روزبه جمله خوبي گفت:كسي كه به تو نان نمي دهد،آزادي هم نمي دهد.

 پي نوشت:حالم هم از اين شعارهاي شبه روشنفكري به هم مي خورد.جملاتي كه تنها توجيهي است براي فرار از واقعيت.از اين جمله ها كه اين روزها در وب لاگ خيلي از دوستان مي بينم.روزنامه نگاري غم عشق مي خواهد نه غصه نان.اگر روزنامه نگاري هست كه روزنامه نگاري شغل دومش باشد به او تبريك مي گويم و توصيه مي كنم بي غصه نان با حقوق شغل اول به عشق بازي با كاغذ و قلم ادامه دهد.اما تا روزي كه دوستي در همان روزنامه نگران پول رفت و آمد به روزنامه است كه ندارد،دغدغه شيمي درماني را در سر دارد كه چند روزي از وقتش گذشته است،مستاجري است كه به تلفن هاي صاحبخانه جواب نمي دهد از خجالت،تا آن روز لطفا شعار ندهيد كه آدم ياد راهپيمايي بعد از نماز جمعه مي افتد و شعارهايي كه هيچ وقت عملي نمي شوند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:32 توسط |

پراکنده گویی های سارا
۱.چهل و هشت ساعتی ست که بیش از پیش به یاد کتاب " یک مرد "فالانچی افتاده ام.در این زمانه و در این مملکت مقاومت سخت است.در باب اتفاقات روزنامه کارگزاران باید فقط یک جمله بگویم:حق با علی (ع) است:ملت ها شایسته رهبرانی هستند که بر آنها حکومت می کنند.

۲.در داستان " سگ کوچک آن زن در زمین"از کتاب "کجا ممکن است پیدایش کنم "به جمله زیبایی برخوردم:گاه معنادارترین چیزها، از دل بی تکلف ترین آغازها بیرون آمده اند.

۳.اگر کتاب "نقشه هایت را بسوزان"را هنوز نخوانده اید، حتما در ابتدای امر به داستان هشتم پرواز کنید و اول "دخترخاله ها " را بخوانید.بس زیباست.

۴.سخت ترین روزهای عمرم (روزهای بی مهران قاسمی) را در کارگزاران گذراندم.به مدد لطف جلال خوش چهره که پیشنهاد کوچ کردن به کارگزاران را داد،این سخت ترین روزها به آسانی گذشت.خوشحالم که این ماه های سخت در روزنامه ای با کمترین حاشیه سپری شد.بعد از مهران حوصله حاشیه های مطبوعات بیمارمان را نداشتم.کار کردن با ابوذر باقی و ایلیا جزایری و سایر دوستان خاطره ای بود بس زیبا و تجربه ای که فراموش نمی شود.

۵.برایم در این روزها صبر طلب کنید و آرامش که تنها چیزهایی ست که هنوز و همواره به آن محتاجم.

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 16:23 توسط |

حسابت از زمینی ها جدا شد
چهار آذر تو بودی در کنارم

سه دی ماه هم شدی دیر آشنایم

سه پاییز دل ز مهر تو لبالب

دلم بی تاب آن پاییز گشته

امان از دی و تقدیر کشنده

درون سینه ترس از دی نشسته

ز هفده روز اول که گذشتیم

غروب هجدهم تو پر گشودی

نمی دانی چه شوقی بود در دل

که هر دو زاده یک هجده بودیم

از آن هجده که سی سالی گذر کرد

دل تو هم هوای یک سفر کرد

دلت بی تاب یک عشق دگر شد

حسابت از زمینی ها جدا شد

نگاهت تک گره به آسمان خورد

لبانت پر ز لبیک خدا شد

دو چشمت را که با دستم ببستم

کتاب عشق مهرانم گشودم

تو آن دردانه عشق ناب بودی

که مرگت هم حدیث عاشقی بود

ندانستم که در مرگت چه سر بود

که راوی امید و زندگی بود

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:24 توسط |