تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
خداحافظی

از عمر وب‌لاگ مشترک من و مهران قریب به سه سال می‌گذرد. عجیب عادت کرده‌بودم به نوشتن در این فضای مجازی و شریک شدن با دیگران. اما امروز تصمیم گرفته‌ام تا فعلا بار ببندم و بروم از سبکبارانی که ابتکار مهران قاسمی بود. شاید زمان سکوت فرا رسیده است. ممنونم صمیمانه از تمامی دوستانی که مرا یاری دادند چه در رزوهای بودن مهران و چه در یک سال و چند ماه گذشته.عجیب دوستی‌های این وب لاگ برایم ماندگار شده‌اند. ننوشتن در این فضا هم بی‌شک به معنای پایان این دوستی‌ها نیست.‌امروز دوستی برایم کامنتی گذاشته است که همیشه از به تحقق پیوستنش در این یک سال واهمه داشتم.چه آن روز که مهرانم را به خاک سپردم و سعی کردم در ملا عام نلرزم تا گوش‌هایم میزبان انتقادات ناجوانمردانه نشود،چه ان روز که از اعتماد ملی در سکوت رفتم و لب باز نکردم که کدامین نامرد در لباس مرد چاره ای نگذاشت برایم جز رفتن. و چه این روزها هرگز دلم نخواست نام مهران را اسبابی کنم برای زندگی کردن در رفاه.

پی‌نوشت: باز هم باید یک دعا را هر شب زمزمه کنم: خدایا مهلتم نده که نابخردی دیگران عنان صبر را از من برباید.

فعلا تا زمانی نامعلوم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:12 توسط

برای شما دو نفر
من بیست و چند ساله هنوز عاشق یک صحنه ناب هستم: دم دم‌های سحر که سرمایی شیرین استخوانم را قلقلک می‌دهد و من آنچنان کز کرده‌ام که گویی در کوران زمستان گیر افتاده‌ام،مادرم پتویی گرم بر شانه‌هایم بیندازد.همزمان که لبه‌های پتو را با زیر چانه‌ام تنظیم می‌کند در دلم می‌گویم: هیچ کس تو نمی‌شود.

پی‌نوشت: هیچ حسی در دنیا حس نوازش موهایت با دستان پدر نیست.هیچ لذتی عمیق‌تر از بوسیدن مادر در خواب نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:11 توسط |

عیدی از دستان خود خود خدا

باران که می‌بارد باید منتظر عیدی خدا باشی که قرار است در یک سنت‌شکنی غریب بیست و یک روز گذشته از سال نو غافلگیرت کند. قرار است در گوش‌هایت زمزمه کند که : یادم نرفته بود تو بنده گناهکارم را.

بهار که می‌آید همه حس‌های غریب و دوست‌داشتنی عالم را یکجا با خودش مهمان دلت می‌کند.باران که می‌زند دلت می‌خواهد بار و بندیل را جمع کنی و کوچ کنی به کوچه پس کوچه‌های ولیعصر.صورتت را بی‌نگاه متعجب عابران که انگار دیوانه‌ای را نگاه می‌کنند رو به آسمان نگاه داری و فقط بشماری: یک قطره، دو قطره..............

بهار را دوست دارم. با وجود همه این حس‌های لحظه‌ایش. با وجود یک دم شادی که استخوانت را قلقلک می‌دهد و غمی که آن هم زیباست. یک روزش امیدواری و یک شبش ناامید از دنیا. همه این حال و هوای بهاری را می‌پرستم. در این روزها باید صد بار " برای یک روز بیشتر " را بخوانی.باید یاد بگیری زندگی در لحظه را انگار که فردایی نیست.

پی‌نوشت: باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط |

تولدت مبارک مهربان من!
به تاریخ من امروز شدم بیست و هفت ساله. تو هم اگر بودی همزمان با من می‌شدی سی و دو ساله.تلخ است اما: تولدمان مبارک!

پی‌نوشت: جای هیچ‌چیز خالی نباشد جای برق چشمهای تو خالیست وقتی که نمی‌توانستی هدیه‌ام را پنهان نگاه داری.کاش حالا امشب همان چشمها را برایم کادوپیچ کنی و بفرستی زمین.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 17:49 توسط |

در جاده!
هر روز هزار بار تکرار می‌کنی که در مسیر بمان.از جاده منحرف نشو.همین راه را بگیر و در سکوت برو.

یک بار اما از خودت نمی‌پرسی که سنگلاخ این مسیر را تحمل می‌کنم.اما صبر آنجا معنا دارد که بدانی ظفر در‌ پی‌اش خواهد آمد.هجر وقتی زیباست که بدانی وصلی از راه خواهد رسید.برای من که پایان راه خوانده‌ام در مسیر ماندن به امید سراب سخت است.

پی‌نوشت:می‌دانم که مرموزترین پست وب‌لاگم را نوشته‌ام.اما فقط برای ثبت است در ذهنم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:2 توسط |

دلم گرفته برایت
تا تو رفتی سایه شد،خورشید رفت

ابر آمد، ساعتی بارید، رفت

باز انگار از کتاب لحظه‌ها

بی‌حضورت واژه‌ امید رفت

بودنت مانند ماه از پشت ابر

لحظه‌ای آمد،کمی تابید،رفت

بی‌تو اطمینان روشن ماندنم

تا ته تاریکی تردید رفت

قصه ای شد با سه جمله دیدنت:

باد آمد،شبنمی را چید،رفت.

پی‌نوشت: هجدهمین برگ از تقویم سال یکهزار سیصدو هفتاد و هشت من این شعر را بر تن کرده‌بود.ده سال پیش.آنقدر کودک بودم که عشق برایم غریبه بود.حالا اما می‌دانم که آن روزها هم دلتنگ مرد سنگین وزن زندگیم بودم که چون نسیم آمد،صورتم را نوازش کرد و رفت. بوی دستهایش اما هنوز بر صورتم مانده. دلتنگ او بودن آسان است.مثل دوست داشتنش.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:43 توسط |

مرگ فقیر، ننگ غنی

مردی‌ست شاید در دهه ششم زندگیش.می‌نشیند وسط خیابان روبه‌روی پلاک ماشین.با همان خودکار بیک شماره را با خیال راحت یادداشت می‌کند.انگار نه انگار وسط خیابان نشسته است و درست در مسیر حرکت ماشین‌هایی که با سرعت می‌گذرند بی‌اندک نگاهی به او. می‌گویم: از روی زمین بلند شید ماشین‌ها سرعت دارند. بلند می‌شود زل می‌زند در چشمهایم.می‌گوید: نمی‌بینند و می‌زنند و من می‌میرم. می‌گویم : خدا نکند.

سرش را پایین می‌اندازد.زیر لب می‌گوید: دخترم ما زباله‌های جامعه هستیم.نبودنمان بهتر از بودن است.

دلم می‌گیرد برایش.دلم می‌گیرد برایش.دلم می‌گیرد برای خودم.دلم می‌گیرد برای مایی که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که می‌خواست عدل علی را به تصویر بکشد اما اشک مظلوم را بر گونه‌هایش خشک کرد.

پی‌نوشت: می‌گویند مردم دو چیز را متوجه نمی‌شوند: مرگ فقیر و ننگ غنی را.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:57 توسط |

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

باز من خسته می‌شوم.باز سایه تو که نه خودت هویدا می‌شوی.باز من عنان به دست احساس می‌دهم و درست در همین لحظات است که تو قطره اشک را پاک می‌کنی و نزدیک می‌شوی. سه سال شد که آمده‌ام اما هنوز همان معامله را با تو می‌کنم که همانجا روبه‌روی خانه‌ات به من آموختی. نمی دانم این سبک مراوده با چون تویی مجاز است یا باز من همان چوپانم و موسی نیازمندم.جز این را به من نیاموختی.جز این را هم نمی‌توانم.

اشک که سرازیر می‌شود.دستان تو دراز می‌شود.دستانم را می‌گیری و بلندم می‌کنی.چشم در چشم تو.اشک امان نمی‌دهد.سر بر می‌اندازم که گناه بار را سنگین کرده و مجالم را ربوده.تو چه دیر به دیر در آغوشم می‌گیری.سر بر شانه‌هایت می‌گذارم.می‌خواهم های های بنالم از خودم و از بندگانت.از کم طاقتی‌ام و از صبرت.از دعاهایی که مستجاب نکردی و گفتند حکمت است.از حکمت‌هایی که بر من نازل کردی و گفتم رحمت است. اما باز سکوت است میان من و تو.چه نیازم به زبان؟مگر نه آنکه تو همان ارحم الراحمینی که نانوشته می‌خوانی و ناگفته می‌دانی. سکوت هم میان من و تو رمزی‌ست.بلندم می‌کنی.با همان دستان که می‌گویند قهار است و من می‌گویم که رحمان است. چشم باز می‌کنم.روبه‌رویم دریاست.نگاهم می‌کنی. با همان نگاه می فهمم که باید بزرگی دل را  و بی ‌انتهائیش را از دریا بیاموزم. هنوز سیر نگاه نکرده‌ام که باز جلوتر می‌بریم. این بار روبه‌ر ویم اقیانوس است.همانجا که می‌گویند مادر تمامی دریاهای دنیاست. می‌دانم که می‌گویی من هم چون رفتگان چند روزی در دریایم و بعد باز به اقیانوس باز‌می‌گردم. بلندم می‌کنی. پایین کوهی استاده‌ام بس رفیع و جلیل. قله‌اش را نشانم می‌دهی.می‌دانم که باید ایستاده‌گی را از کوه بیاموزم.غرور را هم برای همه آنچه که به من عطا کردی. به جنگل می‌بریم. تکیه می‌دهم به درختی بس کهنسال.اشاره می‌کنی به شکوفه‌ها.می‌دانم که باید بخشنده‌گی را از همین درختان بیاموزم. میوه می‌دهند بی‌آنکه بدانند محصول را که برداشت می‌کند. آن زمان هم که دست دراز می‌کنی تا میوه‌اش را بچینی ،قامت خم می‌کند تا طالب راحت‌تر به مراد دل برسد.

می‌گویم دلم تنگ است.با من انگار اشک می‌ریزی.می‌دانی که دلتنگ اویم.می‌کشانیم با مهر تا آن‌جا که قبرستانش می‌نامیم. شاید درست بالای سر محبوب.اشک مجالم نمی‌دهد. چه کسی جز تو شاهد عهدی بود که او با رفتنش ناتمام گذاشت؟ چه کسی جز  تو آن آخرین دم مرا یاری داد تا بایستم و بپذیرم.من که اشک می‌ریزم و تو که می‌خندی.نگاهت می‌کنم.می‌گویی : از بازی ما آدمها خنده‌ات می‌گیرد. آن هنگام که نوزادی از بهشت و از آغوش تو به زمین می‌آید و از مهربانش جدا می‌شود ما شادیم. امان از روزی که ما وداع می‌دانیمش و تو وصال. آدمی چشم که می‌بندد در آغوش توست.سخن خاموش تو باز آرامم می‌کند.همه بازمی‌گردیم. گلایه‌هایم را قورت می‌دهم.می‌دانم آنچه را که نمی‌دهی خیری‌ در آن است و از آنچه که بر من عطا می‌کنی خواهی پرسید.

پی‌نوشت نخست: به گمانم رابطه با محبوب به همین آسانی‌ست.همین که او را شاهد بگیریم. همین که پیش از هر حرکت نگاهش کنیم و در دل بگوییم می‌دانم که هستی. چرا برخی می خواهند سختش کنند را نمی‌دانم.چرا می‌خواهیم دورش کنیم از معادلات روزمره نمی‌دانم. چرا از او قهاری می‌سازیم که بنده‌اش را برای دوست داشتن مواخذه می‌کند را هم درک نمی‌کنم. او به اندازه آب زلال است  و به اندازه ماه مهربان.کافیست بدانیم که هست. عشق بازی به همین آسانی‌ست/ که گلی با برگی.

پی‌نوشت آخر: این هم از حافظ که جایش در سال نو خالی بود:

کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد/به پیش اهل نظر حاصل از بصر دارد

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه/که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

ز زهد خشک ملولم،بیار باده ناب!/که بوی باده مدامم دماغ‌تر دارد

ز باده هیچت اگر نیست،این نه بس که تو را/دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد؟

کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد/به عزم میکده اکنون سر سفر دارد

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 20:37 توسط |