تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
در ره گذری نیست که دامی زبلا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است / جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی/ جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

پی‌نوشت: این دومین رمضان بی‌تو هم آمد. این سحرهای بی‌تو و این افطارهای بی‌نگاه شیطنت‌بارت به خوراکی‌ها. می‌دانم اما در آغوش مهربان خدا رمضان تو هم حال دیگری دارد.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:28 توسط |

مراقب باشم از خدا چه می خواهم

۱.زندگی سخاوتمند است و انسان تنگ چشم.گویی مغاکی میان زندگی و نوع بشر وجود دارد.برای عبور از آن شهامت لمس کردن روح خود واجب است.آیا حسرت سزاست؟

۲.آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم که از گذاردن بازویم به دور شانه های کسی نترسم،مبادا پاره شود.که از انجام دادن کاری که هیچ کس پیش از آن نکرده است،نترسم.مبادا آسیب ببینم.بگذار  امروز احمق باشم،چون امروز صبح حماقت همه آن چیزی است که برای بخشیدن دارم.

پی نوشت:متن از جبران خلیل جبران است و بهانه اش پایان یک دعای قدیمی که وقتی اجابت شد دانستم چه بیهوده تقلا می کردم برای داشتن چیزی که هراس انگیز بود.همه اعتمادم را از دست دادم به بهائی ارزان.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:7 توسط

مهر توقیف این بار بر پیشانی اعتماد ملی

گفتند اعتماد ملی توقیف شد. یک نفر گفت. دیگری نوشت.یک ادم هم شبیه من و تو آن را به همکارانمان در روزنامه ابلاغ کرد. اعتماد ملی ، خاطره خوب بودن من و مهران کنار هم بود. هنوز هم همان چهار گوشه کنار تحریریه دلم را می لرزاند.فارغ از آنچه که بر من در آن ساختمان رفت، دلم برای توقیف روزنامه ای حرفه ای که از ابتدای عمرش خوب کار کرده بود گرفت.دلم برای روزنامه ای که در آن آریا فرزند مهربان جواد دلیری و آزاده محمد حسن راه رفتن اموخت، علی حسن نیا کوچک با چشمان آبی اش دلربایی کرد، گرفت. شاید روزی باران حیدری دختر زیبا چشم هادی ، آسمان سپهوند مهربان فرزند حجت و فروغ بتواند زندگی در جامعه ای را تجربه کند که پاداش روزنامه نگارش مهر تلخ توقیف نباشد.

پی نوشت:کاش از این روزهای توقیف تلخ توقیف بیاموزیم در حق همکارانمان مهربانی کردن را.

بی ربط:برای مهربانی که هرزچندگاهی با عنوان ... برای من کامنت می گذارد: دوست خوبم سبکباران وب لاگی است کاملا شخصی. قرار نیست من با این سواد اندکم در حوزه سیاست در این وب لاگ سیاسی بنویسم.نه بلد هستم و نه ادعایی در این زمینه دارم.بی شک کم نیستند وب لاگ دوستان زبردستی که هم در حوزه اندیشه و اخلاق می نویسند و هم در باب سیاست.امیدورام در نوشته های آن صاحبان فن، مطالب مورد علاقه خود را بیابید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:45 توسط |

موازیانیم به ناچاری

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه،بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم  انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت،ولی به فکر پریدن بود

از حسین منزوی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:58 توسط |

شاید بی‌ربط

1.به محض این‌که رازی میان دو عاشق به وجود آید،به محض این‌که یکی فکرش را از دیگری پنهان سازد،جذابیت عشق از میان می‌رود و سعادت ویران می‌شود.خشم ، بی انصافی و حتی شیطنت  قابل گذشت است اما پنهان‌کاری عنصری بیگانه وارد عشق می‌کند که ماهیت آن را تغییر می‌دهد و پلاسیده اش می‌کند.

پی نوشت :این جملات را برای خیلی‌ها نوشتم.  چند دوستی که از عادی شدن زندگی مشترک خود برایم نوشته‌اند. از این که راز این عادی شدن را از همسران خود پنهان می‌کنند. چند خط بالا برگرفته از کتاب " آدلف " بود به قلم بنژامن کنستان. مغز داستان شبیه به "آنا کارنینا" بود اما جملاتش و ادبیاتش عجیب زیباست و آموزنده حداقل برای من.

2.اما برای احوالات این روزهای کشورم از کتاب " در زمانه پروانه‌ها" : نمی‌توانید با قمه‌ای پسر بچه‌ای را دنبال کنید و وارد ملکوت خداوند شوید. نمی‌توانید ماشه‌ آن تفنگ را بچکانید و فکر کنید سوراخ سوزنی هست که از آن می‌توان وارد ابدیت شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 13:56 توسط |

شعری تک مخاطب

بهانه قشنگ من !/ آرزو دارم در روزگار دیگری دوستت می داشتم/

روزگاری، مهربان تر/ شاعرانه تر/

روزگاری که شمیم کتاب / شمیم یاسمن / و شمیم ازادی را/ بیشتر حس می کرد.

ارزو می کردم/ که دوستت می داشتم / در روزگاری که شمع/ حاکم بود

آروز می کردم / که تو از آن من بودی / در روزگاری که بر گل ستم نبود

اما افسوس / دیر رسیده ایم/ من گل عشق را می کاوم / در روزگاری که عشق را نمی شناسند

پی نوشت: برای.................  . از نزار قبانی.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:14 توسط |

زمانه جسارتم را ربود
گویا برای خیلی از شیطنت‌ها دیگر پیر شده‌ام. اگر دو سال پیش بود هرگز نمی‌توانستم اینچنین شوقی را یک روز هم در خود خفه کنم. حالا اما انگار زمانه جسارتم را ربوده است.

پی‌نوشت 1: می‌دانم که تلخ شده‌ام. خیلی تلخ. سخت است تنهائی در  انبوه جمعیت. نمی‌دانم شریعتی چگونه می‌گوید: "دوست داشتن بی‌انکه دوست بداند، عطایم کن." سخت است آقای دکتر. سخت.


پی‌نوشت 2:  در این بازار اگر سودی ‌ست با درویش خرسند است / خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:58 توسط |

زندگان از تو خجالت می‌کشند

باورت کردم.امروز وقتی نیاز داشتم کنارم بنشینی و با آن نگاه ریزت ته قلبم را مطمئن کنی، آخرین جمله ات پیش از رفتن در ذهنم رقاصی کرد: سارا بگو که باورم کردی.

باورت کردم مرد من. امروز همه دغدغه آن سه سال را درک کردم. اشک‌هایت از آسمان بر دامنم ریخت.کاش برای بی‌انصافی زندگان تو دیگر اشک نریزی .

پی‌نوشت : ممنون علی‌رضا.ممنون پگاه.من چه می‌کردم بی‌شما؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:12 توسط |

روز خوبی بود
از امروز صبح شادم. شادم که خوبی. شادم که هستی.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:20 توسط

گنجشک و خدا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

پی‌نوشت۱ : منتظرم تا یک روز راز این مصلحت که بر من روا داشتی بر من افشا کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:8 توسط |

می‌گذرد سخت اما

صلیب‌وار دستانم را بر روی سینه گذاشته‌ام.خوابم می‌بینم با چشمهای باز اما. عرق سردی پیشانی‌ام را پوشانده. حتی دست نمی‌برم تا جا برای قطره‌های بعدی باز کنم.از گوشه چشمهایم اشک می‌ریزد. گونه‌هایم داغ‌تر از هر تنور. سرخی صورتم را تنها حس می‌کنم. بغضی می‌شکند اما ارام. هیچ دستی در کار نیست.گذشته دور می‌نماید. بسیار دور. روزهای بعد از رفتنت را به یاد دارم. روزهای با تو بودن اما رنگ باخته‌اند. زمان تو را ربود.زمان ما را ربود . زمان من و تو را با  هم ربود. چه ماهر سارقانی‌اند این دو عقربه کوچک. 

پی‌نوشت: دارم باور می‌کنم؟

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:41 توسط