۱.از آنجایی که آنچه بر آنیم انجام دهیم همیشه خالی از عیب نیست و آنچه می کوشیم انجام دهیم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوریم همیشه سنجه ای از پایان پذیری و جایزالخطایی انسانی ما دارد، تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است . ( دیوید آزبرگر)
۲.پیتر به سراغ مسیح آمد و پرسید:سرورم چند بار باید برادری را که بر ضد من گناه می ورزد ببخشایم؟ هفت بار؟
مسیح گفت: من به تو می گویم نه هفت بار که هفتادبار.( انجیل)
پینوشت: مهران من دوست تازه یافتهام که تو نمیشناسیاش اما بیش از هر دوست قدیمی کنار ما ایستاده، اینجا برایت نوشتهاست. از خدا برای هدیه دادن علیرضا صمدی و ملیحه ماه به من اساسی تشکر کن.
ما زندگی را
به بازی گرفتیم.
امروز،او
ما را...
فردا؟
(قیصر امین پور)
پی نوشت ۱: کم ندارم دوستانی که یک بار در به سرانجام رساندن عشق ناکام مانده اند.در داشتن برای همیشه محبوب شکست خورده اند.از این میانه کم هم نیستند کسانی که دوباره آغاز کرده اند و تقدیر را در تلخ کامی نقشی ماورائی نبخشیده اند.اما ذهن من درک نمی کند جماعتی را که ناتوانی خود در عاشقی به دیگری نسبت می دهند.
پی نوشت ۲: مدتی ست هر کودکی را که می بینم به جای شعرهای ناب کودکی ساسی مانکن می خواند! ما که پدرانمان تا کودک بودیم "باز باران با ترانه "برایمان خواندند و صدای ناظری و شجریان در گوش هایمان بود این شدیم: از دنیا محروم و به آخرت ناامید. وای به حال این نسل ساسی مانکنی!!!!!!!!
نمیدانم چرا هر شب خواب میبینم کبوتری از زیر چرخهای ماشینم پرواز میکند. خواب باد میبینم.خواب خیابانی طولانی. خواب راهی بیانتها.
پینوشت: روزهاست شاید از زمان حرف زدن با فاطمه شمس در آن کافیشاپ میدان ونک که هیچکس را امین حرفهایم ندیدهام. دلم برایت تنگ است فاطمه مهربانم.میبینی گوش هم کم پیدا میشود برای شنیدن و تنها شنیدن.
حاضرم همه هستیام را بدهم و تنها یک دم خدا شانههای مردانه تو را برایم به زمین بفرستد که جز تو مردی نیافتهام.
پینوشت: راست میگفتی تو، من کودکم برای دنیای بزرگترها.
چه کسی میداند؟
شاید ذوق نهفته در آخرین نگاه
التماس سرانگشتانت بر صورتم
و مشتی که در انگشتانم از هم باز شد،
همه و همه رسم خداحافظی بود
در مرام لوتیهای این دنیا.....
پی نوشت : برای ملیحه ماه و برای الهام مهربان و برای همه همسرنوشتهای من.
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. ( گابریل گارسیا مارکز)
پی نوشت: من اما در بیست و دو سالگی فهمیدم که زندگی با عشق زیباست. سه سال بعد از این تاریخ بعد از دست دادن نخستین عشق فهمیدم که زندگی بی اراده ما جاری ست و عشق جاری تر.
روزهایم در تکاپوی کنار آمدن با زندگی می گذرد و این تردید وحشتناک که چون خوره به جانم افتاده است. شب ها اما در خواب هم در حال حل این معما هستم. دلم آرامشی می خواهد از جنس دست مهربان خدا. سه سال شب و روز تنها و تنها با مهران حرف زدن عجیب بیگانه ام کرد با دیگران. حالا که نیست هم با او مشورت می کنم.نظرش را می خواهم.اما فقط نگاهم می کند. نگاهم می کند و سکوت جاری می شود.می دانم که باید دوباره از نو اعتماد کنم.این را نه تنها چشمهای دوستانم که در و دیوار این شهر هم فریاد می زنند. چه کنم اما با یک سر و هزار سودا؟
پی نوشت:پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز ،
اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیز،
هر روز برایمان خاطره ای شد،
آنگاه شعر سرودیم
برای همه انچه داشتیم،
برای سخاوت پروردگار.(آنا آخماتووا)
مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند ولی آنان راببخش.
اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش....
اگرشریف و درستکارباشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکارباش....
نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش
بهترین های خود را به دنیا ببخش.حتی اگرهیچگاه کافی نباشد...
و در نهایت می بینی که هرآنچه هست همواره میان تو و خداونداست نه میان تو ومردم.
پی نوشت: این را دوستی برایم فرستاده بود.با شما شریک شدم.
وقتی عاشقم
درختان همه
پابرهنه از برابرم می دوند.
(نزار قبانی)
پی نوشت: سبکبارانمان قرار است در پاییز رخت تو بر تن کند.
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو ،خواب است و بیدارش کند
پینوشت: نشد این عاشق سرگشته صبور / نشد این مرغک پربسته رها
...... چشم ریز تیزبین من ! نشود دل نفسی از تو جدا به خدا.
دلم گاهی اوقات برای بعضیها تنگ میشود.خیلیوقتها دلتنگ آدمها میشوم. دلم این روزها عجیب برای میترا خلعتبری تنگ شدهاست. برای دوست روزهای تنهائی که نمیدانم این چند ماه در کدام گوشه دنیا شب را صبح کرده است. برای مرحوم جلالیان که همه مدت آشنائیم با او سفر مکه بود اما عجیب بر دلم نشست و رفتنش بیش از پیش به یادم آورد که دنیا دو روز است.برای سمیرا وحیدی نسب که دوست دوران دبیرستانم بود اما خیلی زود در این شهر بینان و نشان گمش کردم. برای برادرم که انقدر زود رخت رفتن از این دیار بست که نتوانستم این روزهای نبودن مهران را بر شانههای مردانهاش گریه کنم.برای پدربزرگم که قریب به چهارده سال پیش رفت اما هنوز تصویر اخرین بوسهاش بر پیشانی مادرم و زمزمهاش که این اخرین دیدار است از جلو چشمهایم کنار نمیرود.برای مهربد، دومین فرزند علیرضا و پگاه که وقتی نگاهش میکنم عجیب یاد روزهای خوب چهار نفری بودنهایمان میافتم.
دلم ده دقیقه قدم زدن در ساختمان وقایعاتفاقیه را میخواهد تا مهران را ببینم که خودش را لوس میکند اما مردانه.دلم ان زیرزمین مجمع تشخیص مصلحت را میخواهد و همان روز سوم بهمن ماه 83 را که من و مهران شیرینی عقدمان را بردیم. دلم خانه خیابان باباطاهر ، کوچه نادر را میخواهد و قایم موشکبازی با مهران در راهپلههایش را. دلم خانه پدریام را میخواهد در روزهای زندگی در مشهد.دلم سهشنبههایم را میخواهد.
دلم کودکیهای خواهرم را میخواهد که صدایم میکرد: عزیز. دلم همه خاطراتم را میخواهد.
پینوشت: بزرگترین زیرکی خداوند خلق این حافظه بوده است در سر کوچک بندهاش.