زن: تو درونت یه موسی داری یه فرعون.موسی نماد خیر و فرعون نماد شر. باید سعی کنی به موسی نزدیک تر شی.
مرد: نوشابه می خوری یا دوغ؟
زن( برای چند ثانیه سکوت): هیچ کدام.
این سه مکالمه کوتاه را دیشب شنیدم. وقتی برگشتم و به صورت دخترک نگاه کردم غم از چشمهاش هویدا بود. نمی دانم او وقت نامناسبی را برای بحث انتخاب کرده بود یا مرد اصلا از پایه و اساس اهل اینچنین مباحثه هایی نبود. همیشه زندگی مشترک آدم هایی که بی شباهت روحی با هم ادامه مسیر می دهند برایم غیرقابل درک می ماند.همینقدر می دانم که قرار نیست زندگی زناشویی اپیزودهای یک نمایش ادبی باشد. بسیاری از اوقات لذت حرف زدن در مورد ترک دیوار هم با محبوب کمتر از مولاناخوانی نیست. اما این را هم می دانم که قرار نیست همیشه یک نفر چه مرد و چه زن وادار به سکوت شود.
بی ربط: اسطوره های فاقد اعتبار قادر به زهرچکانی اند( دنیس دوروژه مون)
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها/ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم / زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی/ آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او/ گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش/ چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت /فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم /من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو / من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود / یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد / ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
پی نوشت: برای روزهایی که یادم می رود چقدر نعمتم بخشید و من چقدر ناشکرم.
اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی.
پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد.
بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟
ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی
دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت
بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی
ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!
صبر کن زین گروه پست نهاد / ای زن باوفا دمار کشم
یا در آغوش مرگ خواهم خفت/یا تو را تنگ در کنار کشم
تا بگویند ملتم که " فلان"/ اول از خصم انتقام گرفت
خون دشمن به کام ریخت،سپس/ مست گشت و ز دوست کام گرفت
تا که این کاخ های ظلم و ستم / این چنین استوار و پابرجاست
سخن عاشقی و سرمستی / از من و تو ، نگار من بی جاست
پی نوشت ۱ : این چند خط از شریعتی را عجیب دوست دارم. این روزها گویا همسران تاج زاده و زیدآبادی مخاطبان همین چند مصرع هستند.
پی نوشت ۲ : خدایا! مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساسهای بلند، و اوجِ معراجهای ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید.( دکتر شريعتي)
مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول
هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست
پی نوشت: وقتی در معامله ای زمینی دست خدا، خدایی می کند جای گلایه ای نمی ماند. خش خش برگ ها زیر پاهایم، قطره های باران بر شانه هایم، میزهای شطرنج خیس پارک لاله و بوی لبوی دستفروش هیزم خاطرات پاییزی من است. اما نه بر تولد نخستت کسی مختار بود و نه در پرواز با شکوهت.لبهایم حتی به گلایه نیز باز نمی شود. رب اشرح لی صدری.
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنیآدم نباشد.
پینوشت: این نخستین باران به قول تو " جدی " پاییزی باز مرا بیتاب چتربازی با تو در همان کوچه نادر میکند.دلم انگشتهای خیست را میخواهد در دستهایم.
"سخن این است"
در آستانه نور ایستادهام
دستانم گرسنه، دنیا زیبا
چشمانم همه درختان را نمیبینند
درختان زیبا، درختان سبز
جادهای از آفتاب از میان تمشکها میگذرد
من پشت پنجرهای در بیمارستان زندان
بوی دواها را نمیشنوم
آلالهها در شکوفه
و سخن این است:
بحث بر سر زندانی شدن نیست
سخن بر تسلیم نشدن است.(ناظم حکمت)
این روزها شب میخوابیم و صبح بلند میشویم و هنوز دست و صورت نشسته پیامکی میآید که : فلانی هم رفت. نمیدانم ما از اوضاع و اخبار مملکت بیخبر افتادهایم یا دیگران بیش از ما میدانند و از اخبار پشت پرده خبر دارند که جلای وطن میکنند به هر قیمتی. خوب یادم هست اکبر گنجی که از زندان آزاد شده بود در همان ساختمان وقایع اتفاقیه با دوستان مشارکتی جلسه ای داشت که من و مهران هم رفتیم. البته ما مشارکتی نبودیم اما رفتیم تا مشارکتی داشته باشیم! گنجی ضعیف شده بود و رنگ بر رخسار نداشت. هر چند ثانیه مجبور بود جرعهای اب بنوشد تا توان ادامه دادنش باشد. از هر دری گفت و گفت. از دموکراسی. از آزادی بیان. از حقوق بشر. اما امروز هیچ کدام از جملاتش در حافظه من نمانده است جز اینکه با اشاره به کوچ دستهجمعی به اصطلاح روشنفکران به لندن و ممالک دیگر یوسفی اشکوری را بر سر دار برد و به صراحت گفت: قهرمان کسی نیست که در خارج از کشور پایش را دراز میکند و برای دموکراسی در داخل نسخه میپیچد.
آن شب عجیب اکبر گنجی بر دلم نشست. علاقهام به او بیش از زمانی شد که میشنیدم اعتصاب غذا کرده و تن به زور نمیدهد. اما یک صبح از همین صبحهای کذایی گنجی هم رفت. رفت و دیگر بازنگشت. گنجی هم قهرمان تاریخ مصرف گذشته ای شد که رفت تا به قول خودش در خارج از مرزهای کشورش برای دموکراسی در وطن نسخه بپیچد. بیشک آنچه گنجی و گنجیها در سالهای اصلاحات انجام دادند در خور تحسین است و حافظه ما هم آنقدر در جریان این اغتشاشها! تنگ و کوچک نشده است که فراموش کنیم بر ما چه گذشت. اما رسم است که جوجه را آخر پاییز میشمارند. هنوز پاییز این انقلاب سبز ما نرسیده است که دوستان ما اندکی خم بر ابرو را تاب نمیاورند و جلای وطن را بر ماندن و خوردن نان و نمکش ترجیح میدهند .
شاید از سر دلتنگی ست . شاید از سر ناامیدی. شاید هم نوشتن این جملات تنها بهانهاش این است که در همین چند ماه پس از انتخابات دوستانی را بار سفر بسته دیدم که دوست داشتم روزی در جشن آزادی ایران دوشادوش خود ببینیمشان. پدرم میگوید هر جا آسمان خدا را داشته باشد و زمینش سنگفرش تو باشد و تو سر آرام بر بالین بگذاری وطن است . این تعریف اما برای من غریبه است. برای من و ماهایی که هنوز عرصه را انقدر تنگ نمیبینیم که پاهایمان را بر خاک دیگری بگذاریم و برای ایران از دور مرثیه بخوانیم. دلم نمیخواهد روزی را ببینم که دیگران با زور گلوله و بمب دموکراسی را به ما هدیه بدهند. دلم میخواهد نه مصر باشیم و عربستان که خفقان زبانهایمان را در گلو خشک کند و نه عراق و افغانستان که اجنبی با هر نیت خیری در سرش برای ما نسخه دموکراسی بپیچد.
انچه بر ایران از ان شب انتخابات کذایی گذشت تا حالا انقدر به زبان امده و بر کاغذ ثبت شده و از دریچه کوچک دوربینهایمان دیده شده است که دیگر نه میتوان انکارش کرد و نه پنهانش. اما روزهای پس از انتخابات با همه تلخیاش با همه قساوت اغشته به فریبش باید میبود تا نسل نازک و نارنجی ما به چشم اتحاد ملی را ببیند و با دستانش تقلا برای حفظ خاک مادریاش را لمس کند. آنچه بر ما رفت عادلانه نبود. آنچه بر ندا و سهرابها گذشت نه ردی از انسانیت بر جا گذاشت و نه مهر شرع را بر پیشانی داشت. اما گذاشتن و گذر کردن هم رسمش نبود. این روزها درها باز است . درها باز است تا همه مخالفان بروند. بروند و خیال کنند که میتوانند دور از وطن ، وطن را نجات دهند. انها دارند به ما جدایی را میاموزند. تکلیف آنها که میمانند هم با کرام الکاتبین است.
هر بار که خبر رفتنی را میشنوم دلم برای ابطحی و امثال عطریانفر نمیسوزد . دلم برای آنها که سی سال خودی بودهاند و حالا جامه تغییر بر تن کردهاند نمیسوزد . دلم برای انها که سه دهه چپاول کردند و با یک نماز جمعه خواندن ، اصلاح طلب شدند نمیسوزد . دلم برای مصطفی تاجزاده می گیرد . دلم برای مرد کوتاه قد اما بلند همت اصلاحات میسوزد که گرمای تابستان اوین را تاب آورد. برگریزان خزان را حتی از پشت میلههای زندان هم ندید و حالا در انتظار زمستان است. اما نه مرامش را به کولاک فروخته است و نه مسلکش را به حراج گذاشته. دلم برای مهربان مرد بیادعای این روزها میگیرد که نمیداند همرزمانش ، همانها که چون فرزندانش دوستشان داشت یک به یک چمدان خاطرات سبزمان را بر دوش میگیرند و میروند. دلم برای کودکانی میگیرد که معلوم نیست روزی بتوانند پا بر خاک وطن بگذارند.
ما هنوز به قول ناظم حکمت زیباترین دریا را نپیموده بودیم. هنوز زیباترین کودک ما بزرگ نشده بود. هنوز زیباترین روزهایمان را ندیده بودیم.ما هنوز زیباترین واژگان را نخوانده بودیم.
دوستان سفر کردهام! کاش حداقل دور از وطن به وطن بیندیشید. کاش خواب آن بیست و دو خرداد را ببینید. کاش ان دوشنبه تا میدان آزادی و دستهای در سکوت بالا رفته با تنپوش سبز را فراموش نکنید. کاش هنوز زیر لب گاه به گاه در گوش فرزندانتان بخوانید: نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم.
به راستی از "ما همه با هم " چند نفر مانده است؟