مهران من ! اندك اندك مقدمات تحقق وصيتت مهيا مي شود و نمي داني كه چقدر شادم از اينكه پس از چهار ماه مي توانم اندكي به آروزهايت جامه عمل بپوشانم . عليرضا درست مانند هميشه وعده كمك داده است و مي دانم كه تا آخر اين مسير در كنارمان مي ايستد.
پينوشت: ظرف چند روز آينده راهي شيراز مي شوم تا از نزديك كودكاني كه مهران بيست و چهار ساعت پيش از رفتنش به انها سفارشم كرد را ببينم . بيشك براي تحقق اين آروز به كمك بسياري از دوستان نياز خواهم داشت . اميدوارم كه دوستان وب لاگيم در اين مسير تنهايم نگذارند . پس از سفر جزئيات اين ماجرا را مي نويسم تا دوستان علاقه مند در جريان قرار گيرند .
چه پاییزی ست فریدون مشیری را بی امان دوست دارم. می دانم که در بهاریم اما دوست دارم این شعر را بنویسم به یاد پاییز ۸۶ که مهرانم بود و تکیه گاهی بود برایم در برابر این همه ناجوانمردی.
نشسته زنگ جدایی به صفحه دل من
شکسته شاخه امید و خانه خاموش است
تنیده تار سیه ،عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است
میان خانه ویرانه جوانی من
به هر طرف نگرم جای پای حرمان است
زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق
در آرزوی کسی سوختن نه آسان است
به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی
به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی
روزی که رویاهایم بر هم می ریزد
آن زمان که خاطراتم آوار میشود بر سرم
مهربان خدای من تو بمان
تا دستهایم به سوی غیر دراز نشود
پی نوشت ۱ : مرا عهدیست با جانان/ که تا جان در بدن دارم/هواداران کویش را / چو جان خویشتن دارم
پی نوشت ۲ :دوست مهربانی که برایم نوشته ای به فضایی دیگر کوج کنم از محبت بیکرانت برای بازگرداندنم به دنیا زیبایی ها ممنونم اما دل را که شیوه ییلاق و قشلاق نیاموخته چه کنم ؟
هر سال در همين روزهاي بهاري همكارانت ، همفكرانت همانها كه مي گفتي با انتخاب اين حرفه به لذت دنيا پشت پا زده اند دور هم جمع مي شوند تا درست مانند امروز از آزادي قلم بگويند در روزنامه هاي رنگ سياهي گرفته . روزنامه اي مثل همان وقايع اتفاقيه كه چقدر دوست داشتم مهر توقيف بر پيشاني اش نمي خورد تا من همچنان از پله هاي قديمي رنگ زمان به خود گرفته اش بالا بروم و خاطرات بهار 83 را در ذهن زنده كنم .
گمان نكن كه در اين چهار ماه نبودنت روياي احمد بورقاني كه درست مانند تو نتوانست ديگر در اين هواي دلگير نفس بكشد جامه عمل پوشيد. هنوز روزگارمان بر همان مدار سابق مي گذرد . هنوز بيست و چهار ساعت نگذشته است كه دوستمان تنها به جرم نوشتن باورهايش با چشماني گريان رفتن را بر ماندن ترجيح داد . اگر ان روزها كه تو بودي هنوز پشتمان گرم بود به صاحباني كه نامشان بر بالاي صفحات اخر روزنامه مي درخشد اين روزها دوستمان همان دلگرمي را هم در چنته ندارد.اين روزها دوستمان اگر مي نويسد بايد بترسد از نگاههاي برندهاي كه او را به تلاش براي توقيف روزنامه محكوم مي كنند و او بايد با دستاني لرزان و چشماني پر اشك بر لب زمزمه كند : ببخشيد كه باورم را ، عقيده ام را و بالاتر از همه اين واژه هاي شايد كليشه اي دغدغه ام را بر تن كاغذ كاهي روزنامه تان نوشتم.
درست چهل و هشت ساعت پيش بود كه مسیح براي خداحافظي آمد . از او خواستم كه بماند و نمي داني چه سخت است كه دوستي در آغوشت گريه كند نه از غم نان ، نه در سوگ از دست دادن يك عزيز كه در عزاداري يادداشت هايي كه مي نويسد اما همان خودكار قرمز رنگ معروف بر تنها نقطه سپيد باقي مانده كاغذش مي نويسد : غير قابل كار .
سخن كوتاه كنم .مهران قاسمي رفت با تمام روياهايش براي نوشتن و شايد تنها براي آزاد نوشتن. در نخستين روزهاي از دست دادن مهربان دوست و همراهم ، زماني كه براي خواندن همدردي هاي اينترنتي دوستان يك به يك وب لاگ هاي همكاران را باز كردم به وب لاگ مسيح علي نژاد رسيدم. مسيح هم براي من كه نه براي مهران قاسمي نوشته بود . اما متفاوت تر از بقيه . مسايقه ياد قلم كه امروز به همت دوستان عزيزم جوايز نخستين دور آن به برندگان اهدا مي شود فكري بود بس نو و بي اندازه سخاوتمندانه از مسيح علي نژاد . دوست داشتم كه مسيح مي ماند و با همان هيجان زايدالوصف هميشگي اش برايتان از مسابقه مي گفت و همت همكارانمان در شهرستانها . اما خوب داستان مسيح در اين روزهاي غريب بر هيچ كس پوشيده نيست . وعده داده است كه كمك كند تا " ياد قلم " تا ساليان سال ياد قلم هايي را كه بر زمين مي ماند گرامي دارد. از مسيح علي نژاد ، مسعود بهنود ، عطاالله مهاجراني ، اسدالله امرايي ، كسري نوري و ژيلا بي بعقوب كه در قالب هيات داوران ياد مهران قاسمي را زنده نگاه داشتند بي نهايت ممنونم . از دوستاني كه ما را در برگزاري اين مسابقه همراهي كردند نيز تشكري ويژه دارم و اميد دارم مرا در سالهاي آتي نيز براي ادامه دادن اين مسير همراهي كنند .
قلمهايتان پايدار و آزاد .
پی نوشت:متن فوق را در انجمن صنفی خواندم . همان جا که امروز مراسم اهدای جوایز " یاد قلم " برگزار شد. مسیح عزیزم نمی دانی چقدر جای تو خالی بود و من چه بیهوده تلاش کردم جای کسی را پر کنم که همتا ندارد .متشکرم با هزار زبان هم از جانب خودم و هم از جانب مهران قاسمی.
دوست دارم دوباره ببینمتان.درست در آن لحظه های نابی که چشم در چشم یکدیگر دوخته اید و با زبان بی صدای دل زمزمه می کنید عاشقانه ترین حدیث های عاشقی را .
دوست دارم دوباره ببینمتان در همان خانه کوچکی که هر بار با مهران زنگ ان به را صدا درمی آوردیم دلمان پر می کشید برای در اغوش کشیدنتان و یادمان می رفت که زمان سالهاست که اختراع شده است.چه شبها که تا سحر می نشستیم و باز هم هنگام رفتن دل مهران می گرفت برای دوستی که عجیب دوستش داشت.
دوست دارم دوباره ببینمتان تا در اوج خودخواهی با عشق ورزی شما خودم را به یاد بیاورم دست در دست مهران . تا در نگاه مهربان شما که عزیزترینهایم هستید به یاد بیاورم که دنیا هنوز زیباست حتی اگر زیباترینها رفتن را بر ماندن ترجیح داده باشند .
دوست دارم دوباره ببینمتان. این بار نه جدا از هم که با هم.دوست ندارم صدای یک نفرتان را که می شنوم بترسم از پرسیدن حال دیگری.دوست ندارم باور کنم که نامهر شده اید و قاموس عاشقی فراموش کرده اید . دوست دارم باز هم در خوابهایم مهران را ببینم که فریاد می کشد: سارا انها خوشبختند.
پی نوشت: برای دو دوست نوشتم . برای یک زن و یک مرد که زمانی سوگند خوردند با هم بمانند تا ابد.برای دو همراه که آروز دارم با هم ماندن را بر ترک یکدگر مقدم دارند.برای دو عزیز که کاش بدانند دنیا دو روز است اما فرصت خوشبختی شاید تنها یک ثانیه.
نمی خواهم باور کنم که خاطراتمان درست مانند قطرات آبی که از گرمای هوا بی تاب شده اند از لای انگشتان تنهایم می لغزند و فرو می ریزند و آن وقت چه کسی است که بتواند ادعا کند آب رفته را می توان به جوی بازگرداند .
نمی خواهم باور کنم که تو رفته ای و من باید تنها شعرهایی را که کلی برای سرودنشان خندیدیم زمزمه کنم و هر بار برای فراموشی نبودنت قهوه ای تلخ مزه مزه کنم تا اشک نریزم و همگان برایم دست بزنند و من تنها صدای چشمهایی را بشنوم که شاید بر زبان می گویند : چه زن مقاومی. اما یک پیام از ارتعاش مردمکهایشان بیش به گوش نمی رسد: طفلکی چه جوان بیوه شد .
نمی خواهم باور کنم که مهربان مهران من اکنون از آن بالایی که نمی دانم چقدر بالاتر از وسعت دید چشمهای عاشق من است زمین را نگاه می کند و هر بار چشمش به من می افتد شاید به سختی به یادم می آورد و می گوید : او هم زنی مهربان است که شاید روزی آشنایم بود .
می خواهم باور کنی که یک رویا بیش نداشتم و آن هم این بود که با تو پیر شوم. با تو در همان سفره خانه کوچک چای بنوشم و سرمست شویم از مرور خاطرات جوانی .با تو به دربند بروم در سکوتی آرامش بخش برای هزارمین بار از خاطره هایمان بگوییم . من انکار کنم و تو اصرار و این من باشم که در نهایت اعتراف می کنم و تو با همان صدای ناب همیشگی بلند بلند بخندی و صدای خنده هایت گوشهایم را نوازش دهد و بعد با غروری که از تو بعید است بگویی : دیدی باز هم اعتراف کردی .
می خواهم اعتراف کنم که شاید اینجا در کنار من نیستی ، شاید هر بار که از پیچ کوچه می پیچم و سر را برمی گردانم تا تو را ببینم که با شیطنتی خاص نگاهت را به چشمهایم دوخته ای ،جز با تصویری دور روبه رو نمی شوم اما باور دارم که خیلی حس ها قابل تکرار نیستند و تو یکی از همان حس های نابی که شاید دور می نمایی اما هنوز هر بار که پا را از روزنامه بیرون می گذارم این دست تو است که دراز می شود در فضایی که گویا زمان و مکان برایش بی معناست و دست من را می گیرد با قدرتی مهار ناشدنی و صدای تو است که در گوشم زمزمه می کند : کجا برویم برای ولگردی ؟و من چهار ماه است که تنها یک پاسخ می دهم : به آسمانها.

مسابقه یاد قلم که برای گرامیداشت یاد مهران قاسمی روزنامه نگار سفرکرده برگزار شده بود با اعلام نظر نهایی مسعود بهنود، عطالله مهاجرانی، اسدامرایی، کسری نوری و ژیلا بنی یعقوب به عنوان هیات داوران این مسابقه به پایان رسید.با نظر هیات داوران در این مسابقه به «محبوبه آب برین»، «محرم براتی»، «فرزاد صدری»، «مزدک علی نظری» و «حمید موذنی» به عنوان برندگان، جوایزی اهدا میشود و از سرکار خانم نوشابه امیری به عنوان شرکت کننده ویژه این مسابقه تقدیر به عمل میآید.
تاخیر چند روزه ام در نوشتن این مطلب را بر من ببخشائید که این تعلل نه از سر سهل انگاری بود که به دلیل مشغله ذهنی است که این روزها به ان گرفتارم. تبریک می گویم به دوستانی که منت نهاده و با قلم های زیبایشان نام مهران قاسمی را زنده نگاه داشته و با نظر هیات داوران برنده اعلام شدند . سپاسگزارم از مسیح علی نژاد . از دوستی که با وجود فرسنگ ها فاصله مبتکر طرحی شد که حتی در ان روزهای سخت نیز من را به وجد آورد . اگر نبود زحمات مسیح امروز اینچنین از برگزاری این مسابقه شوق زده نمی شدم . به هزاران زبان متشکرم از اساتید بزرگم مسعود بهنود و عطاالله مهاجرانی و اسدالله امرایی که در میان تمامی مشغولیتهایشان بر من منت نهاده و مسبب امری شدند که امیدورام بتوانم سالیان سال آن را ادامه دهم . از تمامی دوستانی که در این مسیر مسیح مهربانم را تنها نگذاشتند سپاسگزارم. از ژیلا بی بعقوب و کسری نوری بی نهایت ممنونم . دوستان عزیزم عبدالرضا تاجیک -جواد دلیری- اکبر منتجبی - رضا مهدوی هزاوه - مریم شبانی - علی اصغر سید آبادی - فهيمه خضرحيدری - هاشم حکمه - مهدی محسنی - محمد رحیمی زاده - بهمن احمدی امویی - سلامت سید نوری - حمید مافی - رضا حقیقت نژاد- سيروان رحمان زاده- سامان رسول پور- سعيد پور حيدر- محمد آقازاده تشکر من را برای به پایان رساندن این مسابقه بپذیرید. تشکر ویژه ای هم دارم از محمد رحیمی زاده و مهدی محسنی که امیدوارم بدانند قدردان محبتهایشان هستم و با گستاخی تمام امیدوارم در سالهای آتی نیز مسیح و من را برای انجام این مسابقه یاری دهند . از دوستانی که سایت بسیار زیبای یاد قلم را طراحی کردند ممنونم . دوست خوبم مزدک علی نظری مطلبی بسیار زیبا نوشته است که حسی دو گانه به من داد . خوشحالم که مهران اینچنین دوستان نادیده ای دارد .امیدورام بتوانم این مسابقه را در سالهای آتی نیز به کمک دوستانم و البته رهبری مسیح علی نژاد برگزار کنم .
پی نوشت: یک دوره کتاب های عطاالله مهاجرانی،مسعود بهنود ،مسیح علی نژاد و زنده یاد مهران قاسمی هدیه ای است که به رسم یادگار تقدیم برندگان خواهد شد .

دوباره من يعني ما متولد شديم.يك سال ديگر هم گذشت.من بيست و شش ساله شدم و تو هنوز سه ماه است كه متولد شده اي. نوشته بودي كه اذان ظهر هجدهم فروردين ماه خدواند تو را به زمين هديه داد و درست بعدازظهر هجدهم دي ماه بود كه ديگر نتوانست دوريت را تاب بياورد و دوباره البته اين بار به معناي تمام كلمه زنده ات كرد. بيست و شش سال گذشت. نه حس جواني دارم و نه حس پيري.بيست و شش سال است كه مهمان خانواده اي هستم مهربانتر از قطرات ريز باران.
جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند
دو تکه استخوان داند بهای مومیایی را
پی نوشت: متن اصلی این پست را به دلایلی پاک کردم . اما به منظور احترام به دوستانی که لطف کردند و برایم کامنت گذاشتند کل پست را پاک نمی کنم.شعر بالا هم به گمانم متعلق به صائب تبریزی است.اگر کلمه ای را اشتباه نوشتم ببخشید که حافظه ام یاری نمی دهد به بیش از این.
دوباره بهار آمد. فصل ها منتظر انسانها نميمانند. چه خوب كه طبيعت بيهيچ پرسشي وظيفه اش را به بهترين شكل انجام ميدهد .زمستان هم رفت.دوباره بهار آمد . دوباره شكوفهها لبخند ميزنند. دوباره رودخانه پر ميشود از آبي زلال و دوباره بايد سرود عاشقي پرندگان را با گوش دل شنيد.
با بهار امسال كارها دارم.بايد از او بسيار بياموزم.بايد بياموزم: شروع دوباره را، از نو زندگي كردن را، از صفر برپاخواستن را، دوباره دوست داشتن خدا را ، دوباره خنديدن و خنداندن را.
دوباره بايد شاگردي كنم در مكتب سبز بهار.كاش صبوري را هم بياموزم.
پينوشت: مي داني تلخ ترين انتظار دنيا كدام است؟ انتظار براي پایان غم.
ميداني شكنندهترين صبوري دنیا كدام است؟ شكيبايي بر نبودنت.
مي داني كدام حقيقت است كه هنوز در باورم نميگنجد؟ حقيقت ديگر نديدنت.
برایت تنها یک چیز آروز می کنم و آن هم دوست است به معنای تمام کلمه.
پی نوشت: این دو پست را تنها برای دلخوشی خودم نوشتم. شاید برای آنکه اگر در برابر این همه جوانمردی سکوت کنم احساس می کنم دنیا جهنم است.
من در اين لحظه نو
بي تو آواره ترينم
من در اين ساعت ميمون و مبارك
بي تو مغضوب ترينم
من در اين ثانيهها كه بسان سال سنگين است
بي تو بي دوستترينم
من در اين تلخ ترين لحظه سال
بي تو اي مهر در خم دي ماه غريبم.
يك سال ديگر هم گذشت. كتمان نمي كنم كه بسيار دلشكسته تر از آن هستم كه بتوانم نوروزانه اي بنويسم و در باب بهار و زيبايي هايش و زمستان و تلخي هايش سخن بگويم. بي اندك اغراقي اعتراف مي كنم كه حس بهار را ندارم.حس شادابي و سرمستي عاشقانه اي كه در اين سالهاي اخير در چنين روزهايي به من دست مي داد درست مانند خاطرات ريز و درشتي كه در ذهنم مي رقصد و اشك را در چشمانم جمع مي كند ؛ رنگ گذر زمان به خود گرفته است.
ناگفته هایی دارم که فعلا به توصیه یک دوست از بازگویی آنها اجتناب می کنم .ناگفته هایی که نمی توانم تا ابد در برابرشان سکوت کنم اما انچنان تصویر زشت و ناجوانمردانه ای از برخی دوستان است که نمی دانم چگونه می توانم در قالب کلمات از این همه زشتی آنها بکاهم . منتظر زمانی هستم که عقلم بر احساسم چیره شود و بتوانم بنویسم و البته فریاد کنم این همه ناجوانمردی را.
تو میان اشک و لبخند/ همان فغان بی صدایی
تو در این زمانه تلخ/یگانه کلام بی روی و ریایی
تو در قامت یک مرد / تا قیامت یگانه یار مایی
دوست داشتم بتوانم از موضوع دیگری بنویسم اما ذهنم یاری نمی دهد. یاری نمی دهد تا از کسی جز تو بنویسم.روزهایم و شبهایم تنها و تنها با یاد تو می گذرد. نگران نباش فراموش نکرده ام که در مرام تو شکستن ممنوع است و ناامیدی فعلی حرام.قول داده ام که بازگردم. تا کنون از وفای به عهدی که با تو بستم سرباز نزده ام این بار نیز می ایستم حتی اگر این ایستادن به بهای شنیدن ناشنیده ها تمام شود .
پی نوشت: برای دوستی که از من می خواهد ناجوانمردی برخی دوستان را جبران کنم می نویسم که:من نه انسان انتقامم و نه البته به دنبال اقناع انسانهایی که تنها از انسانیت نام ان را به یدک می کشند . از من بخواه که فراموش کنم نامردی دوستانی را که امیدورام زمانه به انها درس مردانگی بیاموزد .
من اما بلند می گویم که احساست می کنم حتی اگر انقدر دور باشی که گاهی اوقات دلم برای پرواز به سویت بگیرد.به خدا بگو که می دانم عشق های جاودان یعنی عشق های در فراق.
چهل روز از سفر بی بازگشتت به بهشت گذشته است . زمان چه اهمیتی دارد که این درد همانقدر سخت است که در روزهای نخست نبودنت بود . گذر روزها بیش از انکه به نبودنت عادتم دهد عمق مصیبتی را که بر سرم اوار شد یاداور می شود . تو در بهشت الهی به زمین پرهیاهو می نگری و من از زمین تو را در دل هر ستاره ای جستجو می کنم . چهل روزه گی نبودنت را به رسم این سرزمین به سوگ می نشینیم . می دانم که دیدار دوستان دل مهربانت را به وجد خواهد آورد .
پی نوشت : مراسم چهلم مهربان مهرانم ساعت یازده پنجشنبه در بهشت زهرا قطعه اصحاب رسانه برگزار خواهد شد .
مراسم رونمایی کتاب " فلسطین صلح نه تبعیض " ترجمه مهرانم نیز ساعت پنج روز پنجشنبه در نشر ثالت برگزار خواهد شد .
پينوشت : آدرس ايميلم را براي دوستاني كه مايل به ارتباط ايميلي هستند مي نويسم :sara_massoumi@yahoo.com
پی نوشت: تنها خدا داند که تنهایی چه دردی ست.خدای من ! دلم برای مهربانیت تنگ شده است.
از آن که دیدن تو قسمت خدایی بود
پی نوشت:مهران من !این روزها بی حضور تو خاطره می شوند برای آینده. نمی دانی چقدر دوست داشتم قامت بلند تو در این خاطره ها سهیم بود .
پی نوشت: این بیت را جایی در دیوان مشیری خواندم .
نبود دوستی که هرگز در قامت یک همسر در برابرم حاضر نشد سخت عذابم می دهد . نبود مردی که از ته دل می خندید و با هر لبخندش به این دنیا امیدوارم می کرد روزهایم را رنگ تکرار بخشیده است .
ایمان دارم که بهترین دوستم اکنون از نقطه ای ورای این جهان مجازی به دنیا و دغدغه هایش لبخند می زند . دوستی در روزهای نخست از دست دادن مهران در گوشم زمزمه کرد : ایمانی این گونه توجیه خوبی برای تحمل روزهای سخت است .
نمی دانم چگونه ایمان را می توان توجیه خواند و چگونه می توان خدایی را مسبب این فراق دانست که خود عاشق وصال است و دوست داشتن .
همیشه به مهران می گفتم که خدا صبورترین عاشق دنیاست . عاشقی که معشو قه اش روزی هزار بار معشوقه زمینی برمی گزیند اما صبوری می کند .
سختی این روزهای تلخ و لحظات نفس گیر را با دوستی قسمت کرده ام که بسیار صبور است و مومن.
دوستی که از همین خانه مجازی برای نخستین بار از او برای تحمل سارای سخت و تلخ ممنونم.
دوست من نمی دانی چقدر دوست دارم بتوانم در چشمهایت نگاه کنم و بگویم : ممنون.
امیدوارم نگاهم را بخوانی و بدانی که محبتهایت را قدردانم . آرزوی روزهایی دارم خوب و سرشار از شادی برایت.
من در این خاکدان چرا ماندم؟
آتشی بعد کاروان ماند
من همان آتشم که جا ماندم!
احمد بورقانی هم پرواز کرد. بورقانی یکی از بزرگمردان نادر این سرزمین بود که مهران هر بار از او حرف می زد ذوقی در چشمانش برق می زد.مهران احمد بورقانی و سادگیش را دوست داشت.
پرواز سیاستمداری سالم و بی نهایت مهربان را به سهام الدین عزیز و خانواده اش تسلیت می گویم و به فرشتگان آسمان تبریک.گلی دیگر پر کشید و رفت.
استاد تولدت مبارک.مطمئنم که مهران من رسم مهمانداری به جا خواهد آورد. سلام من را هم به او برسان.
روحت قرین رحمت الهی و صورت همیشه پر لبخندت بوسه باران محبت او باد.
همره ناله مرغ چمن است
در و دیوار به من می نگرند
باد را زمزمه با یاسمن است
رود می گرید و گل می خندد
هر کناری سخن از عشق من است
همه گویند که : معشوق تو کو ؟
اشک می ریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است
بی تو میگون چه صفایی دارد
به خدا سخت ملال انگیز است!
پی نوشت:فریدون مشیری تنها شاعری ست که حقیقت اشعارش را با تمام وجود حس میکنم و البته دوستش دارم.
خواب می بینم که در آغوشم پرواز می کنی اما من این بار در خواب دوباره تو را بازمی گردانم .
از خواب می پرم و دستم را دراز می کنم.
حقیقت یک چیز است: تو دیگر در کنارم نیستی.
پی نوشت : همیشه حقیقت تلخ بود . همیشه و همیشه تا همیشه.
مرگ بی اجازه من و تو زنده می شود
دوم بهمن ماه سال هزار و سیصد هشتاد و سه تو رسما دوست من شدی. نامت رسما در شناسنامه ام ثبت شد تا ابد تو نخستین عشقی باشی که سارا دل به او باخت. و من امروز چقدر به این دلداده گی افتخار میکنم. و من امروز از اینکه نامت در تنها سند حضورم در این دنیا ثبت شد به خود می بالم.
مهران من داستانی شد دلداده گی من و تو که امروز حتی با نبود فیزیکیت نیز اندکی در ذهنم کمرنگ نشده است . تو خط دل را با پررنگ ترین قلم نگاشتی و من نگاه بی صدای تو را خواندم.صدای دلت هنوز در گوشم زمزمه می کند.
عشق روزهای تنهایی و لحظات سخت اگر زمزمه دلم را نمی شنوی بلند می گویم که دوستت دارم تا ابد.
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هرگز گمان نمی کردم روزی در حالی که هنوز سرمست از این خوشیختیم دست روزگار مرا بر روی صندلی بنشاند که با تکیه بر آن بتوانم از درد نبودن مهربان یار و شفیق ترین دوستم سخن بگویم.
اعتراف می کنم که سخن گفتن از مهران قاسمی درست به سادگی لبخند معصومانه ایست که همواره بر گوشه لبهایش نشسته بود . اعتراف می کنم که مدیحه سرایی در باب مردی که همه خوبی بود و صفا بسیار آسان تر از چیزی است که سارا در خوابهایش می دید. سه سال پیش در چنین روزهایی بود که لحظات سخت تصمیم گیری در مورد زندگی با مهران قاسمی را تجربه می کردم . می دانستم که همسر او بودن بس دشوار است اما خوب به یاد دارم که تنها به دنبال ثبت نامش در صفحه دوم شناسنامه ام نبودم . می خواستم دوست مهران قاسمی باشم و امروز اعتراف می کنم که در این سه سال صمیمانه ترین دوستی ها و بکرترین محبتها را تجربه کردم . مهران دوست من بود بی انکه چشم داشتی به پاسخ محبتهایش داشته باشد . دوست من بود بی آنکه در قالب کلمات عاشقانه به دنبال منفعت طلبی های شخصی باشد . دوستش داشتم بی انکه به ابدی بودن این عشق بیندشیم . من و مهران قاسمی در لحظه زیستیم و امروز چه خوشحالم که می توانم به جرات بگویم در این سه سال ما رابطه ای را تجربه کردیم که بسیاری در سالهای متمادی دل بستن به عادتهای عاطفی آن را تجربه نکرده اند .
گل من ! اگر به مقصد رسیدی خورشید خانم را مرخص کن که زمین یخ زده است.
مهران من ! امروز بر سر مزارت سرم را رو به آسمان گرفتم. سرانگشتانت همچنان گرم گرم است.صورتم را گرم کردی. اما به گمانم باز هم شیطونی کردی و خورشید خانم را حین پرواز ربودی!
مهران من! شاید توان رقابت با خورشید خانم را ندارم اما همچنان دوستت دارم. دوستت دارمممممم.
دیشب به خوابم آمدی
گفتی فراموشت کنم
گفتم:فراموشت کنم؟
گفتی ز دل بیرون کنم
گفتم: محبت یا غمت؟
گقتی غم این دوریم
گفتم سزای خوبیت؟
گفتی دوستم داری تا ابد
امروز درست سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .
مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو.
مهران من تحمل این زمین بی تو غیرممکن می نماید اما می دانم که درست مثل تمامی روزهای این سه سال در کنارم ایستاده ای و دستانت را دور کمر شکسته ام حلقه کرده ای.
مهران همیشه در گوشهایم زمزمه می کردی که شادمانی از اینکه سارا خود را در سایه مهران محو نکرده است . همیشه می گفتی از اینکه دوشادوش هم قدم برمی داریم لذت می بری. مهران من این بار نیز کنارم ایستاده ای و من دستان گرمت را احساس می کنم که بر تک تک زخم های دلم مرهم عشق می گذارد.مهران من! این روزها هر کجا را که نگاه می کنم تو را می بینم و برق چشمانت را که به قول خودت دیر فهمیدم به زبان بی زبانی می گوید : دوستم دارد.
روزهای نخست آشناییمان یادت می آید؟ روزها پس از همراه شدنمان به من گفتی از مدتها قبل دوستم داشتی اما واهمه داشتی از بیان این همه دوست داشتن. مهران من این روزها از فریاد دوست داشتنت واهمه ای ندارم .بگذار آسمان و زمین بشوند که دوستت دارم و خواهم داشت . بگذار بر مجموع عشق های جاودانی این دنیا خاکی یک عدد را اضافه کنیم . بگذار گم شوم در خاطراتی که درست مانند فیلمی از جلو چشمانم می گذرد و من محو لحظات ناب آن هستم و ثانیه های پر عشقش.
مهران من در عشق بازی با تو همیشه باخته ام.حتی زمانی که کنار هم می نشستیم مثل کودکان بازیگوش برایم اس ام اس می فرستادی و انگار از گفتن دوستت دارم شرمگین می شدی پس می نوشتی تا یادگاری شود در دفتر خاطراتم .
یادت می آید همیشه از من می پرسیدی که سارا همه زن و شوهرهای دنیا این اندازه دیوانه هم هستند؟ من در چشمهایت خیره می شدم و تنها می گفتم : نه . نه مهران همه مثل ما نیستند و نخواهند بود. مهران! همه مثل ما نبودند چرا که در هیچ رابطه ای مردی به مهربانی و صفای تو نقش فرشته نجات همسرش را بازی نمی کند.
مهران من! دوستانمان دوستی در حق من تمام کردند. مهران من! هر لحظه چشمهایم را باز می کردم چشمهای بارانی دوستانی را می دیدم که با یک چشم با تو وداع می کردند و با چشم دیگر به من امیدواری می دادند.
مهران من! دوستانت برادری در حقت تمام کردند . تو بر دستان دوستانی بلند شدی که همشه تک تک آنها را دوست داشتی.مهران! کسری هم تو را دوست داشت. یادت می آید همیشه می گفتی :چرا کسری مرا دوست ندارد؟مهران جان دوستت داشت و برایت نوشت و به حق که خوب هم نوشت.
مهران جان چشمهای همه در آن تحریریه برای تو بارانی شد. از لحظه ای که پرواز کردی با خودم گفتم که پس از تو پا به آن روزنامه نخواهم گذاشت. اما امروز فکر کردم که تنها بودن در کنار این همه محبت و خلوص آرامم خواهد کرد .
مهران من! این نخستین نامه ای ست که پس از پروازت می نویسم اما مطمئن باش که آخرین نخواهد بود . دوست دارم و اراده کرده ام که به تمام آروزهایت جامه عمل بپوشانم. کمکم کن که گرمی دستهایت توان دستهای نحیفم شود.
پی نوشت: این بار هم درست مثل دو پست قبل باید اقرار کنم به مهربای خدایی که امانتش را پس از سه سال از ما پس گرفت. خدای من ممنونم از روزهای پر عشقی که ثانیه هایم را رنگی آبی بخشید و ممنونم از آشنا کردنم با فرشته ای که زمین قامت بلندش را طاق نیاورد.
پی نوشت: دوستانم ممنونم از محبت خالص و بیکرانتان. از قلمهای زیبایی که مرهم دردهایم شدند و ممنونم از همراهی دوستانی که تعدادشان آنقدر زیاد است که یارای شمارشم نیست.
و من در ذهنم دوشادوش تو برف بازی می کنم
نخستین برف زمستانی می بارد
و من نخستین بار بی تو زیر باران زیبای رحمتش قدم می زنم
نخستین برف زمستانی می بارد
و من در خیالم تو را می بینم که گوله برفی کوچک به سویم پرتاب می کنی.
پی نوشت (۱): از این زمستان بیزارم چرا که تو در هیچ کجای خیابانهای پربرفش دوشادوش من قدم نمی زنی.
پی نوشت (۲):این روزها روزنامه بیش از پیش خسته ام می کند. از این مکان بی تو خسته ام.
ده روز را در اضطراب از دست دادن دوستی سپری کردم که در این سه سال بهترین همراهم بود و البته نزدیکترین دوستم .
هنوز هر شب کابوس لحظات سنگین رسیدن تا بیمارستان را تجربه می کنم . از آن لحظه که تلفنم به صدا درآمد و صدای نگران مهران گفت : تصادف کرده ام . تا آن لحظه که سر خونینش را روی تخت بیمارستان دیدن هزار سال بر من گذشت .
هرگز فکر نمی کردم کابوس از دست دادن دوستی به پاکی مهران و همراهی به صبوری او تا این اندازه لرزه بر اندامم بیندازد .
در این ده روز حاضر بودن تمام زندگیم را بدهم تا چشمان او را که به واسطه تحمل درد پر اشک می شد دوباره خندان کنم . حاضر بودم تمام آنچه را که در این سه سال با تلاش های شبانه مهران به دست آوردیم زیر پاهای نحیفش بریزم تا دوباره راه رفتن را تجربه کند .
هر بار که از شدت درد عرق بر پیشانیش می نشست و نگاه نگران من را می دید ميخنديد و ميگفت : هوا چقدر گرم است . در تمامي اين لحظات ميدانستم كه اين هوا نيست كه گرم است درد است كه امان بهترين دوستم را ربوده اما صبرش را نه.
اين روزها دوباره او آموزگار شده بود و من براي هزارمين بار در اين سه سال دانشآموز. اين روزها ثانيهاي هزار بار از او عشق را آموختم و صبوري بر درد را . توكل واقعي را در آرامش عجيبش ديدم و مهرباني را در چهره رنگ پريدهاش .
اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست ميآورم . مهران هنوز نميتواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر ميكنم دقيقهاي هزار بار خدا را شكر ميكنم .
پي نوشت ۱:نخستين بار است در اين سه سال كه دلم براي شنيدن صداي پاهاي مهران تنگ شده است . هر شب ده بار در خواب او را ميبينم كه پاورچين پاورچين به سراغ خوراكيهاي داخل يخچال ميرود .
پينوشت ۲ : بيش از پيش او را نزديك به خود ميبينم . او بار ديگر براي هزارمين بار محبت بر من تمام كرد . باز هم شرمنده رحمت بيكرانش شدم . خدايا ممنونم به هزار زبان .
زندگیم طعم وداع می گیرد. صورت او که بی جسم وارد شده بود در برابرم نمایان می شود . مهربان است. لبخندی محو چهره اش را پوشانده است. چشمانش برق می زند و دستانش سفید است درست به سفیدی برف.
دوست ندارم به عقب نگاه کنم اما گویا نگاه آخر سنت دیرین وداع با این دنیاست.سرم را برمی گردانم. هم زشتی ها را می بینم و هم زیبایی ها را . بار گناهانم سنگین است اما نمی دانم چرا دوست ندارم بازگردم .
به او نگاه می کنم که همچنان با همان چشمهای رنگی براق به من زل زده است. احساس می کنم چشمک می زند. دستانم را دراز می کنم به نشانه همراهی.
از خواب می پرم. نه صدای کوبیدن در را می شنوم و نه صورت مهربان آن فرشته را می بینم. گویا هنوز فرصت دارم . شاید دلم بیش از این اقامت اجباری پرواز می خواست . اما هنوز وقت پریدن نرسیده است .
پی نوشت : این روزها بسیار به مرگ می اندیشم . به شکلش و به زمانش؟ خنده دار است اما گمان می کنم چندان ترسناک نباشد. نوعی آرامش است. آرامش ابدی.
دوستی خواست که از وطن بنویسم . من نیز اجابت می کنم . نوشته های بسیاری از دوستان و همکاران خواندم . همه از وطن گفته بودند . بسیاری نیز جلای وطن را بر ماندن در آنچه که ماتمکده میدانند ترجیح میدهند . شاید بودند کسانی که یک وجب از خاک وطن را به هیچ جای این دینا ترجیح نمیدهند اما من ان را نیافتم .
ایران من یا همان ایران ما نه همان مشت خاکی است که بتوان به راحتی در مشت گرفت و ان را به یکدیگر ارزانی داشت .ایران نه آن سرزمینی است که بتوان یک وجب از خاکش را در گوشه ای دیگر حتی یافت . وطن برای من نماد بزرگی است . نمادی از نقطه ای کوچک از این گیتی که در ان چشم به این جهان گشودم . نقطه ای کوچک که از ورای پنجره های ان جهان را دیدم . همان نقطه سیاه رنگ بر روی نقشه که هرگاه در دیاری دگر از من پرسیدند اهل کجایی ؟ و من پاسخ دادم : ایرانیم . سوال کننده از من پرسید ایران کجاست؟ کشوری در افریقاست ؟من نیز اندوهگین از اینکه کسی نام وطنم را نشنیده باشد رگ گردنم ورم می کرد که چرا ایران امریکا نیست که حتی روستائیان ساده دل هر کشوری نیز ان را بشناسند .
ایران را دوست دارم . فارغ از انکه دیگران به چه نام و به چه رسم بشناسندش. ایران را دوست دارم فارغ از صاحبانی که خود را نه مستاجر که مالکان ابدی ان می دانند . ایران را دوست دارم فارغ از قفسی که صاحبان برایم ساختند . ایران را دوست دارم فارغ از خفقانی که گاه عرصه را بر من تنگ می کند . ایران را می پرستم بی انکه به تنگناهایش بیندیشم . بی انکه از آینده اش بهراسم حتی اگر در آینه آینده وطنم جنگ را ببینم و حمام خون را . ایران را دوست دارم چرا که سرسختانه بر این باورم که روزی آزاد خواهد شد . وطن را دوست دارم چرا که اگر من نیز به جمع تارکان ان بپیوندم تکلیف هموطنانی که جلای وطن نمی توانند چه خواهد شد؟ تکلیف انها که رنگ چشم ها و صورتشان و زبانشان در هر کجای دنیا که باشند بی شباهت با من نیست. ان هنگام که می پذیری متعلق به سرزمینی هستی چه ایران نام گرفته باشد چه هر نام دیگری . باید بپذیری که سرنوشت تو با سرنوشت انها که هموطن نامیده می شوند گره خورده است. ایران را ترک نخواهم کرد نه برای یک وجب خاکی که وطن نامیده شد بلکه برای هم سرنوشتی با انسانهایی که هموطن نامیدمشان. ایران را دوست دارم چرا که شاید معنای ان را اشتباه در دایره المعارف قلبهایمان حک کردند : ایران یعنی آزادی.( حتی اگر معنای واقعی آن دیر محقق شود . دیرها نیز روزی از راه می رسند . )
پي نوشت: گويا به رسم سنت بازيهاي اينترنتي بايد دوستاني را به بازي دعوت كنم . اول از همه مهران قاسمي. دوم از همه كاوه شجاعي . سوم از همه كريم جعفري. چهارم از همه تمام دوستاني كه فكر ميكنند دوست دارند از ايران بنويسند . هم دوستاني كه مي شناسم و هم انها كه همه سند اشنائيشان با من هموطن بودنمان است .
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغدی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا که سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
پی نوشت: این شعر را پیرمردی برای مهران خواند و من هم اینجا نوشتم.نمی دانم شاعرش خود پیرمرد بوده یا او نیز سروده فرد دیگری را خوانده است . به هر حا با اجازه آقا یا خانم شاعر این جا گذاشتم .
هر كدام از ما آزاديم بنا بر اعتقادات و آنچه كه در ذهنمان ميگذرد زندگي كنيم زيبايي و زشتي آن نيز مقوله ايست بسيار شخصيتر.
پينوشت ۱ : چند روز پيش دوستي كه اتفاقا همكار نيز هست با اعتراض به نوع پوشش من گفت: مذهب در قلب انسانهاست و نه بر روي سر انها . آن زمان براي حفظ حرمت همكاري و از انجا كه نمي توانستم لحن كلامم را تنظيم كنم سكوت كردم . اما دوست عزير بپذير آنچه كه در سر من ميگذرد با انچه در ذهن توست متفاوت است . احترام به اين تفاوت نيز ابتدايي ترين اصل براي برقراري دموكراسي است كه به دنبال ان هستيم . دوست عزيز اگر روزي به مدد آزادي انتخاب نوع پوشش تو حتي برهنه سر كار حاضر شوي من به تو و عقيده اي كه در ذهن تو ميگذرد احترام خواهم گذاشت.
پننوشت ۲ : چند ماه پيش يكي از خويشاوندان كه اعتقادي به حجاب ندارد به تحريره اعتماد ملي آمد . وي به محض ديدن يكي از همكاران كه چادر مشكي بر سر داشت گفت : اگر روزي در ايران انقلاب شود بايد تمام چادري ها را تيرباران كرد . اين جمله بي نهايت افراطي من را برد به روزهاي اول انقلاب همان زماني كه يكي از برادران اين خانم به دليل متفاوت انديشيدن تحمل نشده و اعدام شد . نمي دانم چرا ما ايراني ها در هر مرحله از تمدن به جاي توسل به تعامل و تحمل عقيده مخالف زود دست به اسلحه ميشويم؟
پيوشت ۳ : اميدورام روزي در آينده اي نه چندان دور تمامي دوستانم بتوانند نوع پوشش خود را آزادانه انتخاب كنند . حتي اگر من و امثال من مجبور به جلاي وطن به دليل عدم احترام به عقايدمان از طرف نزديكترين دوستانمان شويم .
روزی نیست در دفتر خاطراتم که محروم از آفتاب محبتت باشد.
روزگاری ست که به عشق بازی با تو خو کرده ام .
حكايتيست غريب دوست داشتنت و عجيبتر از ان دلتنگ شدن برايت.
مهربان من مهرباني بر من تمام كردي.
صدای منشی دکتر را می شنوم: خانم اینهمه بی تابی نکنید. این بیماری نامش ترسناک است. به خدا توکل کنید. ام اس این روزها بیماری قابل درمانی ست.
نام ام اس دلم را می لرزاند . صدایی از زن شنیده نمی شود. سکوت کرده است. تنها سکوت.
همیشه دوست داشتم بدانم در این سکوت مخوف چه می گذرد. بی شک صد