زن: تو درونت یه موسی داری یه فرعون.موسی نماد خیر و فرعون نماد شر. باید سعی کنی به موسی نزدیک تر شی.
مرد: نوشابه می خوری یا دوغ؟
زن( برای چند ثانیه سکوت): هیچ کدام.
این سه مکالمه کوتاه را دیشب شنیدم. وقتی برگشتم و به صورت دخترک نگاه کردم غم از چشمهاش هویدا بود. نمی دانم او وقت نامناسبی را برای بحث انتخاب کرده بود یا مرد اصلا از پایه و اساس اهل اینچنین مباحثه هایی نبود. همیشه زندگی مشترک آدم هایی که بی شباهت روحی با هم ادامه مسیر می دهند برایم غیرقابل درک می ماند.همینقدر می دانم که قرار نیست زندگی زناشویی اپیزودهای یک نمایش ادبی باشد. بسیاری از اوقات لذت حرف زدن در مورد ترک دیوار هم با محبوب کمتر از مولاناخوانی نیست. اما این را هم می دانم که قرار نیست همیشه یک نفر چه مرد و چه زن وادار به سکوت شود.
بی ربط: اسطوره های فاقد اعتبار قادر به زهرچکانی اند( دنیس دوروژه مون)
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها/ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم / زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی/ آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او/ گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش/ چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت /فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم /من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو / من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود / یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد / ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
پی نوشت: برای روزهایی که یادم می رود چقدر نعمتم بخشید و من چقدر ناشکرم.
اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی.
پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد.
بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟
ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی
دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت
بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی
ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!
صبر کن زین گروه پست نهاد / ای زن باوفا دمار کشم
یا در آغوش مرگ خواهم خفت/یا تو را تنگ در کنار کشم
تا بگویند ملتم که " فلان"/ اول از خصم انتقام گرفت
خون دشمن به کام ریخت،سپس/ مست گشت و ز دوست کام گرفت
تا که این کاخ های ظلم و ستم / این چنین استوار و پابرجاست
سخن عاشقی و سرمستی / از من و تو ، نگار من بی جاست
پی نوشت ۱ : این چند خط از شریعتی را عجیب دوست دارم. این روزها گویا همسران تاج زاده و زیدآبادی مخاطبان همین چند مصرع هستند.
پی نوشت ۲ : خدایا! مرا از همه فضائلی که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که، در جذبه احساسهای بلند، و اوجِ معراجهای ماوراء، برقِ گرسنگی را در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را بر پشتی، نتوانم دید.( دکتر شريعتي)
مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول
هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست
هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست
پی نوشت: وقتی در معامله ای زمینی دست خدا، خدایی می کند جای گلایه ای نمی ماند. خش خش برگ ها زیر پاهایم، قطره های باران بر شانه هایم، میزهای شطرنج خیس پارک لاله و بوی لبوی دستفروش هیزم خاطرات پاییزی من است. اما نه بر تولد نخستت کسی مختار بود و نه در پرواز با شکوهت.لبهایم حتی به گلایه نیز باز نمی شود. رب اشرح لی صدری.
که با من میکنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنیآدم نباشد.
پینوشت: این نخستین باران به قول تو " جدی " پاییزی باز مرا بیتاب چتربازی با تو در همان کوچه نادر میکند.دلم انگشتهای خیست را میخواهد در دستهایم.
"سخن این است"
در آستانه نور ایستادهام
دستانم گرسنه، دنیا زیبا
چشمانم همه درختان را نمیبینند
درختان زیبا، درختان سبز
جادهای از آفتاب از میان تمشکها میگذرد
من پشت پنجرهای در بیمارستان زندان
بوی دواها را نمیشنوم
آلالهها در شکوفه
و سخن این است:
بحث بر سر زندانی شدن نیست
سخن بر تسلیم نشدن است.(ناظم حکمت)
این روزها شب میخوابیم و صبح بلند میشویم و هنوز دست و صورت نشسته پیامکی میآید که : فلانی هم رفت. نمیدانم ما از اوضاع و اخبار مملکت بیخبر افتادهایم یا دیگران بیش از ما میدانند و از اخبار پشت پرده خبر دارند که جلای وطن میکنند به هر قیمتی. خوب یادم هست اکبر گنجی که از زندان آزاد شده بود در همان ساختمان وقایع اتفاقیه با دوستان مشارکتی جلسه ای داشت که من و مهران هم رفتیم. البته ما مشارکتی نبودیم اما رفتیم تا مشارکتی داشته باشیم! گنجی ضعیف شده بود و رنگ بر رخسار نداشت. هر چند ثانیه مجبور بود جرعهای اب بنوشد تا توان ادامه دادنش باشد. از هر دری گفت و گفت. از دموکراسی. از آزادی بیان. از حقوق بشر. اما امروز هیچ کدام از جملاتش در حافظه من نمانده است جز اینکه با اشاره به کوچ دستهجمعی به اصطلاح روشنفکران به لندن و ممالک دیگر یوسفی اشکوری را بر سر دار برد و به صراحت گفت: قهرمان کسی نیست که در خارج از کشور پایش را دراز میکند و برای دموکراسی در داخل نسخه میپیچد.
آن شب عجیب اکبر گنجی بر دلم نشست. علاقهام به او بیش از زمانی شد که میشنیدم اعتصاب غذا کرده و تن به زور نمیدهد. اما یک صبح از همین صبحهای کذایی گنجی هم رفت. رفت و دیگر بازنگشت. گنجی هم قهرمان تاریخ مصرف گذشته ای شد که رفت تا به قول خودش در خارج از مرزهای کشورش برای دموکراسی در وطن نسخه بپیچد. بیشک آنچه گنجی و گنجیها در سالهای اصلاحات انجام دادند در خور تحسین است و حافظه ما هم آنقدر در جریان این اغتشاشها! تنگ و کوچک نشده است که فراموش کنیم بر ما چه گذشت. اما رسم است که جوجه را آخر پاییز میشمارند. هنوز پاییز این انقلاب سبز ما نرسیده است که دوستان ما اندکی خم بر ابرو را تاب نمیاورند و جلای وطن را بر ماندن و خوردن نان و نمکش ترجیح میدهند .
شاید از سر دلتنگی ست . شاید از سر ناامیدی. شاید هم نوشتن این جملات تنها بهانهاش این است که در همین چند ماه پس از انتخابات دوستانی را بار سفر بسته دیدم که دوست داشتم روزی در جشن آزادی ایران دوشادوش خود ببینیمشان. پدرم میگوید هر جا آسمان خدا را داشته باشد و زمینش سنگفرش تو باشد و تو سر آرام بر بالین بگذاری وطن است . این تعریف اما برای من غریبه است. برای من و ماهایی که هنوز عرصه را انقدر تنگ نمیبینیم که پاهایمان را بر خاک دیگری بگذاریم و برای ایران از دور مرثیه بخوانیم. دلم نمیخواهد روزی را ببینم که دیگران با زور گلوله و بمب دموکراسی را به ما هدیه بدهند. دلم میخواهد نه مصر باشیم و عربستان که خفقان زبانهایمان را در گلو خشک کند و نه عراق و افغانستان که اجنبی با هر نیت خیری در سرش برای ما نسخه دموکراسی بپیچد.
انچه بر ایران از ان شب انتخابات کذایی گذشت تا حالا انقدر به زبان امده و بر کاغذ ثبت شده و از دریچه کوچک دوربینهایمان دیده شده است که دیگر نه میتوان انکارش کرد و نه پنهانش. اما روزهای پس از انتخابات با همه تلخیاش با همه قساوت اغشته به فریبش باید میبود تا نسل نازک و نارنجی ما به چشم اتحاد ملی را ببیند و با دستانش تقلا برای حفظ خاک مادریاش را لمس کند. آنچه بر ما رفت عادلانه نبود. آنچه بر ندا و سهرابها گذشت نه ردی از انسانیت بر جا گذاشت و نه مهر شرع را بر پیشانی داشت. اما گذاشتن و گذر کردن هم رسمش نبود. این روزها درها باز است . درها باز است تا همه مخالفان بروند. بروند و خیال کنند که میتوانند دور از وطن ، وطن را نجات دهند. انها دارند به ما جدایی را میاموزند. تکلیف آنها که میمانند هم با کرام الکاتبین است.
هر بار که خبر رفتنی را میشنوم دلم برای ابطحی و امثال عطریانفر نمیسوزد . دلم برای آنها که سی سال خودی بودهاند و حالا جامه تغییر بر تن کردهاند نمیسوزد . دلم برای انها که سه دهه چپاول کردند و با یک نماز جمعه خواندن ، اصلاح طلب شدند نمیسوزد . دلم برای مصطفی تاجزاده می گیرد . دلم برای مرد کوتاه قد اما بلند همت اصلاحات میسوزد که گرمای تابستان اوین را تاب آورد. برگریزان خزان را حتی از پشت میلههای زندان هم ندید و حالا در انتظار زمستان است. اما نه مرامش را به کولاک فروخته است و نه مسلکش را به حراج گذاشته. دلم برای مهربان مرد بیادعای این روزها میگیرد که نمیداند همرزمانش ، همانها که چون فرزندانش دوستشان داشت یک به یک چمدان خاطرات سبزمان را بر دوش میگیرند و میروند. دلم برای کودکانی میگیرد که معلوم نیست روزی بتوانند پا بر خاک وطن بگذارند.
ما هنوز به قول ناظم حکمت زیباترین دریا را نپیموده بودیم. هنوز زیباترین کودک ما بزرگ نشده بود. هنوز زیباترین روزهایمان را ندیده بودیم.ما هنوز زیباترین واژگان را نخوانده بودیم.
دوستان سفر کردهام! کاش حداقل دور از وطن به وطن بیندیشید. کاش خواب آن بیست و دو خرداد را ببینید. کاش ان دوشنبه تا میدان آزادی و دستهای در سکوت بالا رفته با تنپوش سبز را فراموش نکنید. کاش هنوز زیر لب گاه به گاه در گوش فرزندانتان بخوانید: نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم.
به راستی از "ما همه با هم " چند نفر مانده است؟
۱.از آنجایی که آنچه بر آنیم انجام دهیم همیشه خالی از عیب نیست و آنچه می کوشیم انجام دهیم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوریم همیشه سنجه ای از پایان پذیری و جایزالخطایی انسانی ما دارد، تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است . ( دیوید آزبرگر)
۲.پیتر به سراغ مسیح آمد و پرسید:سرورم چند بار باید برادری را که بر ضد من گناه می ورزد ببخشایم؟ هفت بار؟
مسیح گفت: من به تو می گویم نه هفت بار که هفتادبار.( انجیل)
پینوشت: مهران من دوست تازه یافتهام که تو نمیشناسیاش اما بیش از هر دوست قدیمی کنار ما ایستاده، اینجا برایت نوشتهاست. از خدا برای هدیه دادن علیرضا صمدی و ملیحه ماه به من اساسی تشکر کن.
ما زندگی را
به بازی گرفتیم.
امروز،او
ما را...
فردا؟
(قیصر امین پور)
پی نوشت ۱: کم ندارم دوستانی که یک بار در به سرانجام رساندن عشق ناکام مانده اند.در داشتن برای همیشه محبوب شکست خورده اند.از این میانه کم هم نیستند کسانی که دوباره آغاز کرده اند و تقدیر را در تلخ کامی نقشی ماورائی نبخشیده اند.اما ذهن من درک نمی کند جماعتی را که ناتوانی خود در عاشقی به دیگری نسبت می دهند.
پی نوشت ۲: مدتی ست هر کودکی را که می بینم به جای شعرهای ناب کودکی ساسی مانکن می خواند! ما که پدرانمان تا کودک بودیم "باز باران با ترانه "برایمان خواندند و صدای ناظری و شجریان در گوش هایمان بود این شدیم: از دنیا محروم و به آخرت ناامید. وای به حال این نسل ساسی مانکنی!!!!!!!!
نمیدانم چرا هر شب خواب میبینم کبوتری از زیر چرخهای ماشینم پرواز میکند. خواب باد میبینم.خواب خیابانی طولانی. خواب راهی بیانتها.
پینوشت: روزهاست شاید از زمان حرف زدن با فاطمه شمس در آن کافیشاپ میدان ونک که هیچکس را امین حرفهایم ندیدهام. دلم برایت تنگ است فاطمه مهربانم.میبینی گوش هم کم پیدا میشود برای شنیدن و تنها شنیدن.
حاضرم همه هستیام را بدهم و تنها یک دم خدا شانههای مردانه تو را برایم به زمین بفرستد که جز تو مردی نیافتهام.
پینوشت: راست میگفتی تو، من کودکم برای دنیای بزرگترها.
چه کسی میداند؟
شاید ذوق نهفته در آخرین نگاه
التماس سرانگشتانت بر صورتم
و مشتی که در انگشتانم از هم باز شد،
همه و همه رسم خداحافظی بود
در مرام لوتیهای این دنیا.....
پی نوشت : برای ملیحه ماه و برای الهام مهربان و برای همه همسرنوشتهای من.
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم ك رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. ( گابریل گارسیا مارکز)
پی نوشت: من اما در بیست و دو سالگی فهمیدم که زندگی با عشق زیباست. سه سال بعد از این تاریخ بعد از دست دادن نخستین عشق فهمیدم که زندگی بی اراده ما جاری ست و عشق جاری تر.
روزهایم در تکاپوی کنار آمدن با زندگی می گذرد و این تردید وحشتناک که چون خوره به جانم افتاده است. شب ها اما در خواب هم در حال حل این معما هستم. دلم آرامشی می خواهد از جنس دست مهربان خدا. سه سال شب و روز تنها و تنها با مهران حرف زدن عجیب بیگانه ام کرد با دیگران. حالا که نیست هم با او مشورت می کنم.نظرش را می خواهم.اما فقط نگاهم می کند. نگاهم می کند و سکوت جاری می شود.می دانم که باید دوباره از نو اعتماد کنم.این را نه تنها چشمهای دوستانم که در و دیوار این شهر هم فریاد می زنند. چه کنم اما با یک سر و هزار سودا؟
پی نوشت:پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز ،
اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیز،
هر روز برایمان خاطره ای شد،
آنگاه شعر سرودیم
برای همه انچه داشتیم،
برای سخاوت پروردگار.(آنا آخماتووا)
مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند ولی آنان راببخش.
اگرمهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش....
اگرشریف و درستکارباشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکارباش....
نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش
بهترین های خود را به دنیا ببخش.حتی اگرهیچگاه کافی نباشد...
و در نهایت می بینی که هرآنچه هست همواره میان تو و خداونداست نه میان تو ومردم.
پی نوشت: این را دوستی برایم فرستاده بود.با شما شریک شدم.
وقتی عاشقم
درختان همه
پابرهنه از برابرم می دوند.
(نزار قبانی)
پی نوشت: سبکبارانمان قرار است در پاییز رخت تو بر تن کند.
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو ،خواب است و بیدارش کند
پینوشت: نشد این عاشق سرگشته صبور / نشد این مرغک پربسته رها
...... چشم ریز تیزبین من ! نشود دل نفسی از تو جدا به خدا.
دلم گاهی اوقات برای بعضیها تنگ میشود.خیلیوقتها دلتنگ آدمها میشوم. دلم این روزها عجیب برای میترا خلعتبری تنگ شدهاست. برای دوست روزهای تنهائی که نمیدانم این چند ماه در کدام گوشه دنیا شب را صبح کرده است. برای مرحوم جلالیان که همه مدت آشنائیم با او سفر مکه بود اما عجیب بر دلم نشست و رفتنش بیش از پیش به یادم آورد که دنیا دو روز است.برای سمیرا وحیدی نسب که دوست دوران دبیرستانم بود اما خیلی زود در این شهر بینان و نشان گمش کردم. برای برادرم که انقدر زود رخت رفتن از این دیار بست که نتوانستم این روزهای نبودن مهران را بر شانههای مردانهاش گریه کنم.برای پدربزرگم که قریب به چهارده سال پیش رفت اما هنوز تصویر اخرین بوسهاش بر پیشانی مادرم و زمزمهاش که این اخرین دیدار است از جلو چشمهایم کنار نمیرود.برای مهربد، دومین فرزند علیرضا و پگاه که وقتی نگاهش میکنم عجیب یاد روزهای خوب چهار نفری بودنهایمان میافتم.
دلم ده دقیقه قدم زدن در ساختمان وقایعاتفاقیه را میخواهد تا مهران را ببینم که خودش را لوس میکند اما مردانه.دلم ان زیرزمین مجمع تشخیص مصلحت را میخواهد و همان روز سوم بهمن ماه 83 را که من و مهران شیرینی عقدمان را بردیم. دلم خانه خیابان باباطاهر ، کوچه نادر را میخواهد و قایم موشکبازی با مهران در راهپلههایش را. دلم خانه پدریام را میخواهد در روزهای زندگی در مشهد.دلم سهشنبههایم را میخواهد.
دلم کودکیهای خواهرم را میخواهد که صدایم میکرد: عزیز. دلم همه خاطراتم را میخواهد.
پینوشت: بزرگترین زیرکی خداوند خلق این حافظه بوده است در سر کوچک بندهاش.
گویند رقیبانم از عشق چه سر داری؟
گویم سری دارم افکنده در پایی
پینوشت: این رمضان هم گذشت تا رمضان بعدی که چه کسی میداند میماند یا رفتنیست.امروز خیلی اتفاقی به این وبلاگ رسیدم که نویسنده اش را نمیشناسم اما با بخش هایی از متنش در خصوص مهرانم عجیب موافق هستم.
پینوشت: عزم کرده ام بر تغییر دادن فضای وبلاگ و اضافه کردن بخشهایی به آن. زحمت این کار را محمد پسرخاله مهربان و بااستعداد مهران برایم میکشد. فقط از انجا که در ان روزهای سخت خیلی حواس من سرجایش نبود بسیاری از نوشتهها و عکسهای مهران را که در فضای مجازی منتشر شد آرشیو نکردم. هر کدام از دوستان اگر عکسی یا وبلاگی سراغ دارد که از مهرانم و برای او نوشته باشد، بر من منت خواهد گذاشت اگر لینک آن را در اختیارم بگذارد.ممنونم.
می خواهند مرا بر سر عقل بیاورند
که از عشق فریاد نزنم
که نام تو را آهسته هجا کنم
دوستان من
گوش کنید: حریق سر تا پای مرا گرفته است
شما حرف از تسلی می زنید
من این حریق را باید تا قبرستان ببرم
دوستان من دعا کنید
دوباره متولد شوم
سیب های نشسته و کال را
به رودخانه روان کنم. ( احمد رضا احمدی )
پی نوشت: ضرب اهنگ زمان به سمت پاییز می کشاندم. این فصل قشنگ اما تلخ. یاد آور آن سه ماه پایانی.می دانم که سالگردت را به پیشواز رفته ام. باور می کنید می شود دو سال؟
پی نوشت:تو مگر چقدر بزرگ بودی؟
خط می خورد در دفتر ایام،نامم/ فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم . ( قیصر امین پور)
دلم برای همه دونفره های دنیا تنگ شد. برای دو نفری قدم زدن. برای دو نفری چای خوردن. برای دو نفری شطرنج بازی کردن حتی اگر من همیشه ببازم. برای دو نفری دربند رفتن.برای دو نفری سینما رفتن. برای دو نفری خانه خاله و عمو رفتن. برای دو نفری خرید رفتن .برای دو نفری بودن و تنها بودن. دلم برای زندگی دو نفرهام تنگ شد.
پینوشت : کاش همه دو نفرهای دنیا قدر این اشتراک را بدانند.
۲.در عشق همیشه قطره ای جنون است و در جنون همیشه قطره ای عقل.
۳.درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است، اما زندگی کردن تنها با نگاه به آینده.
۴. وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد.
۵.کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم، کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سر راه زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما می گذارند.
چه شب ها بود که به خوابم نیامده بودی.سحر به یکباره در میانه خواب و بیداری فرشتگان از من چشم روشنی خواستند. تو آمده بودی. با همان قامت همیشه.با همان پیراهن سفید. همان لبخند عمیق در گوشه لبهایت.همان برق خاص نهفته در چشمهای ریز اما تیزبینت. دستانت را گرفتم. عمیق در هم خیره شدیم. نیازی نبود چیزی بگویم تو خود حدیث مفصل خوانده بودی از چشمهایم که همیشه میگفتی خشم و مهرش عیان است. با این وجود من عقده دل باز کردم. میتوانستم زبان در دهان بگیرم بعد این همه دوری؟ من میگفتم و اشک از گوشه چشمهایت تا گوشهای کوچکت را خیس کرد. مثل همان شب آخر پیش از رفتنت که به پهنای صورت اشک میریختی. این بار اما من دست و پایم را گم نکرده بودم. به رسم همه سحرهای رمضانی که با هم بودیم از تو خواستم قران برایم باز کنی. باز کردی. سوره مریم آمد. صفحه از آیه 26 شروع میشد. همانجا که دیگران مریم را به ناپاکی متهم میکنند و او روزه سکوت میگیرد. در گوشم زمزمه کردی : "خدا را شاکر باش که زورگوی سخت دلت نکرد." گفتی اول قرانت را مینویسم. نوشتی و آن یک جمله با من بیداد کرد .
پینوشت (1) : هیچکس را یارای قضاوت در حریم ما نیست.
دعای کمیل ، کتاب خواندن
و ارنستو چه گوآرا.
و سه چیز را دوست نداشت:
پول
تخم مرغ نیم پز
و زنان وابسته .
... و من همسر او بودم.
پی نوشت :جمله بندی از آنا آخماتووا بود و کلمات از من که به جای واژگان آنا گذاشتم تا بگویم مهران بی بدیل بود.
1. عاقل بودم، ترانهگویم کردی / سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین باوقاری بودم / بازیچه کودکان کویم کردی
2.ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم / پوشیده چه گوئیم؟ همینیم که هستیم
چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود / پیداست که تا شام ابد واله و مستیم
هر قبله که بگزید دل از بهر عبادت / آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
به راه عاشقی قدم مردانه زن / اگر مرد رهی جانا دم از جانانه زن
خوشا آن ره سپر که ره پوید به سر / که در این ره جدا گشته بسی سرها ز تن
پینوشت: برای محمد رضا جلاییپور که مردانه گام برداشت و برای همسر صبورش- فاطمه شمس- که به سر ره پویید.
تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است / جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفی/ جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
پینوشت: این دومین رمضان بیتو هم آمد. این سحرهای بیتو و این افطارهای بینگاه شیطنتبارت به خوراکیها. میدانم اما در آغوش مهربان خدا رمضان تو هم حال دیگری دارد.
۱.زندگی سخاوتمند است و انسان تنگ چشم.گویی مغاکی میان زندگی و نوع بشر وجود دارد.برای عبور از آن شهامت لمس کردن روح خود واجب است.آیا حسرت سزاست؟
۲.آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم که از گذاردن بازویم به دور شانه های کسی نترسم،مبادا پاره شود.که از انجام دادن کاری که هیچ کس پیش از آن نکرده است،نترسم.مبادا آسیب ببینم.بگذار امروز احمق باشم،چون امروز صبح حماقت همه آن چیزی است که برای بخشیدن دارم.
پی نوشت:متن از جبران خلیل جبران است و بهانه اش پایان یک دعای قدیمی که وقتی اجابت شد دانستم چه بیهوده تقلا می کردم برای داشتن چیزی که هراس انگیز بود.همه اعتمادم را از دست دادم به بهائی ارزان.
گفتند اعتماد ملی توقیف شد. یک نفر گفت. دیگری نوشت.یک ادم هم شبیه من و تو آن را به همکارانمان در روزنامه ابلاغ کرد. اعتماد ملی ، خاطره خوب بودن من و مهران کنار هم بود. هنوز هم همان چهار گوشه کنار تحریریه دلم را می لرزاند.فارغ از آنچه که بر من در آن ساختمان رفت، دلم برای توقیف روزنامه ای حرفه ای که از ابتدای عمرش خوب کار کرده بود گرفت.دلم برای روزنامه ای که در آن آریا فرزند مهربان جواد دلیری و آزاده محمد حسن راه رفتن اموخت، علی حسن نیا کوچک با چشمان آبی اش دلربایی کرد، گرفت. شاید روزی باران حیدری دختر زیبا چشم هادی ، آسمان سپهوند مهربان فرزند حجت و فروغ بتواند زندگی در جامعه ای را تجربه کند که پاداش روزنامه نگارش مهر تلخ توقیف نباشد.
پی نوشت:کاش از این روزهای توقیف تلخ توقیف بیاموزیم در حق همکارانمان مهربانی کردن را.
بی ربط:برای مهربانی که هرزچندگاهی با عنوان ... برای من کامنت می گذارد: دوست خوبم سبکباران وب لاگی است کاملا شخصی. قرار نیست من با این سواد اندکم در حوزه سیاست در این وب لاگ سیاسی بنویسم.نه بلد هستم و نه ادعایی در این زمینه دارم.بی شک کم نیستند وب لاگ دوستان زبردستی که هم در حوزه اندیشه و اخلاق می نویسند و هم در باب سیاست.امیدورام در نوشته های آن صاحبان فن، مطالب مورد علاقه خود را بیابید.
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه،بهانه اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت،ولی به فکر پریدن بود
از حسین منزوی
1.به محض اینکه رازی میان دو عاشق به وجود آید،به محض اینکه یکی فکرش را از دیگری پنهان سازد،جذابیت عشق از میان میرود و سعادت ویران میشود.خشم ، بی انصافی و حتی شیطنت قابل گذشت است اما پنهانکاری عنصری بیگانه وارد عشق میکند که ماهیت آن را تغییر میدهد و پلاسیده اش میکند.
پی نوشت :این جملات را برای خیلیها نوشتم. چند دوستی که از عادی شدن زندگی مشترک خود برایم نوشتهاند. از این که راز این عادی شدن را از همسران خود پنهان میکنند. چند خط بالا برگرفته از کتاب " آدلف " بود به قلم بنژامن کنستان. مغز داستان شبیه به "آنا کارنینا" بود اما جملاتش و ادبیاتش عجیب زیباست و آموزنده حداقل برای من.
2.اما برای احوالات این روزهای کشورم از کتاب " در زمانه پروانهها" : نمیتوانید با قمهای پسر بچهای را دنبال کنید و وارد ملکوت خداوند شوید. نمیتوانید ماشه آن تفنگ را بچکانید و فکر کنید سوراخ سوزنی هست که از آن میتوان وارد ابدیت شد.
بهانه قشنگ من !/ آرزو دارم در روزگار دیگری دوستت می داشتم/
روزگاری، مهربان تر/ شاعرانه تر/
روزگاری که شمیم کتاب / شمیم یاسمن / و شمیم ازادی را/ بیشتر حس می کرد.
ارزو می کردم/ که دوستت می داشتم / در روزگاری که شمع/ حاکم بود
آروز می کردم / که تو از آن من بودی / در روزگاری که بر گل ستم نبود
اما افسوس / دیر رسیده ایم/ من گل عشق را می کاوم / در روزگاری که عشق را نمی شناسند
پی نوشت: برای................. . از نزار قبانی.
باورت کردم.امروز وقتی نیاز داشتم کنارم بنشینی و با آن نگاه ریزت ته قلبم را مطمئن کنی، آخرین جمله ات پیش از رفتن در ذهنم رقاصی کرد: سارا بگو که باورم کردی.
باورت کردم مرد من. امروز همه دغدغه آن سه سال را درک کردم. اشکهایت از آسمان بر دامنم ریخت.کاش برای بیانصافی زندگان تو دیگر اشک نریزی .
پینوشت : ممنون علیرضا.ممنون پگاه.من چه میکردم بیشما؟
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
پینوشت۱ : منتظرم تا یک روز راز این مصلحت که بر من روا داشتی بر من افشا کنی
صلیبوار دستانم را بر روی سینه گذاشتهام.خوابم میبینم با چشمهای باز اما. عرق سردی پیشانیام را پوشانده. حتی دست نمیبرم تا جا برای قطرههای بعدی باز کنم.از گوشه چشمهایم اشک میریزد. گونههایم داغتر از هر تنور. سرخی صورتم را تنها حس میکنم. بغضی میشکند اما ارام. هیچ دستی در کار نیست.گذشته دور مینماید. بسیار دور. روزهای بعد از رفتنت را به یاد دارم. روزهای با تو بودن اما رنگ باختهاند. زمان تو را ربود.زمان ما را ربود . زمان من و تو را با هم ربود. چه ماهر سارقانیاند این دو عقربه کوچک.
پینوشت: دارم باور میکنم؟
نمیدانی از روزی که رفتهای چه بیپناه رها شدم.
پینوشت: به خوابم بیا.
یک سال و هشت ماه گذشتهاست. در تمان این روزها واهمه داشتم از تکرار آن چند ماه آخر.از به یادآوری روزهای پیش از جدایی.چند هفته پیش بود اما که جرات کردم و دست بردم به کتابخانهای که هنوز بوی تو را میدهد.بلندش کردم و بیانکه به رسم همیشه صفحه اولش را بخوانم جایش دادم در کیف.دیروز بعد از چند روز بیتابی از کشو بیرونش کشیدم. چشمانم را بستم و صفحه اول را گشودم. دستخط کج و معوج خودم بود. نوشته بودم: "یادگاری از روزهایی که دلتنگ صدای پاهایت هستم اما برق چشمانت نوید روزهای بهترم میدهد. " تاریخ را خواندم: پاییز 86.
خاطره هجوم آورد. یادگاری از روزهایی بود که در منزل دوران نقاهت میگذراندی. زنگ زدی و گفتی کتابی برایت بخرم. آن روزها تب " هزار خورشید تابان " داغ بود. برایت هزار خورشید تابان را خریدم تا شاید یک ماه بعد از خواندش در همان جایی جا خوش کنی که خورشید مسکن گزید.
پینوشت: الهام زنگ میزند. تجربهای یکسان را پشت سر میگذاریم. من و الهام.خسته است مثل من. گلایهمند مثل من.میپرسم: الهام حادثه خوبی در راه است ؟ میگوید : هیچ. پاسخهای ما هم پرشباهت به هم است.
حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمیگیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمیترسم.
پی نوشت: شعر از سید علی صالحی البته با صدای خسرو شکیبایی.
شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم.
پینوشت: شب رفتن تو بود گویا.منتظرم تا کلمات عاقل شوند.
اگر علی بود
حال و هوای این روزهای ایران ما را تنها علی به تمامی میگوید. جوانمردی که سالها به مصلحت سکوت میکند و به زمانش عنان زبان به شمشیر میسپارد. مردی که برای آیندگانی که در حکومت ظلم زندگی خواهند کرد، اشک میریزد.چند جمله ای از خطبههای علی:
1- حاکم بر نوامیس و جان و اموال مسلمانان نباید بخیل باشد تا در خوردن اموالشان حریص شود. نباید نادان باشد تا مردم را با نادانی خود گمراه کند. نباید ستمکار باشد تا به ستم روزی آنان را ببرد. نباید از گردش دولتها بترسد تا گروهی را همواره بر گروهی دیگر ترجیح دهد. نباید در داوری رشوه خوار باشد تا حقوق مردم را از میان برد. نباید سنت پیامبر را فروگذارد تا امت را به هلاکت افکند.
2- بعد از من بر شما روزگاری خواهد آمد که در آن هیچچیز پنهانتر از حق و هیچ چیز آشکارتر از باطل نیست. دروغ بستن به خدا و پیامبرش از هر چیز بیشتر رواج دارد.کالایی در نزد مردم کسادتر از قرآن نیست، اگر آن را چنانکه باید بخوانند و باز کالایی پرسودتر از قران نخواهد بود اگر معنیش را تحریف کنند.
3-مردی که شمشیرهای کین را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند سزاوار است که خویشاوندان وی او را دشمن دارند و بیگانگان از گزند او ایمن ننشینند.
پینوشت: این پست را به نیابت از مهران نوشتم که اگر بود بیشک اینچنین مینوشت
از عمر وبلاگ مشترک من و مهران قریب به سه سال میگذرد. عجیب عادت کردهبودم به نوشتن در این فضای مجازی و شریک شدن با دیگران. اما امروز تصمیم گرفتهام تا فعلا بار ببندم و بروم از سبکبارانی که ابتکار مهران قاسمی بود. شاید زمان سکوت فرا رسیده است. ممنونم صمیمانه از تمامی دوستانی که مرا یاری دادند چه در رزوهای بودن مهران و چه در یک سال و چند ماه گذشته.عجیب دوستیهای این وب لاگ برایم ماندگار شدهاند. ننوشتن در این فضا هم بیشک به معنای پایان این دوستیها نیست.امروز دوستی برایم کامنتی گذاشته است که همیشه از به تحقق پیوستنش در این یک سال واهمه داشتم.چه آن روز که مهرانم را به خاک سپردم و سعی کردم در ملا عام نلرزم تا گوشهایم میزبان انتقادات ناجوانمردانه نشود،چه ان روز که از اعتماد ملی در سکوت رفتم و لب باز نکردم که کدامین نامرد در لباس مرد چاره ای نگذاشت برایم جز رفتن. و چه این روزها هرگز دلم نخواست نام مهران را اسبابی کنم برای زندگی کردن در رفاه.
پینوشت: باز هم باید یک دعا را هر شب زمزمه کنم: خدایا مهلتم نده که نابخردی دیگران عنان صبر را از من برباید.
فعلا تا زمانی نامعلوم.
پینوشت: هیچ حسی در دنیا حس نوازش موهایت با دستان پدر نیست.هیچ لذتی عمیقتر از بوسیدن مادر در خواب نیست.
باران که میبارد باید منتظر عیدی خدا باشی که قرار است در یک سنتشکنی غریب بیست و یک روز گذشته از سال نو غافلگیرت کند. قرار است در گوشهایت زمزمه کند که : یادم نرفته بود تو بنده گناهکارم را.
بهار که میآید همه حسهای غریب و دوستداشتنی عالم را یکجا با خودش مهمان دلت میکند.باران که میزند دلت میخواهد بار و بندیل را جمع کنی و کوچ کنی به کوچه پس کوچههای ولیعصر.صورتت را بینگاه متعجب عابران که انگار دیوانهای را نگاه میکنند رو به آسمان نگاه داری و فقط بشماری: یک قطره، دو قطره..............
بهار را دوست دارم. با وجود همه این حسهای لحظهایش. با وجود یک دم شادی که استخوانت را قلقلک میدهد و غمی که آن هم زیباست. یک روزش امیدواری و یک شبش ناامید از دنیا. همه این حال و هوای بهاری را میپرستم. در این روزها باید صد بار " برای یک روز بیشتر " را بخوانی.باید یاد بگیری زندگی در لحظه را انگار که فردایی نیست.
پینوشت: باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد
پینوشت: جای هیچچیز خالی نباشد جای برق چشمهای تو خالیست وقتی که نمیتوانستی هدیهام را پنهان نگاه داری.کاش حالا امشب همان چشمها را برایم کادوپیچ کنی و بفرستی زمین.
یک بار اما از خودت نمیپرسی که سنگلاخ این مسیر را تحمل میکنم.اما صبر آنجا معنا دارد که بدانی ظفر در پیاش خواهد آمد.هجر وقتی زیباست که بدانی وصلی از راه خواهد رسید.برای من که پایان راه خواندهام در مسیر ماندن به امید سراب سخت است.
پینوشت:میدانم که مرموزترین پست وبلاگم را نوشتهام.اما فقط برای ثبت است در ذهنم.