اگر علی بود
حال و هوای این روزهای ایران ما را تنها علی به تمامی میگوید. جوانمردی که سالها به مصلحت سکوت میکند و به زمانش عنان زبان به شمشیر میسپارد. مردی که برای آیندگانی که در حکومت ظلم زندگی خواهند کرد، اشک میریزد.چند جمله ای از خطبههای علی:
1- حاکم بر نوامیس و جان و اموال مسلمانان نباید بخیل باشد تا در خوردن اموالشان حریص شود. نباید نادان باشد تا مردم را با نادانی خود گمراه کند. نباید ستمکار باشد تا به ستم روزی آنان را ببرد. نباید از گردش دولتها بترسد تا گروهی را همواره بر گروهی دیگر ترجیح دهد. نباید در داوری رشوه خوار باشد تا حقوق مردم را از میان برد. نباید سنت پیامبر را فروگذارد تا امت را به هلاکت افکند.
2- بعد از من بر شما روزگاری خواهد آمد که در آن هیچچیز پنهانتر از حق و هیچ چیز آشکارتر از باطل نیست. دروغ بستن به خدا و پیامبرش از هر چیز بیشتر رواج دارد.کالایی در نزد مردم کسادتر از قرآن نیست، اگر آن را چنانکه باید بخوانند و باز کالایی پرسودتر از قران نخواهد بود اگر معنیش را تحریف کنند.
3-مردی که شمشیرهای کین را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند سزاوار است که خویشاوندان وی او را دشمن دارند و بیگانگان از گزند او ایمن ننشینند.
پینوشت: این پست را به نیابت از مهران نوشتم که اگر بود بیشک اینچنین مینوشت
از عمر وبلاگ مشترک من و مهران قریب به سه سال میگذرد. عجیب عادت کردهبودم به نوشتن در این فضای مجازی و شریک شدن با دیگران. اما امروز تصمیم گرفتهام تا فعلا بار ببندم و بروم از سبکبارانی که ابتکار مهران قاسمی بود. شاید زمان سکوت فرا رسیده است. ممنونم صمیمانه از تمامی دوستانی که مرا یاری دادند چه در رزوهای بودن مهران و چه در یک سال و چند ماه گذشته.عجیب دوستیهای این وب لاگ برایم ماندگار شدهاند. ننوشتن در این فضا هم بیشک به معنای پایان این دوستیها نیست.امروز دوستی برایم کامنتی گذاشته است که همیشه از به تحقق پیوستنش در این یک سال واهمه داشتم.چه آن روز که مهرانم را به خاک سپردم و سعی کردم در ملا عام نلرزم تا گوشهایم میزبان انتقادات ناجوانمردانه نشود،چه ان روز که از اعتماد ملی در سکوت رفتم و لب باز نکردم که کدامین نامرد در لباس مرد چاره ای نگذاشت برایم جز رفتن. و چه این روزها هرگز دلم نخواست نام مهران را اسبابی کنم برای زندگی کردن در رفاه.
پینوشت: باز هم باید یک دعا را هر شب زمزمه کنم: خدایا مهلتم نده که نابخردی دیگران عنان صبر را از من برباید.
فعلا تا زمانی نامعلوم.
پینوشت: هیچ حسی در دنیا حس نوازش موهایت با دستان پدر نیست.هیچ لذتی عمیقتر از بوسیدن مادر در خواب نیست.
باران که میبارد باید منتظر عیدی خدا باشی که قرار است در یک سنتشکنی غریب بیست و یک روز گذشته از سال نو غافلگیرت کند. قرار است در گوشهایت زمزمه کند که : یادم نرفته بود تو بنده گناهکارم را.
بهار که میآید همه حسهای غریب و دوستداشتنی عالم را یکجا با خودش مهمان دلت میکند.باران که میزند دلت میخواهد بار و بندیل را جمع کنی و کوچ کنی به کوچه پس کوچههای ولیعصر.صورتت را بینگاه متعجب عابران که انگار دیوانهای را نگاه میکنند رو به آسمان نگاه داری و فقط بشماری: یک قطره، دو قطره..............
بهار را دوست دارم. با وجود همه این حسهای لحظهایش. با وجود یک دم شادی که استخوانت را قلقلک میدهد و غمی که آن هم زیباست. یک روزش امیدواری و یک شبش ناامید از دنیا. همه این حال و هوای بهاری را میپرستم. در این روزها باید صد بار " برای یک روز بیشتر " را بخوانی.باید یاد بگیری زندگی در لحظه را انگار که فردایی نیست.
پینوشت: باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد
پینوشت: جای هیچچیز خالی نباشد جای برق چشمهای تو خالیست وقتی که نمیتوانستی هدیهام را پنهان نگاه داری.کاش حالا امشب همان چشمها را برایم کادوپیچ کنی و بفرستی زمین.
یک بار اما از خودت نمیپرسی که سنگلاخ این مسیر را تحمل میکنم.اما صبر آنجا معنا دارد که بدانی ظفر در پیاش خواهد آمد.هجر وقتی زیباست که بدانی وصلی از راه خواهد رسید.برای من که پایان راه خواندهام در مسیر ماندن به امید سراب سخت است.
پینوشت:میدانم که مرموزترین پست وبلاگم را نوشتهام.اما فقط برای ثبت است در ذهنم.
ابر آمد، ساعتی بارید، رفت
باز انگار از کتاب لحظهها
بیحضورت واژه امید رفت
بودنت مانند ماه از پشت ابر
لحظهای آمد،کمی تابید،رفت
بیتو اطمینان روشن ماندنم
تا ته تاریکی تردید رفت
قصه ای شد با سه جمله دیدنت:
باد آمد،شبنمی را چید،رفت.
پینوشت: هجدهمین برگ از تقویم سال یکهزار سیصدو هفتاد و هشت من این شعر را بر تن کردهبود.ده سال پیش.آنقدر کودک بودم که عشق برایم غریبه بود.حالا اما میدانم که آن روزها هم دلتنگ مرد سنگین وزن زندگیم بودم که چون نسیم آمد،صورتم را نوازش کرد و رفت. بوی دستهایش اما هنوز بر صورتم مانده. دلتنگ او بودن آسان است.مثل دوست داشتنش.
مردیست شاید در دهه ششم زندگیش.مینشیند وسط خیابان روبهروی پلاک ماشین.با همان خودکار بیک شماره را با خیال راحت یادداشت میکند.انگار نه انگار وسط خیابان نشسته است و درست در مسیر حرکت ماشینهایی که با سرعت میگذرند بیاندک نگاهی به او. میگویم: از روی زمین بلند شید ماشینها سرعت دارند. بلند میشود زل میزند در چشمهایم.میگوید: نمیبینند و میزنند و من میمیرم. میگویم : خدا نکند.
سرش را پایین میاندازد.زیر لب میگوید: دخترم ما زبالههای جامعه هستیم.نبودنمان بهتر از بودن است.
دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برای خودم.دلم میگیرد برای مایی که در جامعهای زندگی میکنیم که میخواست عدل علی را به تصویر بکشد اما اشک مظلوم را بر گونههایش خشک کرد.
پینوشت: میگویند مردم دو چیز را متوجه نمیشوند: مرگ فقیر و ننگ غنی را.
باز من خسته میشوم.باز سایه تو که نه خودت هویدا میشوی.باز من عنان به دست احساس میدهم و درست در همین لحظات است که تو قطره اشک را پاک میکنی و نزدیک میشوی. سه سال شد که آمدهام اما هنوز همان معامله را با تو میکنم که همانجا روبهروی خانهات به من آموختی. نمی دانم این سبک مراوده با چون تویی مجاز است یا باز من همان چوپانم و موسی نیازمندم.جز این را به من نیاموختی.جز این را هم نمیتوانم.
اشک که سرازیر میشود.دستان تو دراز میشود.دستانم را میگیری و بلندم میکنی.چشم در چشم تو.اشک امان نمیدهد.سر بر میاندازم که گناه بار را سنگین کرده و مجالم را ربوده.تو چه دیر به دیر در آغوشم میگیری.سر بر شانههایت میگذارم.میخواهم های های بنالم از خودم و از بندگانت.از کم طاقتیام و از صبرت.از دعاهایی که مستجاب نکردی و گفتند حکمت است.از حکمتهایی که بر من نازل کردی و گفتم رحمت است. اما باز سکوت است میان من و تو.چه نیازم به زبان؟مگر نه آنکه تو همان ارحم الراحمینی که نانوشته میخوانی و ناگفته میدانی. سکوت هم میان من و تو رمزیست.بلندم میکنی.با همان دستان که میگویند قهار است و من میگویم که رحمان است. چشم باز میکنم.روبهرویم دریاست.نگاهم میکنی. با همان نگاه می فهمم که باید بزرگی دل را و بی انتهائیش را از دریا بیاموزم. هنوز سیر نگاه نکردهام که باز جلوتر میبریم. این بار روبهر ویم اقیانوس است.همانجا که میگویند مادر تمامی دریاهای دنیاست. میدانم که میگویی من هم چون رفتگان چند روزی در دریایم و بعد باز به اقیانوس بازمیگردم. بلندم میکنی. پایین کوهی استادهام بس رفیع و جلیل. قلهاش را نشانم میدهی.میدانم که باید ایستادهگی را از کوه بیاموزم.غرور را هم برای همه آنچه که به من عطا کردی. به جنگل میبریم. تکیه میدهم به درختی بس کهنسال.اشاره میکنی به شکوفهها.میدانم که باید بخشندهگی را از همین درختان بیاموزم. میوه میدهند بیآنکه بدانند محصول را که برداشت میکند. آن زمان هم که دست دراز میکنی تا میوهاش را بچینی ،قامت خم میکند تا طالب راحتتر به مراد دل برسد.
میگویم دلم تنگ است.با من انگار اشک میریزی.میدانی که دلتنگ اویم.میکشانیم با مهر تا آنجا که قبرستانش مینامیم. شاید درست بالای سر محبوب.اشک مجالم نمیدهد. چه کسی جز تو شاهد عهدی بود که او با رفتنش ناتمام گذاشت؟ چه کسی جز تو آن آخرین دم مرا یاری داد تا بایستم و بپذیرم.من که اشک میریزم و تو که میخندی.نگاهت میکنم.میگویی : از بازی ما آدمها خندهات میگیرد. آن هنگام که نوزادی از بهشت و از آغوش تو به زمین میآید و از مهربانش جدا میشود ما شادیم. امان از روزی که ما وداع میدانیمش و تو وصال. آدمی چشم که میبندد در آغوش توست.سخن خاموش تو باز آرامم میکند.همه بازمیگردیم. گلایههایم را قورت میدهم.میدانم آنچه را که نمیدهی خیری در آن است و از آنچه که بر من عطا میکنی خواهی پرسید.
پینوشت نخست: به گمانم رابطه با محبوب به همین آسانیست.همین که او را شاهد بگیریم. همین که پیش از هر حرکت نگاهش کنیم و در دل بگوییم میدانم که هستی. چرا برخی می خواهند سختش کنند را نمیدانم.چرا میخواهیم دورش کنیم از معادلات روزمره نمیدانم. چرا از او قهاری میسازیم که بندهاش را برای دوست داشتن مواخذه میکند را هم درک نمیکنم. او به اندازه آب زلال است و به اندازه ماه مهربان.کافیست بدانیم که هست. عشق بازی به همین آسانیست/ که گلی با برگی.
پینوشت آخر: این هم از حافظ که جایش در سال نو خالی بود:
کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد/به پیش اهل نظر حاصل از بصر دارد
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه/که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
ز زهد خشک ملولم،بیار باده ناب!/که بوی باده مدامم دماغتر دارد
ز باده هیچت اگر نیست،این نه بس که تو را/دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد؟
کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد/به عزم میکده اکنون سر سفر دارد
وعده دادهام که قلم به دست ور منفی ذهن ندهم.که واژههای تلخ انتخاب نکنم.ناسلامتی پست سال نو ست.باید شیرین باشد چون عسل.امیدوار کننده باشد چون خورشید هنگام طلوع.حالا من هم نیت کردهام که خلف وعده نکنم. که جفا پیشه راهم نشود.
یک سال هم رفت.تندترین سالی که در این بیست و شش سال تجربه کردم.یا من سوار اسب بودم.یا زمان برای هشتاد و هشت شدن بیتاب بود.من اما میدانم که قصه چیز دیگریست.یک سال کامل بیمهرانم گذشت.نه دستهایش را داشتم در دست و نه نگاهش را در دل.باور نمیکنم گذر روزهای بیاو را. اما انگار روزگار مهربان تر با زندگان است تا رفتگان. اما من میدانم که عقربههای ساعت این بار به دست مهران افتاده بود. او هم با مهربانی تند تند تند همه را چرخاند تا سیصد و شصت و پنج روز سال بگذرد به تندی باد.
باز هم هفت سین امسالم بیمهران است.اما چه باک که من دستهای خداوند را حلقه شده بر گردنش میبینم.رفتنش هیچ گاه از جنس مرگ نبود.از جنس زندگی بود با لبخندی عمیق.
یک سالی که گذشت اگر روزهایش مهربانی مهران را نداشت و شبهایش آرامش او را. اما تک تک لحظههایش دوستانی را داشت که همگی نو نو نو بودند. عیدی پارسالم از خدا. دوستانی که از جنس غمهای من بودند.رنگ تنهائیم.همراه شبهای تاریکم.شریک روزهای شادیم و غمم. شاید برای همین است که ارتباطم با بسیاری فراتر از پستهای این وبلاگ رفت.صدایشان را شنیدم. دستانشان را گرفتم.در نگاهشان خیره شدم و برایشان از اعماق قلبم آرامش خواستم.
حالا میخواهم برای تک تک شان ارزو کنم.برای دو الهامی که بیبدیل دوستشان دارم. برای الهامی که درست هم سرنوشت من است آرزو می کنم هشتادو هشتش مملو از عشق باشد و آرامش.دوست دارم شاد ببینمش.برای الهامی که از من دور است و حالا این روزها عزم سفر کردهاست آرزو میکنم صبر و صبر و صبر.اعتماد به عشق و اطمینان به خود.برای هدی و امیر یا همان کویر معروف روزهایی ارزو می کنم مملو ار عشق در کنار هم و دوست داشتنی بی بدیل.برای حافظ آرزو میکنم روزهایی خوش با طعم عشق.برای یک نفر اینکه به زودی زود بشود دو نفر و از لاک تنهائی بیرون بیاید.برای پارسا روزهایی که در آن هم منطق حکمفرما باشد و هم عشق.برای زهرا رضایی تولد سالم کودکی را آرزو دارم که میدانم به واسطه داشتن مادری چون او بس خوشبخت است. برای هاشم حکمه آرامش روح و خستگی ناپذیری از ملالتها.
برای تمامی دوستانی که در یک سال گذشته با حضورشان در کنارم چه در فضای مجازی وبلاگ و چه در حقیقتی به نام زندگی امید را راهی لحظه هایم کردند بینهایت ممنونم.سالم را برایم زیبا کردید با بودنهایتان.
دعایم کنید که حول حالنا مشمول روزهای سال جدیدم شود. دعایم کنید تا روزی زنده بمانم که حضورم کسی را آزار نمیدهد. دعایم کنید که نه با کلامم و نه با نگاهم دلی را نشکنم که شاید اجل مهلت بازسازیم ندهد. این روزهای آخر سالم با دوستی گره خورده است که برایم چون غذای روح است.امیدوارم جنس این دوستیها از رفاقتهای زمینی نباشد.اما خاتمه مصرعی از منزوی : در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به اشک.
بهارتان پایدار.
پینوشت: بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد / ور فاصله نیز افتد بسیار نخواهد شد / از دیده سفر کردن آغاز ز دل رفتن/ هر بار اگر میشد این بار نخواهد شدـ ( از حسین منزوی)
می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق!
در نیمراهم می نهی که
بتنهائی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
نادیده گرفته باشی؟
آه که چقدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان
و چه ناگهان نابه هنگامی!
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی:تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگر نشانت نداده بودم،
راه های نرفته ام را؟
پی نوشت :از حسین منزوی ست که خیلی خیلی برایم بیگانه بود تا چند روز پیش.
عشق، ارادت، دوست داشتن، پرستش، شهادت، درد، دعا، ایثار، شک، تنهائی، اخلاص، یکتائی، یکتوئی، اضطراب، انتظار، صبر، حق، ارزش، قداست، ایمان، زیبائی، خیر....این ها همه معنای غیبند.یادگارهای بهشتی اند که با آدم به زمین آمده اند.و در زمین نیز همچون انسان بیگانه اند و غریب و معمائی نافهمیدنی.این است که هرگاه بدانها می اندیشیم همچون گلبرگ های لطیف غنچه ای ناشکفته در لای انگشتان " تشریح" می پژمرند و در برق نگاه های "خشک علم "محو می شوند.
پی نوشت: لازم به گفتن نیست که متن از دکتر علی شریعتی ست. شریعتی می گوید :"او که هنوز مسخ نشده است و هنوز با شب خو نکرده است از صبح سخن می گوید."من چند شب است که از صبح سخن نگفته ام؟ فکر مسخ دیوانه ام می کند.دلم را می لرزاند.
سه سال بیشتر بود که ندیده بودمت. دیروز روبهرویم نشستی.نه تو از روزگاری که بر من رفت میدانستی و نه من از سرنوشت تو. از زندگیت میگویی.از اینکه همراهت را دوست داری و.........تو که حرف میزنی در عمق نگاهت غربتیست غریب.میپرسم:دوستش داری؟سرت را آنچنان محکم تکان میدهی که کم مانده است بخورد به میز روبهرو. مردد میشوم.چیزی سر جایش نیست.من از مهران میگویم و تو همدردی میکنی.
هنگام خداحافظی تو مردد میشوی.میپرسم:مطمئنی که از این روزهایت راضی هستی؟
چشمانت بارانی میشود،میگویی:عشق به راستی وجود دارد؟من عادت کردهام.
تو میروی.من قدم میزنم. انکارهایت و اصرارهایت هر دو شکبرانگیز بود و تو ندانستی که نگاهت همه چیز را لو دادهبود.
دلم اسیر واژه هاست/ اسیر یک سبد نگاه/ اسیر کوه خنده ای / که بی سخن زجا پرید/ دلم اسیر خاطره ست/ اسیر یک نوشته است/ به روی کاغذ سپید/ دلم اسیر شعر شد/ اسیر عشق و بیم شد/ اسیر آن نگاه گنگ/ به لحظه غریب شد/ دلم اسیر آه شد/ اسیر آه حسرتی/ که پیر پیر پیر شد/ دلم اسیر ماه شد/ اسیر یک ستاره شد/ دلم اسیر راه شد/ اسیر سنگ و شیشه شد/ دلم که شیشه شد ز عشق/ وداع تو که سنگ شد.
پینوشت : برای م .ق.
مبتلا شدم. مبتلا به نوعی خودفراموشی عظیم. نمیدانم چه چیزهایی را دوست دارم و از چه بیزارم. گم شدهام . گم شده در هیاهوی هیجانی که هماره آزارم میداد. پیدا شدنم سخت نیست اما نمیدانم چرا دست و پا زدنهایم ره به جایی نمیبرد.خود فراموشی یعنی خودم را فراموش کردهام. خود خود خودم را.
پینوشت (1 ): همه چیز تمام شد.دادگاه تشکیل شد.گفتند تو دیگر نیستی.گفتند خیریتی بوده در این نبودن. گفتند خدایش بیامرزد.گفتند قسمت نبود با هم بمانید.گفتند مرد خوبی بود . گفتند نویسنده بود . گفتند مترجم بود. گفتند روزنامه نگار بود. گفتند حیف شد.گفتند . گفتند . گفتند . گفتند .یک کلمه تو بگو : چرا؟ ( تو برای من هیچ کدام نبودی جز یک مرد.جز یک دوست.)
پینوشت (2):اگر تو عشق بودی بیراه نیست اگر بگویم غیرقابل تکرارترین حادثه روزگار بودی و هستی.
/* /*]]>*/
نکته جالب در صفحه نخست امروز روزنامه اعتماد ملی سخنان آقای کرباسچی بود
به عنوان نمی دانم چه مقامی در کنگره جوانان این حزب. ایشان در بخشی از سخنان خود
گفتهاند بعد از رهبری و آقای هاشمی شخصی با سابقه ایستادگی مانند کروبی نداریم.
حالا من نمی دانم منظور ایشان از ایستادگی چیست . اگر ایشان هنوز در فضای انقلاب
به سر میبرند فکر میکنم ره به ترکستان بردهاند چرا که ما دیگر خسته شدهایم اینقدر
آقایان از خودگذشتگی و ایثارشان را در این سی سال بر سر ما کوبیدند. بعد هم گمان
نمیکنم که این ایستادگی منفعت دنیوی نداشته است برای به ظاهر اصلاحطلبان.
اما در باب بحث انتَظار معجزه داشتن از آقای کروبی. چطور همین دوستان از
آقای خاتمی انتظار معجزه در حوزههایی از اقتصاد گرفته تا سیاست را داشتند اما حالا
که نوبت به دوستانی رسیده که اخیرا جامه خودی را بر تن کردهاند باید به عالم و
آدم بگوئیم توقع بیجا ممنوع! بنده که ترجیح میدهم اگر قرار است انتظاری نداشته
باشم منت آن را بر سر خاتمی بگذارم و نه دیگران. بحث دیگر مقوله زندان رفتن آقای کروبی است و گویا آقای کرباسچی هم سابقه
زندان خود را با شیخ اصلاحات مقایسه میکند . ایشان ادعا میکنند که آنها که از
جامعه مدنی سخن میگویند درد زندان را نکشیدهاند . به گمانم آقای خاتمی هم باید
اندکی مال مردم خواری کند تا به زندان بیفتد و بعد بتواند به راحتی از جامعه مدنی
سخن بگوید. البته آقای خاتمی هنوز چند قدمی از سایر رقبا عقب است. نه روزنامهای داشته
که در آن طعم اخراج دیگران را تنها به جرم انتقاد چشیده باشد و نه روزنامهای در
گیر و دار توقیف که حق کارمندانش را پرداخت نکرده سینه سپر کند و در همان مسیر قرار
گیرد که باد وزید.
تفال به حافظ ژست زیبایی است که آقای کرباسچی از زمان سینهسپر کردن
برای خاتمی آموخته است. اما حقیقت این است که حضرات هنوز ره بسیار دارند تا آیین
سروری بیاموزند.
پینوشت:خاتمی سیاستمدار خوبی نیست چرا که ذات سیاستمداری در این
مملکت با پلیدی و دروغ گره خوردهاست. اما یک چشم هم به آقای کرباسچی : ما گذشته
را تکرار نمیکنیم اما برای فرار از این تکرار دست به حماقتی بیبدیل هم نخواهیم
زد.
پینوشت:دو درد را درمان نیبست: پلیدی ذهن و فقدان شرافت.
پینوشت: تا به حال شده است که تنها سند آشنایی تو و یک نفر دیگر خاطرهای باشد مشترک از یک دوست.خاطره تو خوب باشد و خاطره او از همان دوست مشترک دردآور. در این جور مواقع است که حتی نمیدانی میتوانی سلام بدهی یا باید بگذاری خاطره مشترک کار خودش را بکند.مخمصهایست زندگی بس وسوسه کننده.
تمام عبادات ما عادت است/ به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز/ دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز/ به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت/ دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها/ جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست/ چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است/ بیایید تمرین وحدت کنیم
وجود تو چون عین ماهیت است/ چرا باز بحث اصالت کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است/ چرا بحث معلول و علت کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را / پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ/ پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عینالقضات/ میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری/ نگاهی هم از نو به سنت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست/ همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده/ که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت: / بیا عاشقی را رعایت کنیم
پینوشت: شعر از قیصر امینپور است. شعر نامه شدهاست این وبلاگ و چارهای نیست چرا که حال این روزهای من تنها در همین خطوط تعبیر میشود.
حالا من رو زمین ایستادم و آسمان سنگفرش توست.
امیدوارم فکر نکنی باز هم زمین زیباست.
دلت میگیرد برای زمین و دل من میگیرد برای زندگی ناتمام تو.
پینوشت:زندگی بازی عجیبیست.چرا نماندی تا تمامش کنی؟
پینوشت1:دیروز یک سال از پرواز احمد بورقانی عزیز گذشت.عجیب نجیب بود این مرد و گویا به قول زهرا بورقانی عجیب پدری هم بود.روحش قرین رحمت الهی.
پینوشت2:روزهای زندگی با مهران بارها به او میگفتم که دوستان این زمانه رفیق شفیق روزهای شادیاند.گمان میکنم مهران این روزها از آن بالابالاها سرش را به نشانه تایید تکان میدهد.
پینوشت 3:هنوز هم برخی دوستان در جراید به اصطلاح اصلاحطلبشان از مهران مینویسند و به بهانه او حرفهای خودشان را میزنند.از این اخلاق ما ایرانیها بیزارم.
اگر اندکاندک دوستم نداشتهباشی
من نیز تو را از دل میبرم
اندک اندک.
اگر یکباره
فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا پیش از تو فراموشت کردهام.
اما
اگر روزی
ساعتی
احساس کنی که حلاوت جاودانیات را
برای من ساختهاند،
اگر روزی گلی
بر لبانت بروید در جستجوی من،
آه عشق من،زیبای خود من،
در من تمامی شعلهها زبانه خواهد کشید،
زیرا در درونم نه چیزی فسرده است و نه چیزی خاموش شده،
عشق من حیات از عشق تو میگیرد،
و تا روزی که تو زندهای در دستان تو خواهد بود
بیاینکه از عشق تو جدا شود.
پینوشت:برگرفته از "هوا را از من بگیر،خندهات را نه".این چند خط فلسفه زندگی چند نفر است؟
و گلتاج زیبنده هر خسی
خوشبخت کسی است که آشناست
با کام و رام
شعر والا و فکر بلند
کسی که در تقدیر مبارک اوست
لذت زیبایی
و میشناسد وجد تو را
با شوقی آتشین و روشن
پینوشت1:شعر باز هم برگزیده از "برایم ترانه بخوان"سروده پوشکین است.
پینوشت 2:خوشبخت کسیست که از واگویی این حقیقت که زمانی خوشبخت نبودهاست،واهمه ندارد.خوشبخت کسیست که میتواند زمین بخورد و بیواهمه برخیزد.خوشبخت کسیست که یک بار در عمرش عشقی ورای مرزهای تن را تجربه کردهباشد.تو خوشبختی یا من؟
1.تنها و تنها یک روز میتواند زندگی آدم را تغییر دهد.
2.گاه میخواهی بمیری و درست در همین لحظه نجات پیدا میکنی.چه کسی میتواند علت آن را روشن کند؟
3.آدمها همیشه به کسانی میچسبند که میترسند از دستشان بدهند.
4.وقتی عشق گمشدهتان را میبینید این عقلتان است که او را پس میزند نه احساستان.
5.خاطرات خوبتان را باور داشته باشید،انها شما را با هم آشتی خواهند داد.
6.هر چه بیشتر از یک دروغ دفاع کنید،بیشتر عصبانی میشوید.
7.گذراندن یک روز با کسی که خیلی دوستش دارید،میتواند زندگیتان را تغییر دهد.
پینوشت:منتظر روزی هستم که مهر سکوتی بشکند.این چند خط برگرفته از کتاب"برای یک روز بیشتر"اثر میچ آلبوم است.
تو ای دلبر که پرسی حال ما را،
که می گويد که ياد آشنا کن؟
مرا در مانده حسرت چه خواهی؟
که می گويد که دردم را دوا کن؟
چو از احوال زارم ياد کردی
دوباره دست مرگ از من رها شد ر
ها کن دامنم را تا بميرم
که جانم خسته زين رنج و بلا شد
نمی ديدی دلم ديوانه توست؟
نپرسيدی چرا حال دلم را؟
به درگاه تو زاری ها نکردم؟
چرا پس حل نکردی مشکلم را؟
تو را « پيوند روح و جان » نخواندم؟
تو « پيوند دل و جانم »نبودی؟
چرا از دام آزادم نکردی؟
چرا در فکر درمانم نبودی؟
نمی ديدی که بعد از آن همه رنج
دل من تاب تنهايی ندارد؟
نمی خواندی مگر در داستان ها:
« دل عاشق شکيبايی ندارد »؟
به درد من، فراق روی ماهت،
نمی افزود و از جانم نمی کاست؟
نمی دانی که آن اندوه جانکاه
شب و روز از دل و جانم چه می خواست؟
تو را چون گل نوازش ها نکردم؟
« خريدار تو و نازت » نبودم؟
تو « تنها همزبان من » نبودی؟
من از جان محرم رازت نبودم؟
نمی لرزيد سر تا پايم از شوق؟
چو يک دم در کنارت می نشستم
نمی گفتم با آن چشمان زيبا
« تو زيبايی و من زيبا پرستم »؟
در آن مهتاب شب های بهاری
که می کردی به روی من تبسم
نگه را بود تاب بيش ديدن؟
زبان را بود يارای تکلم؟
« صفای عشق و اميدت » نگفتم؟
« بهار باغ و گلزارم »نبودی؟
در آن ايام تاريک جدايی
همايون بخت بيدارم نبودی؟
به بال آرزو تا مه نرفتيم؟
خدا را در صفای جان نديديم؟
بهشت عشق را ديدن نکرديم؟
گل اميد از آن گلشن نچيديم؟
غم دل را نمی گفتيم تنها؟
غزل ها را نمی خوانديم با هم؟
نمی کردم لبانت را تماشا؟
نمی گفتم:« چه خواندی در نگاهم »؟
نمی ديدی که چون پروانه می سوخت
ميان آتش غم تار و پودم؟
نه از پروانه کم بودم که نالم
اگر ديدی که من خاموش بودم
به دام غم گرفتارم نديدی؟
به جان و دل وفادارت نبودم؟
در آن شب ها که گفتی راز دل را
سراپا محو گفتارت نبودم؟
نمی گفتم تو را با بی قراری:
ببين دل را که از هجران چه ديده؟
نناليدم در آغوشت که ای ماه:
ببين جان را چه محنت ها کشيده؟
چه می پنداشتی؟ پولاد بودم؟
تنم رويين و جانم آهنين بود؟
اگر هم آهنم پنداشتی، باز
سزای آن محبت ها نه اين بود
چه شبها خواب در چشمم نيامد
و گر خفتم، تو را در خواب ديدم
چه رويا های شيرينی کهآخر
بنای جمله را برآب ديدم !
نخستين روزها را ياد داری؟
که ترسيدی وفادارم نبينی؟
وفاداری چنانم ناتوان کرد
که می ترسم دگر بارم نبينی!
چرا بايد در اين ده روزه عمر
دل من روی آسايش نبيند؟
چرا بايد که چون خاکستر گرم
بروی آتش حسرت نشيند؟
هنوزم يک نفس در سينه باقی ست،
هنوز ای گل: « عاشق تو »ام من،
تو ميدانی که « معشوق منی »تو
تو می بينی که«مجنون تو»ام من
هنوزت می پرستم می پرستم؟
زند گر تيشه، غم بر ريشه من
هنوزت با دل و جان دوست دارم
تويی سرمايه انديشه من
تو ای دلبر که پرسی حال ما را
که می گويد که ياد آشنا کن؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی؟
که می گويد که دردم را دوا کن؟
که گويد ياد کن بيمار خود را؟
که گويد با خبر از حال من باش؟
اگر يارم نی حالم چه پرسی؟
و گر يار منی پس:« مال من باش ».
محدودیت و سانسور شاید دو كلمه نسبتا هم خانوادهای باشند كه مدتهاست در ذهن روزنامهنگار ایرانی رژه میرود. دو واژهای كه شاید روزی هزار بار با هزار عنوان خوش و آب رنگ میان ما در تحریریههایمان دست به دست میشود. آن هنگام كه برای انتخاب تیتر یك روزنامه در شورای تیتر حاضر میشویم بارها این جمله را میشنویم كه فلان بحث خط قرمز است. یا فلان تیتر را نمیتوان با توجه به محدودیتها انتخاب كرد. روزنامهنگار ایرانی شاید بیش از هر روزنامهنگار دیگری در سطح بینالمللی به این دو واژه خو كرده است. حتی یاد گرفتهایم كه چگونه جملههایمان را به نوعی دوپهلو بیان كنیم كه هم خطوط قرمز را رعایت كرده باشیم و البته هم حرف دل را بر زبان رانده باشیم. سخنی خوشایند نیست اگر بگویم كه روزنامهنگار ایرانی حالا دیگر پس از سالها قلم زدن در فضایی محدود كه دورادورش را دیوار باید و نباید احاطه كرده است به این سانسور و خطوط قرمز عادت كرده است. خودمان هم از حفظ شدهایم این بایدها و نبایدها را. یاد گرفتهایم كجا پایمان را نگذاریم كه انگشتانمان مین سانسور را احساس نكند.
قریب به دو هفته از توقیف روزنامه كارگزاران میگذرد. روز سه شنبه انجمن صنفی روزنامهنگاران - كه گمان میكنم از مقبولیت نسبی میان همكارانم برخوردار است - به مناسبت این توقیف جلسهای تشكیل داده بود كه در آن به سنت همیشه از همكاران مطبوعاتی خواسته بود با حضور در محل انجمن صنفی اعتراض خود را به روند توقیف كارگزاران ابراز كنند. به بحث دلایل توقیف این روزنامه و به حق یا ناحق بودن آن وارد نمیشوم كه چندان به نیت ذهنی من برای نگاشتن این پست نزدیك نیست. حقیقت یك چیز است و آن هم این است كه هیات نظارت بر مطبوعات تشخیص داد این بار مهر توقیف بر پیشانی روزنامهای بكوبد و آن هم نه به دلیل اشاعه امری خدای ناكرده منكر یا اقدام علیه امنیت ملی بلكه به دلیل انتشار بیانیهای كه نگاهی متفاوت به حوادث غزه را منعكس میكرد.
خدا چیز خوبی است برای آنها که حقیقت را تحریف می کنند تا به مقاصد عجیب و غریبشان برسند.
مذهب هم دستاویز خوبی است برای کسانی که از فداکاری علی برایت سخن بگویند و انگاه خود سوگند دروغ یخورند.
پی نوشت:خدا باز هم لطفش را بر من تمام کرد.فتنه فتنه جویان به خودشان بازمیگردد.
آنگاه گه درباره تو می نویسم
با پریشانی دلنگران دوانم هستم
و باران گرمی که درونش فرو می بارد
و می بینم که مرکب
به دریا بدل می شود
و انگشتانم به رنگین کمان
و غم هایم به گنجشگان
خویشتن را در غیابت
از حضورت آزاد می کنم
و بیهوده با تبرم
بر سایه های تو بر دیوار عمرم
حمله می کنم
زیرا غیاب تو
خود
حضور است
چه بسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد
به جز جزعه های زندگی
از دیدار تو
در شریان من!
پی نوشت:از کناب "زنی عاشق در میان دوات".سروده:غاده السمان.
مهر توقیف بر پیشانی کارگزاران کوبیده شد.صدایش نه گوشهایمان را کر کرد نه اشک را در چشمانم جمع .عادت کرده ایم.مگر زندگی جز عادتهای احمقانه است و نوستالژی هایی که مدتهاست دیگر صدایت را به لرزه درنمی آورد.
توقیف شدیم.این واژه نحس دوباره از زبانی به زبانی دیگر چرخید.دوباره تلفن های همراهمان پشت سر هم زنگ خورد.با خنده تکرار کردیم،پشت سر هم،بی وقفه:توقیف شدیم.به همین سادگی.هنوز طعم تلخ توقیف یاس نو،وقایع اتفاقیه و اقبال در دهانمان است.هر شب با همین کابوس به خواب رفتیم.لالایی هر شبمان بود آهنگ ناموزون توقیف شدیم.حالا بیکاریم.با خودم فکر می کردم در رمانهای خارجی هر بار نویسنده می خواهد بر عمق بلایی که بر سر قهرمان داستان نازل شده بیفزاید،تنها یک حربه در دست دارد:بیکاری.آن سوی مرزهای این سرزمین مادری ،کسی که بیکار می شود به روانپزشک مراجعه می کند تا از آسیب های روحی و روانی بیکاری در امان باشد.در این مملکت اما دیوانه ها هم از روانپزشک واهمه دارند چه برسد به بیکارها.اصلا مگر بیکاری درد است؟می خواستیم روزنامه نگار نشویم.می خواستیم کارمند بانک باشیم یا آموزگار.حقوقمان را سر ماه بگیریم و از کاه کوه نسازیم.می خواستیم قلم به دست نشویم که هم غصه نان را داشته باشیم و هم تهمت قلم به دستان مزدور را یدک بکشیم.می خواستیم در روزنامه دولتی سکنی گزینیم تا خیالمان راحت باشد که نه هیات نظارت وقت خودش را برای ما به هدر خواهد داد و نه ما در میانه نوشتن، قلم لابه لای انگشتانمان خشک می شود که:لطفا ننویسید.توقیف شدیم.
جالب اینجاست که به هم تبریک می گوئیم.حتی در صدایمان هم عادت موج می زند.خیره به هم نگاه می کنیم و شاید چند دقیقه ای که چشمهایمان در هم گره می خورد بی صدا نجوا می کنیم:یعنی همه چیز تمام شد؟
در مسند قضاوت ننشسته ام که بگویم آنچه بهانه ای شد برای توقیف کارگزاران به حق بود یا ناحق؟به دنبال مجرم گشتن وقتی همه یک گناه واحد داریم به اسم روزنامه نگار بودن،شاید احمقانه ترین کار دنیا باشد.دلم به حال خودمان می سوزد.به حال مایی که دنبال احقاق حق از دست رفته دیگری هستیم و بعد هموطنی را قربانی می کنیم.راست است عدالت واژه ای ست که مرز نمی شناسد.ظلم کلمه ای ست که جغرافیا نمی داند.اما عجیب نیست که در غزه آدم ها سلاخی می شوند و در این جا قلم ها؟عجیب نیست که از درد گرسنگی همسایه ضجه می زنیم و آتش می افروزیم اما همکاران خود را خانه نشین و بیکار می کنیم؟
دست مریزاد می گویم به همکارانم در روزنامه کیهان.به همه شما که قدرتی ماورایی دارید.آخر در کجای دنیا یک روزنامه می تواند با چند خط نوشته و تیتری پر آب و رنگ ظرف یک ساعت، ۷۰ نفر را بیکار کند؟دستهایتان را بالا ببرید.کف بزنید.شادی کنید. دیگری از صحنه محو شود.یکه تازی کنید.میدان خالی ست برادر.دست مریزاد دارید با این همه قدرت.با این همه نفوذ.راستی هیچ خبر داشتید که در همین روزنامه چند نفر نگران نان شب شدند؟دستان چند پدر لرزید؟چشمهای چند نفر بر زمین خیره ماند؟
دست مریزاد می گویم به هم قطارانم.هم شما که سوگند خوردید قلم نفروشید و البته که نفروختید!به خواهرم و برادرم در غزه بی آنکه برایم مهم باشد مسلمان است یا مسیحی می گویم که :غصه نخور عزیز.ما هم سلاخی می شویم.اگر بر سر تو باران گلوله از دشمن باریدن گرفته است در اینجا روزنامه نگار ایرانی را همکارش سلاخی می کند.به چه جرمی؟تو مگر فهمیدی کودک هفت ساله فلسطینی که خواهر سه ساله ات به چه گناه کشته شد؟ما هم نمی دانیم.در آنجا به جرم مسلمان بودن کشته می شوی و به جرم حق خواهی.در این جا قلمهایمان سلاخی می شوند چون دوستانمان از امر به معروف تنها خط باطل کشیدن بر حیات همکارانشان را آموخته اند.
دوستی می گفت ما تخصص داریم که تمامی واژه های مقدس دنیا را بی اعتبار کنیم.مقاومت را آنچنان شعارگونه تبلیغ کنیم که کم کم خودمان هم یادمان برود قرار بود چه چیز را در مملکت باب کنیم.مذهب را آنچنان سخت و غیرقابل تحمل کنیم که پدربزرگ هایمان هم آخر عمری بی نمازی را به مذهب دستکاری شده ترجیح دهند.عدالت را آنچنان دوگانه اجرا کنیم که همسایه گرسنه مان در دل گوید:کاش دزدی بلد بودم.عشق را آنچنان به ابتذال بکشانیم که عاشقی تنها به کتاب ها مختصر شود.از حق یک مظلوم اما آنچنان ماهرانه دفاع کنیم که مظلوم هم از مظلوم بودن خجالت بکشد.راستی در کدام یک از کشورها ظرف چند روز گذشته روزنامه ای به بهانه نگاهی متفاوت به حادثه ای بین المللی تعطیل شده است؟یادم رفت اینجا ایران است.برای اولین بار آروز کردم که در پاکستان به دنیا می آمدم.دقت کرده اید واژه "توقیف "چه برای روزنامه نگاران خارجی غریب است!آنها هنوز یاد نگرفته اند که ذهن هم توقیف می شود.لاک و موم می شود.در این یک کار پیشتاز دنیا هستیم.
توقیف هم خانواده سکوت است.توقیف یعنی همه ساکت تا من حرف بزنم.
پی نوشت:هومن شهبندی عزیز با فرسنگ ها فاصله مطلبی در این باره نوشته است که خواندنش خالی از لفط نیست.
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای اینکه از دردسر به دور باشم.
شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.
احمقانه اعلام بی گناهی می کنم
نیازم را می کشم،بدل به کاهنی می شوم
عطر خود را می کشم و
از بهشت چشمان تو می گریزم.
نقش دلقکی را بازی می کنم،عشق من
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم،
زیرا که شب نمی تواند،حتی اگر بخواهد ،ستارگانش را نهان کند
و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد
کشتی هایش را.
پی نوشت:فرنوش حبیب نژاد "بندر آبی جشمانت"اثر نزار قبانی را برایم به هدیه آورد.عحیب این کتاب را دوست داشتم و اشعارش چه وصف حال من بود.ممنونم دوست تازه یافته من.
ایمیلت را باز کنی و همه نامه های الکترونیکی را پاک کنی.
گوشی همراهت را برداری و همه پیامک ها را پاک کنی.
به کتابخانه ات سر بزنی و یادگاری ها را پاره پاره کنی.
با حافظه ام در حال کلنجارم.ور منطقی ذهنم می گوید فراموش کن.ور عاطفی آن می گوید:حرف بزن.
می دانم که منطق برنده خواهد شد.
پی نوشت:گویا این پست بسیار دردسر ساز شده است.دوستان عزیز مخاطب این پست مهران من نیست.لطفا دچار قضاوت ناصحیح نشوید.
تو نیز دوست عزیز واگذاشتی
بندر امن آرامش را
و افکندی سر خوش
زورقت را بر آب های ژرف توفانی
سرنوشت دیگر بادبانی می کند
آسمان به نرمی می تاید
زورق بال دار راه می گشاید
و کامرانی بادبان ها را می افرازد
تو گاه و بی گاه زنده خواهی کرد
خاطره مرا
در پیاله ای از پونش،می دانم
اما اگر رخت به خانه ای تازه کشیدم
به واژم درآی که:
خدا قرین شادی کند او را
دست کم به زندگی دوست داشتن را می شناخت.
پی نوشت:پاره هایی از شعر را آوردم که بسیار دوست دارم.کتاب اثر پوشکین است.
۱.اگر روبه روی یک در بسته ایستاده باشی و دستهایی از آن سو بر دستگیره بچرخد،دوست داری آن یک نفر چه کسی باشد؟
پاسخ سارا:مهران
۲.اگر پستچی صبح یک روز پاییزی زنگ خانه ات رابزند،دوست داری نامه از چه کسی باشد؟
پاسخ سارا:نامه ای از دوستی که نه تا به حال او را دیده ام و نه صدایش را شنیده ام.
۳.اگر یک بار دیگر فرصت زندگی بیابی،چه بخش از زندگیت را حذف می کنی؟کدام را تکرار؟
پاسخ سارا:روزنامه نگار نمی شوم.با مهران اما دوباره عاشقی می کنم.
۴.دوستی را پس از سالها می بینی،نخستین جمله ای که خطابش می کنی چیست؟
پاسخ سارا:به یادت بودم در تمام طول این روزها.
۵.قرار است انتخاب کنی.میان دو نفر یا دو کار.با او که دوستت دارد مشورت می کنی یا او که از تو بیزار است اما منصف؟
پاسخ سارا:او که دوستم دارد.
۶.می توانی مکان زندگیت را انتخاب کنی،کجای این کره خاکی؟
پاسخ سارا:روستایی در وسط وسط جنگل.
۷.کدام یک را انتخاب می کنی؟او که دوستت دارد یا او که دوستش داری؟
پاسخ سارا:او که دوستش دارم.
۸.کاغذی سپید،قلمی سیاه،صندلی خالی.تن کاغذ را با چه سیاه می کنی؟(تنها یک جمله)
پاسخ سارا:گاه چه زود دیر می شود.
۹.یک آروز برای آینده؟
پاسخ سارا:کاش لحظه مرگ بر بی ثمری آنچه بر من گذشت، حسرت نخورم.
۱۰.رویای دوران کودکی؟
پاسخ سارا:در دشتی از گل بدوم تا آنجا که از خستگی بخوابم.
پی نوشت:شما هم سوال پیشنهاد کنید.به این لیست اضافه می کنم و پاسخ می دهم.
۱.سوال دوستی به نام ابراهیم:اگر در ان دنیا اقا مهران را ببینید اولین کلمه ای که در ذهن نقش می بندد چیست؟
پاسخ سارا:با تو خوشبخت بودم بی شک.
۲.سوال دوستی به نام رها:سارا مهمترین کاری که فکر می کنی باید انجام بدهی ولی تعلل کردی ولی به خودت می گی بالاخره یک روز انجامش می دم چیه؟
پاسخ سارا:ترجمه یک کتاب هر چند کوچک.
۳.سوال دوستی به نام من آمده ام:عاشق بودن سخت تر است یا معشوق بودن؟
پاسخ سارا:معشوق بودن به مراتب سخت تر است.
۴.سوال دوستی به نام هخامنش:چه کاری کردی که همه میگفتن اشتباهه ولی تو از انجام دادنش پشیمون نبودی و نیستی؟
پاسخ سارا:روزهای ازدواج با مهران همه جز پدرم می گفتند:اشتباه می کنی.سه سال گذشت مطمئن هستم که اشتباه نکردم.
که خود را به "بودن"نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،
نه معشوق من بود.
(از دفترهای سبز علی شریعتی)
پی نوشت:بهانه ام برای نوشتن این سه خط سه تن بودند.سه نفری که می خواهند جامه نو بر تن عشق کنند.حال آنکه دارند زیر یک سقف با زنی از جنس من زندگی می کنند.زنی که نمی داند همسرش عشق را در نگاه هم جنسی دیگر می جوید.شاید هم برای نه نفر نوشتم.سه مرد و شش زن.آنها که به قول جامعه رسمی اند و آنها که رفیق روزهای خستگی آقایان از زندگی مشترکند.
يك سال پيش برابر با اينچنين شبي بود كه آن تصادف شوم بي تابم كرد براي از دست دادنت.با ياسمن تا فيروزگر اشك ريختم.بالاي سرت كه رسيدم لبخند زدي و گفتي:"چيزي نيست.نگران نباش."از پشت گوشت خون مي آمد.چه لحظاتي بود تا زماني كه گفتند تنها پايت آسيب ديده است.تا صبح كنارت در اورژانس نشستم و پيشاني غرق در عرقت را پاك كردم.اشك ريختم و اشك ريختم و اشك ريختم.بارها در گوشت زمزمه كردم:"مهران خدا تو را دوباره به من داد."غافل از آنكه خدا تو را سي روز به من امانت داد.گمانم بر اين بود كه فرصت دوباره يافته ايم براي وصل،عجبا كه شمارش معكوس آغاز شده بود براي هجران.آن سي روز من زندگي كردم.من به اندازه سي سال زندگي كردم.من تو را دوباره يافتم.تو مهيا مي شدي براي رفتن و من براي ماندن.در سكوت نگاهم مي كردي عجيب.يك بار پرسيدم چرا؟گفتي:براي روزهاي نديدنت ذخيره مي كنم."تو چه نياز داشتي به چون مني وقتي به آغوش معبود رفتي و آرام گرفتي.من اما نيازمند بودم.نيازي ابدي براي بودنت و خواستنت.خدا اين بار نيازم را نديد؟شايد هم ديد و مصلحت نديد.براي همه آن سي روز از او سپاسگذارم.براي روزهايي كه بيش از پيش در كنارت بودم.براي آن برف بازي بيسابقه در خانه شصت متريمان.براي تولد ياسمن كه تو با آن پاي شكسته اصرار داشتي در منزل ما برگزار شود.براي آن با هم فليم ديدن ها.آن با هم كتاب خواندنها.آن با هم فال حافظ گرفتنها.
دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود/تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود/دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت/باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود/
پينوشت:باز هم من يادم رفت اينجا دنياست و ما آدمها ظرفيت دنيوي داريم براي تحمل همه چيز حتي دوستيها.باز هم زندگي سيلي محكمي به صورتم زد تا يادم بماند كه مدتهاست اطمينان شرط نخست دوستي نيست.
پیش نوشت:این مطلب را برای دوستی می نویسم دور که حرف نخست نامش را هم نمی توانم افشا کنم.یکی از حروف الفبایی ست که مجموع مرتب سه حرف ع ق ش آن می شود:عشق.برای الهه ای که یک روز دلبسته همین سه واژه شد و به ان امید بست.برای همجنسی که این روزها بیش از پیش به توانایی این سه حرف در کنار هم نشسته ،شک کرده است.برای تویی که ندیدمت اما به رسم انسانیت بر خود واجب می دانم نوشتن برای تو و امثال تو را.پس مخاطب تویی و هر آنکه این روزها در گیرودار ماندن و رفتن است.همه آنها که با امید آغاز کردند و گمان می کردند تا پایان راه دوشادوش هم خواهند ایستاد اما حالا شاید در همین لحظه به این در کنار هم ماندن شک کرده اند.
***********************************
مهربان نادیده ام که از صدایت پیداست باری بر شانه هایت سنگینی می کند،مدتهاست که با تو حرف می زنم و حالا به پژواک صدایت عادت کرده ام.به حزن نهفته در آن که گاه می پنداری می توانی پنهانش کنی اما هنوز رسم زمینیان را نیاموخته ای که نقاب بر چهره بزنی.دروغ است اگر بخواهم پاک و مبرا بخوانمت از هر اشتباهی.تو عاشق بودي و پر بیراه نیست اگر برای حفظ این عشق به هر حربه ای متوسل شده باشی.تو می خواستی از میان میلیاردها نفر آدم تنها یک نفر مال تو باشد.برای تو باشد.هم نگاهش و هم فکرش.تو می خواستی دستانش تنها انگشتان منتظر تو را لمس کنند و تنها تو مخاطب جملات محبت بارش باشی وخودت گفتی که بارها به این عشق شک کرده ای.بارها لحظه هایت را قربانی بدبینی کرده اي.اما کدام یک از ما مبرا ست از اشتباه ،که تو باشی؟
تو را نخستین بار با این عبارت شناختم:زنی که دو ماه دیگر دادگاه دارد.با همین عبارت برایم کامنت گذاشته بودی و شده بودی خواننده مطالبم.حضورت را به فال نیک گرفته بودم و قدم هایت را بوسه باران کردم.گمانم بر این بود كه مي توانم ياريت دهم تا يار بي وفا شده را بازگرداني.اما نتوانستم.نتوانستم و از همان نخستين لحظات هم گفتم كه تو هم نبايد عشق را با التماس مطالبه كني.نبايد تقلا كني براي بازگرداندن انسان آزادي كه حالا اندك تعهدي به تو ندارد.تو تلاش كردي.تقلا كردي كه بازگردانيش.به همان خانه كه مي گويي عشق را نخستين بار در زير سقف ان تجربه كردي.اما مهربان من دل رفته را به زور نتوان بازگرداند.عشق بي انكه من و تو بخواهيم به سراغمان مي آيد.بي خبرتر از حادثه اي.در ان لحظه نخست نه تو مي تواني باب احساس را ببندي و نه معشوقه.
حالا مي گويي بيش از شش ماه است كه منتظزي.انتظاري سخت براي بازگشت مردي كه حالا بر تو هم مسلم شده است قصد بازگشت ندارد.سخنان او را ناشنيده ام.اما نمي توانم تلاش هاي تو را و اشكهايت را ناديده بگيرم.مرد تو از جنس من است.روزنامه نگار.از جنس من و ماهايي كه گمان مي كنيم تنها خود حق نفس كشيدن و اظهار نظر در مورد همه چيز را داريم.از جنس ماهايي كه تنها به صرف اينكه چند كتاب خوانده ايم گمان مي كنيم هيچ كس ما را درك نمي كند.در هيچ كدام از اين كتاب ها اما انگار نخوانده ايم كه عشق چيزي بيش از متون نوشته شده در كنار هم است.دوست داشتن فراتر از تصميم گرفتن به جاي هم است.
مهربان ناديده من خودت گفتي كه بسيار اشتباه كرده اي در چد سال زندگي مشترك و حالا مي خواهي جبران كني.يار اما فرصتت نمي دهد؟بيراه نرو كه عشق با گذشت گره خورده است.عاشق مي گذرد.عاشق مي گذرد از مسلم ترين حق خود تنها براي آنكه اشك را در چشمان معشوقه نبيند.شايد خسته اش كرده اي.خسته اش كرده اي از انتقاد و ترديد.پس وارهانش.بگذار نفش بكشد در فضايي كه گمان مي كند بيش از هواي دو نفره شما به او زندگي مي دهد.
آخرين بار گفتي كه هنوز حلقه اش را از خود دور نكرده اي اما او .........مهربان من! حالا و در همين لحظه اين حلقه را از انگشت دوم دست چپت بيرون آر.بگذار قلبت رها بتپد.بگذار وابستگي از جنس كالا نباشد.حلقه ات را در گنجه اي بينداز و فراموشش كن.همه انچه را كه تو كردي و او.هم خودت را ببخش و هم او را.مهربان من اين حلقه و تمام حلقه هاي دنيا هم كه در دستان تو جمع شوند،توان بازگرداندن او را ندارند.او كه عزم رفتن كرد بايد رهايش كرد.بايد بگذاري تا در تنهايي خودخواسته دوباره بينديشد.دوباره زندگي كند.دوباره عاشقي كند.يا در عشق جديد دوباره درب خانه دل تو را مي كوبد يا عشق را در جسمي تازه احيا مي كند.تو از كدام يك واهمه داري؟از اينكه انتخاب دوم تو نباشي؟چاره اي هم هست جز تن دادن به بازي برد و باخت سرنوشت؟
مهربان من!حقيقتي تلخ است در زندگي كه چه من طعم آن را دوست داشته باشم و چه تو بيزار از مزه مزه کردنش باشي چاره اي نيست جز فروخوردن آن و باورش.آدمي آزاد است.هم جسمش و هم فكرش.اگر توان اين را داشته باشي كه جسمي را تا ابد در كنار خود قرار دهي با روحش چه مي كني؟با روحي كه مرزهاي تن را درمي نوردد و فراتر از نگاه تو پرواز مي كند.با روحي كه مي تواند دوستت داشته باشد و هم مي تواند به بودنت عادت كند.كدام يك را مي خواهي؟عشق را يا عادت را؟خرقه عادت از تن بيرون كن.رهايش كن.بگذار از قفس قراردادي به نام ازدواج فراتر رود.بگذار تجربه كند.بگذار اگر مي خواهد دوباره عاشقي كند.بگذار رهايت كند و آنگاه اگر بي تو زندگي نتوانست با يقيني بيش از پيش تو را بخواهد.بگذار در اين مسير كه تنها يك بار طي مي كند و حتي فرصت نگاه به رد پايش را هم ندارد خود تصميم بگيرد.
مي دانم دلشكسته من!كه سخت شكسته اي.بار آروزهاي دو نفره اي كه در سر داشتهاي حالا بر شانه هايت سنگيني مي كند.باور كن كه جنس غمت را درك مي كنم.مي دانم سخت است فراق.ان هم اگر تو وصال بخواهي و يار هجران.مي دانم كه بارها غرورت را زيرپا گذاشته اي به اين اميد كه بازگردد اما نه كبوتري پيغام دوستي برايت آورد و نه مهربان يارت بر دروازه در ايستاد و دستانش را به سويت دراز كرد.مي دانم كه حالا بيش از پيش دلت مي خواهد زمان به عقب بازگردد و تو به جاي آن همه شك كردن ها لباس يقين بر قامت عشق كني و دوستش داشته باشي بي مهابا.
گذشته اما گذشته است.امروز هم فردا صبح كه خورشيد طلوع كند براي ما مي شود ديروز.فردا اما در دست توست.به آنچه گذشت به چشم تجربه نگاه كن.تجربه اي نه تلخ كه شيرين.تجربه بودن با مردي كه خوب بود اما روزي در ميانه مسير پاهايش ديگر تاب همراهيت را نداشت.بگذار نفس بكشي الهه من.بگذار زندگي دوباره روي خوبش را به تو نشان دهد.مطمئن باش كه عشق قابل تكرار است.اگر عشق باشد و نه عادت.تلقين نكن كه نمي تواني.هر روز كه خورشيد را مي بيني با خودت تكرار كن كه:زنده ام و زندگي مي كنم.
پي نوشت:"تنهايي تنها در زندان نيست.در يك شهر هم مي توان وحشت تنهايي را احساس كرد."از كتاب "مرد دهم"نوشته گراهام گرين.
دل مي گويد بنويس.عقل مي گويد سكوت كن.قلم خود به خود به انگشتانم نزديك مي شود.دستانم پس مي زنند.همه تحريريه هايي كه در آنها كار كرده ام از جلوي چشمهايم رژه مي روند.مثل لحظات آخر عمر كه مي گويند زندگيت فيلمي مي شود كوتاه و تو همه آن را در چند ثانيه به نظاره مي نشيني.حالا من هم تماشاچي هستم.به ياد نخستين روزي مي افتم كه رويا كريمي مجد را در مهماني منزل خاله ديدم و او پيشنهاد كار در مطبوعات را به من داد.به ياد ابراهيم نبوي مي افتم و اصرارش براي اينكه من مي توانم مترجم مطبوعات شوم.به ياد متن هايي كه داد و من برايش ترجمه كردم.به ياد آن حس اوليه.همان حس ناب كه قرار است جملاتي را از خودت بر روي كاغذي سپيد بياوري و تمام حرص و آز ذهن براي واگويي را با سياه كردن همان كاغذ كاهي خالي كني.به ياد دفتر مجله زنان مي افتم.نخستين باري كه پا به آن گذاشتم.به گمانم پرستو دوكوهكي آنجا بود و شايد آزاده مختاري.از ديدن آن همه خانم كه با آن شور و حال كار مي كردند به وجد آمده بودم.اگر ذهن ياري دهد بايد روزي مي بود در زمستان 80.همه آن ترجمهها كه حسب الامر رويا انجام شد.چه انها كه در مجله زنان كار شد و چه آنها كه باقي ماند براي بايگاني در ذهنم.همه كارهاي نخستم را دوست داشتم.هنوز هم وقتي برق چشمان كارآموزي را مي بينم كه از ديدن نام خود بر روي صفحه روزنامه به خود مي بالد،همان حس اوليه به سراغم مي آيد.چقدر كودك بودم و چقدر پاك.دفتر همبستگي كه فاصله اي با منزل نداشت هنوز گوشه اي از ذهنم را قلقلك مي دهد.آنجا بود كه ساناز و پرستو و آزاده را كنار رويا ديدم.يادش به خير تيم خوبي بودند كه شايد آن روزها هنوز با هم هم عقيده بودند.ترجمه هاي حوادث را هر روز مي بردم و تحويل رويا مي دادم.آن روزها هنوز تمايلي به كار كردن ثابت در روزنامه اي را در خود نديده بودم.ياس نو هم خاطره اي شد براي خودش.روزنامه اي كه دوستش داشتم و در آن هم براي رويا كريمي مجد كار كردم و همان تيم قبلي همراهش.به وقايع اتفاقيه كه رسيدم...... هنوز هم نام اين روزنامه مو بر تنم سيخ مي كند.مهران مي گفت عمر اين روزنامه كوتاه شد تا عمر خوشبختي من طولاني شود.غافل از اينكه عمر خوشبختي ما دو نفر هم مثل همان وقايع اتفاقيه كوتاه بود.دوستش داشتم.روزنامه اي بود كه هنوز فضاي آن را در هيچ كجا تجربه نكرده ام.حالا اگر همان روزنامه جاي كارگزاران بود با همان كادر حاضر بودم سالها برايش مجاني قلم بزنم.مهران قاسمي،علي دهقان،بنفشه رمضاني يگانه،آرمن نرسسيان،سيد آبادي و خيلي هاي ديگر را تازه انجا به چهره شناختم.چقدر مهران و علي شبيه به هم بودند و تا مدتها گمان مي كردم برادرند.وقايع اتفاقيه تا ان ظهر بهاري كه تلفن روي ميز زنگ خورد و خانمي كه بعدها دانستم نسيم لسان بود مرا به مهران قاسمي ارجاع داد،روزنامه اي بود ساده اما دوست داشتني.تا آن ظهر ارديبهشتي و صداي مهران قاسمي كه از پشت خط گفت: سلام عليكم.قاسمي هستم از هفته نامه بنياد.
همه چيز شايد از همان روز يا چند روز پس از آن شروع شد.روزنامه اي كه توقيف شد و دلي كه اسير ماند.مهر توقيف بر پيشاني وقايع اتفاقيه خورد و قرعه خوشبختي به نام من زده شد.به قول سرگه بارسقيان وقايع اتفاقيه براي من و مهران وقايع اتفاقيه بود.
از وقايع اتفايقه بود كه مهران قاسمي پيشنهاد كار در حوزه بين الملل را به من داد.دل از حوادث كندم و شدم كارآموز مردي كه تا پايان عمر كارآموزش باقي ماندم.كوچ كرديم به سايت آفتاب با مديريت وحيد پوراستاد.آنجا براي نخستين بار نيكي محجوب را ديدم.نيكي را با ترجمه هاي خوبش در شرق مي شناختم.فرزانه سالمي را هم همان جا ديدم.با آرمن مهربان كه بعدها شد برادري بس دلسوز در همان زيرزمين گرم گرفتم.بارها با وحيد سر ترجمه ها و تعجيل بي مثالش بحثمان شد و دوباره آشتي كرديم.وحيد پوراستاد كه رفت دوستي در حق مهران تمام كرد و او را براي سردبيري افتاب پيشنهاد داد.در همان بحبوهه مراسم ازدواجمان بود و خوب روزنامه نگاري تنها منبع درآمدي مهران بود.روزهاي انتخابات رياست جمهوري بود.در مالزي بودم كه نتيجه دور دوم انتخابات معلوم شد.هنوز ايميل مهران را دارم.برايم نوشته بود:"به عقب بازگشتيم."دنيا بر سرم خراب شد.با همين يك جمله و من هم همان جمله پست پيشين را برايش فرستادم:"ملت ها شايسته رهبرانشان هستند."
پس از وقايع اتفاقيه من به اقبال كوچ كرده بودم و مهران به دليل نزديكي به كارگزاران در همان آفتاب باقي مانده بود.همان روزها بود كه جلال خوش چهره را ديدم.در اين ميانه كار كردن در فضاي روزنامه اي درچه چند مانند توسعه را هم تجربه كرده بودم.بعد از همه اين كشمكش ها نوبت به اعتماد ملي رسيد.تا ارديبهشت 87 اعتماد ملي بهترين روزنامه اي بود كه در آن كار كرده بودم.مملو از انرژي و كار مثبت.با همه حاشيه هايش دوستش داشتم و پر بيراه نيست اگر بگويم هنوز هم بهترين دوستانم در همان ساختمان نبش خيابان كريمخان قلم مي زنند.چه روزها كه در ميانه كار با مهران فرار مي كرديم به كوچه هاي پشتي و آش رشته مي خورديم يا بستني.چه روزها كه مهران با علي دهقان دور از چشم من مقابل روزنامه مي ايستادند و سيگار مي كشيدند و من از پنجره بالايي براي مهران دست تكان مي دادم.يعني كه ديدم مشغول چه كاري هستي؟مهران را در اعتماد ملي بيش از قبل شناختم.دبيرم بود و استادم.چه دبير دوست داشتني.قلم كه به دست مي گرفت و مي نوشت،آن جديت عجيبش را دوست داشتم.هنوز حركت دستانش وقتي با علي دهقان به قول خودش شوخي مردانه مي كرد به يادم هست.هنوز سر و كله زدنهايش با هيوا يوسفي را دوست دارم.در شوراي سردبيري تمام شيريني ها را تمام مي كرد.در همين لحظات بود كه پيمان يا كسري صدايم مي كردند و مي گفتند:بيا پسرت را جمع كن.
تا سرم را داخل اتاق مي بردم انگشتان مهران در هم فرو مي رفتند و زير ميز قايم مي شدند.چشمانش برق مي زد.در دل مي گفتم:دوستت دارم.
يك بار ليلي خرسند به من گفت:"رابطه تو و مهران را خيلي دوست دارم.بيش از آنكه زن و شوهري باشد دوستانه است."آن روزها هنوز مهران پشت همان ميز مي نشست و برايمان دبيري مي كرد.هنوز پايش را روي زمين مي گذاشت.هنوز هر بار كه مي خواستم بروم خانه لبانم را به گوشش نزديك مي كردم و مي گفتم:"دوستت دارم."او هم كم نمي آورد و مي گفت:پس براي شام كوكو سبزي درست كن.
بعد از مهران نوبت به كارگزاران رسيد.خيلي ها را كه تنها به اسم مي شناختم در اين روزنامه ديدم.اعظم ويسمه كه هميشه خبرهاي پارلماني اش را دوست داشتم.روزبه كريمي كه نامش را بارها ديده بودم.ابوذر باقي كه من را بسيار از او ترسانده بودند.محسن آزرم كه مطالبش را بسيار خوانده بودم و البته ليلي نيكونظر پرانرژي.هفت ماه كار كردن در كارگزاران را دوست داشتم.بسيار بي حاشيه تر از جاهاي ديگر بود.ديروز كه رفتم جلال خوش چهره گفت:برگرد.آنقدر برايش احترام قائلم و در حقم پدري كرده است كه دلم مي خواست همان لحظه بگويم چشم و پشت ميزم برگردم.اما به هزار دليل نتوانستم.
حالا در اين روزهاي ورم كرده از غصه پاييزي خواب روزهايي را مي بينم كه روزنامه نگار ايراني مجبور نباشد براي فرار از خانه نشيني به هر توجيهي متوسل شود.آرزوي جامعه اي را در سر دارم كه در آن مزد گوركن از بهاي آزادي بيشتر نباشد.كار كردن در روزنامه اي را در خيال مجسم مي كنم كه همه همكاران خانه نشين شده ام در آن كار كنند و البته ديگر مجبور نباشند براي گريز از افسردگي، مجاني براي حزبي كه به آن اندك اعتقادي ندارند، قلم بزنند.روزبه جمله خوبي گفت:كسي كه به تو نان نمي دهد،آزادي هم نمي دهد.
پي نوشت:حالم هم از اين شعارهاي شبه روشنفكري به هم مي خورد.جملاتي كه تنها توجيهي است براي فرار از واقعيت.از اين جمله ها كه اين روزها در وب لاگ خيلي از دوستان مي بينم.روزنامه نگاري غم عشق مي خواهد نه غصه نان.اگر روزنامه نگاري هست كه روزنامه نگاري شغل دومش باشد به او تبريك مي گويم و توصيه مي كنم بي غصه نان با حقوق شغل اول به عشق بازي با كاغذ و قلم ادامه دهد.اما تا روزي كه دوستي در همان روزنامه نگران پول رفت و آمد به روزنامه است كه ندارد،دغدغه شيمي درماني را در سر دارد كه چند روزي از وقتش گذشته است،مستاجري است كه به تلفن هاي صاحبخانه جواب نمي دهد از خجالت،تا آن روز لطفا شعار ندهيد كه آدم ياد راهپيمايي بعد از نماز جمعه مي افتد و شعارهايي كه هيچ وقت عملي نمي شوند.
۲.در داستان " سگ کوچک آن زن در زمین"از کتاب "کجا ممکن است پیدایش کنم "به جمله زیبایی برخوردم:گاه معنادارترین چیزها، از دل بی تکلف ترین آغازها بیرون آمده اند.
۳.اگر کتاب "نقشه هایت را بسوزان"را هنوز نخوانده اید، حتما در ابتدای امر به داستان هشتم پرواز کنید و اول "دخترخاله ها " را بخوانید.بس زیباست.
۴.سخت ترین روزهای عمرم (روزهای بی مهران قاسمی) را در کارگزاران گذراندم.به مدد لطف جلال خوش چهره که پیشنهاد کوچ کردن به کارگزاران را داد،این سخت ترین روزها به آسانی گذشت.خوشحالم که این ماه های سخت در روزنامه ای با کمترین حاشیه سپری شد.بعد از مهران حوصله حاشیه های مطبوعات بیمارمان را نداشتم.کار کردن با ابوذر باقی و ایلیا جزایری و سایر دوستان خاطره ای بود بس زیبا و تجربه ای که فراموش نمی شود.
۵.برایم در این روزها صبر طلب کنید و آرامش که تنها چیزهایی ست که هنوز و همواره به آن محتاجم.
سه دی ماه هم شدی دیر آشنایم
سه پاییز دل ز مهر تو لبالب
دلم بی تاب آن پاییز گشته
امان از دی و تقدیر کشنده
درون سینه ترس از دی نشسته
ز هفده روز اول که گذشتیم
غروب هجدهم تو پر گشودی
نمی دانی چه شوقی بود در دل
که هر دو زاده یک هجده بودیم
از آن هجده که سی سالی گذر کرد
دل تو هم هوای یک سفر کرد
دلت بی تاب یک عشق دگر شد
حسابت از زمینی ها جدا شد
نگاهت تک گره به آسمان خورد
لبانت پر ز لبیک خدا شد
دو چشمت را که با دستم ببستم
کتاب عشق مهرانم گشودم
تو آن دردانه عشق ناب بودی
که مرگت هم حدیث عاشقی بود
ندانستم که در مرگت چه سر بود
که راوی امید و زندگی بود
تمام زندگی همین گه گاه های ردیف شده است.نه ترتیبش دست ماست و نه انتخاب یکی از دو گزینه.مزه اش هم به همین است.به همین غافلگیر شدن.به همین گه ذوق مرگ شدن و گه آرزوی مرگ کردن.من هم در همین نوسانم.نوسان خوب و بد.نوسان دیروز،امروز و فردا.نوسانی که عادت کرده ام به بالا و پائین هایش.زندگی را دوست دارم هنوز.
بیست و شش سال است که یک روز هم به این فکر نکرده ام که کاش دختر نبودم.گمان نکرده ام که اگر پسر می شدم،تحفه ای می شدم قابل افتخار.هر بار همجنسانم از محدودیت های خاص ما نالیدند یک سوال ذهنم را قلقلک می داد:چرا این همه محدود؟اما هرگز ارزو نکردم که برای فرار از این همه دردسر کاش پسر بودم.
روزهای بسیاری بود پس از ازدواج با مهران قاسمی که با هم سر این موضع بحث می کردیم.هر بار از مهران می پرسیدم:ناراحتی که خواهر نداری؟می گفت:"چون نداشتم نمی دونم چه مزه ای ست."تا این روزهای اخر که مهران دیگر مهران معمولی نبود و یک بار که یاسمن آمده بود دیدنش، گفت:"کاش خواهر داشتم".هر بار با مهران بحث می کردیم سر بچه ،سرسختانه می گفت:خانمها همه دوست دارند پسر داشته باشند.عصبانیت من را که می دید ،با خنده می گفت:خانمها ،نه فرشته ها.
حالا که نیست،حالا که حرف از دادگاه و ارثیه و مال دنیا می آید وسط، تازه می فهمم محدودیت یعنی چی؟تازه می فهمم مرد بودن یعنی چی و اگر همسر مردی باشی و فرزندی از او نداشته باشی باید شناسنامه ات را برداری و بروی پی کارت.باید حتی برای اثبات عشقت به او قسم بخوری.باید برای تک تک اجرهایی که با او ساختی اشک بریزی.باید برای اینکه بفهمانی بودی یا اصلا وجود داشتی فریاد بکشی.باید حتی برای گرفتن حقت هم که شده نجابت را کنار بگذاری.باید در جامه یک مرد فرو بروی تا تنها بتوانی اثبات كنی كه انسانی.این جور مواقع همانها كه از حقوق زن در اسلام می نالیدند برای گرفتن حق خود مسلمان می شوند.درست در همین جور مواقع است كه تازه یادت می افتد زن هستی.زن هستی و حقی نداری.اصلا می خواستی زن نشوی.می خواستی ازدواج نكنی.می خواستی همان اول بسم الله بچه ای بیاوری تا بتوانی پیوندت را با یك نفر محكم تر كنی.بچه ای كه قرار است واسطه ای شود برای احقاق حقت.
این روزها هم اما نمی گویم كاش زن نبودم.در دل می گویم كاش در مملكتی به دنیا نمی آمدم كه به نام مذهب هر حقی زیر پا گذاشته میشود و چیزی خلق می شود به اسم قوانین اسلامی كه شاخ در میآوری وقتی هیچ كجای آن با اسلام تطابق ندارد.
پی نوشت:یادم هست دو ماه پیش از برگزاری مراسم عروسی،چیزی حدود خرداد ماه ۸۴ زمانی كه قصد سفری كوتاه به خارج از كشور را داشتم،پدر گفت:"باید اذن مهران را داشته باشی برای خروج".رفتیم محضر رسمی و مهران اجازه نامه ای را امضا كرد.خاطره تلخ همان روز باز در ذهنم مرور می شود.یعنی اگر مهران،مهران نبود و هر مرد نامرد دیگری بود من نمیتوانستم پا را از این مملكت بیرون بگذارم؟
از همه انها كه تشویقم میكنند به صبر بینهایت سپاسگذارم.اما مجالم دهید كه هضم كنم این روزها را نه دفنشان كنم كه بعدها این زخم دهان باز خواهد كرد.بگذارید با خاطرههایم كنار بیایم تا خاطره بمانند.باور كنید آدمی آدم است.از جنس همین خاك.گاه با بادی بلند میشود و گاه در زیر تخته سنگی پناه میگیرد.شكستهام اما نه آنقدر كه یارای برخواستنم نباشد.برخواسته ام از همان روز كه او خوابید.به جای دو تن ایستادهام.اما حال كه این ایستادنم دیدهاید توان پرواز نداشته باشید كه مهیا نیستم.حتی مطالبه ام تصور لحظه هایم نیست برای دركم.حتی دلم نمیخواهد تصورش كنید.روزهای سخت هستند.هم برای من و برای همه.دوستان خوب هم هستند هم برای من هم برای همه.در این روزهای سخت دوستان خوب برایم دعا كنند كه كفایت خواهد كرد.
پی نوشت:برای دوستی که از من رنجیده است می نویسم که نامهر نشده ام اما گرفتارم به شدت.
يادش به خير آن آخرين پاييز
كه خوابيدي در آغوشم
يادش به خير آن برگ ريزان
كه دل دادي به اين دستان بازيگوش
***********
يادش به خير آن شعرهاي بي بهانه
آن شورها آن عشوه هاي كودكانه
يادش به خير آن حجمه مهر و محبت
يادش به خير آن نگاه بي حسادت
يادش به خير آن دستهاي پر سخاوت
يادش به خير آن لبخندهاي بي نهايت
يادش به خير آن واژه هاي عاشقانه
يادش به خير آن اشك هاي صادقانه
يادش به خير آن من و تو در قامت ما
راستي!يادت كه مانده
مهرت ز دل بيرون رفتني نيست
در خودم تنها یک چیز را جستجو می کنم:خاطراتت.خاطراتت.خاطراتت.
از خودم تنها یک انتظار خیلی بزرگ دارم:سکوت.سکوت.سکوت
پی نوشت:دوست بسیار خوبی یافته ام که ساعتها روبه رویم می نشیند و از مهران می شنود.خیلی ها پس از پروازش گمان می کردند که باید در برابرم مهران را فراموش شده جلوه دهند تا خاطرم آزرده نشود.با این دوست اما به همان جاهایی می روم که با مهران می رفتم.می نشیند و با صبری عجیب می گذارد دل خالی کنم از خاطرات و دلتنگی ها.خدا همیشه برایم یک هدیه ناخواسته در جیب دارد.
همه روزه روزه بودن ،همه شب نماز كردن همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز كردن
ز مدينه تا به كعبه ، سر پا برهنه رفتن دو لب از براي لبيك به وظيفه بازكردن
به مساجد و معابد همه اعتكاف بستن ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز كردن
شب جمعه را نخفتن ، به خدا راز گفتن ز وجود بينيازش طلب نياز كردن
به خدا كه هيچ كس را،ثمر آن قدر نباشد كه به روي نا اميدي، در بسته بازكردن
پی نوشت:باز هم ياد كتاب اسكار و خانم صورتي افتادم.