وزی که تصمیم گرفتیم با مهران قاسمی وب لاگی مشترک داشته باشیم تمام بحث من با وی این بود که وب لاگ مکانی برای بیان انتقادات شخصی نباشد اما پس از اتفاقات این روزها فکر می کنم بد نباشد گاهی وقت ها دغدغه های شخصی خود را نیز در این وب لاگ بنویسم .
گاهی فکر می کنم روزنامه نگاری و کار در مطبوعات در هر جایگاه و مقامی که باشیم این روزها بسیار سخت و حتی غیر قابل تحمل است . آن روزها که هنوز از دور با مطبوعات کار می کردم تصورمی کردم زیباترین شغل دنیا روزنامه نگاری است و شاید یکی از بزرگترین آرزوهایم کار به عنوان مترجم مطبوعاتی بود ؛ اما امروز برای نخستین بار در طول این چند سال کار کردن در روزنامه ها از این آرزوی خود شرمنده شدم . درست مثل لحظه ای که احساس می کنی تمام ارزشهایت را در یک چشم بر هم زدن از دست داده ای.
چرا اینقدر از هم دور شدیم ؟ مگر نه اینکه همه همکاریم و مشکلات روزمره برای همه ما وجود دارد ؟ امروز که من گرفتارم تو دستم را می گیری , پس چرا روزهایی که تو گرفتاری من دستم را در جیب هایم پنهان می کنم گویا هرگز روزی تو به یاریم نیامدی؟همیشه از نگاه کردن به کار در مطبوعات برای رفع دغدغه های مالی بیزار بودم و شاید برای همین باشد که هنوز با حقوق ناچیز تدریس می سازم . .
امروز احساس کردم که چقدر با چشمان بسته تنها به کار کردن ساده می پرداختم . تمام آدمهایی که تو روزها را صرف احوال پرسی از آنها کردی حتی حاضر نیستند در چنین روزی کنارت قرار بگیرند و تنها احوالت را جویا شوند . بیش از هر کسی از خودم بدم آمد . در تمام این روزها از جو متاسفانه بچه گانه روزنامه ها شکایت می کردم اما فقط و فقط نزد دوستم . امشب اما به این نتیجه رسیدم که باید با خودمان صادق باشیم : ما بیراهه می رویم . در روزهایی که پنجره های امید را بر ما بسته اند ما با بچه بازی هایمان حتی آن تک روزنه ها را هم می بندیم .
این روزها شاهد این بودم که چگونه تک تک کسانی که من روزی به عنوان انسانهایی تحصلکرده بر روی انها حساب می کردم از پشت به یکدیگر خنجر زدند . چگونه روزهایی که می توانستیم به او که محتاج کمک بود کمک کنیم , تنها به نجواهای درگوشی پرداختیم تا شاید حس کنجکاوی خود را ارضا کنیم . چه لحظه هایی که می توانستیم مرهم باشیم اما نمک بر روی زخم بودیم. هیچ وقت درک نکردم چرا آدم ها از دیدن شکست و زمین خوردن یکدیگر لذت می برند . این روزها از خودم و از همه کسانی که به دیده احترام به انها می نگریستم متنفر شدم . از اینکه حتی حاضر نیستیم بپذیریم بزرگ شده ایم و فضولی در زندگی شخصی دیگران و زبان به زبان گرداندن شایعات دیگر تبدیل به بازی بچه گانه شده است . نمی دانم تا کی باید به این بازی که این روزها به چشم دیدم خانمان سوز است ادامه دهیم . این روزها در مورد هیچ کس قضاوت نمی کنم . به نظرم ما می توانیم از لحاظ حرفه ای با یکدیگر متفاوت باشیم و صراحتا اما عادلانه هم را نقد کنیم اما آیا می توانیم با خودخواهی ها و یا لذت پچ و پچ کردن در گوشهای یکدیگر زندگی دیگران را هم به نابودی بکشیم ؟
امروز برای نخستین بار به مهران قاسمی گفتم که چقدر دوست دارم کار جدیدی جدا از کار در مطبوعات پیدا کنم و تنها کار کنم کار و کار و از این جو بچه گانه خارج شوم . امیدوارم جرقه ای در میانمان ما را دوباره در کنار هم قرار دهد این بار دوست و نه دشمن . این بار همراه و نه بار سنگین بر شانه های یکدیگر . این بار دوست و دوست و دوست و دوست ...........
اما باز هم شریعتی :
ای خداوند ! /به علمای ما مسئوليت /به عوام ما علم /به مومنان ما روشنايی /به روشنفکران ما ايمان /به متعصبين ما فهم /به فهميدگان ما تعصب /به زنان ما شعور /به مردان ما شرف /به پيران ما آگاهی /به جوانان ما اصالت /به اساتيد ما عقيده /به دانشجويان ما ...نيز عقيده /به خفتگان ما بيداری /به بيداران ما اراده /به مبلغان ما حقيقت /به دينداران ما دين /به نويسنگان ما تعهد /به هنرمندان ما درد /به شاعران ما شعور /به محققان ما هدف/به نوميدان ما اميد /به ضعيفان ما نيرو /به محافظه کاران ما گستاخی /به نشستگان ما قيام /به راکدان ما تکان /به مردگان ما حيات /به کوران ما نگاه /به خاموشان ما فرياد /به مسلمانان ما قرآن /به شيعيان ما علی /به فرقه های ما وحدت /به حسودان ما شفا /به خود بينان ما انصاف /به فحاشان ما ادب /به مجاهدان ما صبر /به مردم ما خودآگاهی /و به همه ی ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاری و شايستگی نجات و عزت ببخش !