تبليغاتX
سبکباران - او اینجاست در همسایگی ما

دیشب خدا را در چشمان فرهاد و جبار دیدم . دیشب غم نان را بر دستان پینه بسته کودکانی دیدم که هنوز بزرگ نشده نگران نان شبند و غصه دار غصه های مادر.

 

دیشب عشق و نفرت را کنار یکدیگر دیدم به فاصله یک انگشت. نه یارای اشک ریختنم بود و نه توان تحسینم. بر آنچه که روزی هزار بار می بینی و بی اهمیت از کنارش می گذری اشک ریختن بی معناست . تا ان زمان که دستهایت را به دستان همراهان حلقه کنی و به یاریشان بروی . وچه رویای خامی!

 

***

فرحزاد ساعت 10:30 شب.

- آقا چیزی لازم ندارید؟

- نه . ممنون. آها راستی یک تکه نان بیار . یک تکه، نه بیشتر فهمیدی ؟

- بله. چشم

- هی آقا پسر، ما نوشابه نمی خوریم . برامون دوغ بیار.

- چشم.

 

این چشم های از روی ناچاری و دغدغه نان را از زبان فرهاد می شنوم که تنها 11 سال سن دارد و پنج خواهر و برادر. همه از یک  تا 14 ساله.نمی دانم  فرهاد چندمین فرزند این خانواده فقیر است اما چندان هم اهمیتی ندارد. از او می خواهم که چند دقیقه غرغرهای صاحب کار را تحمل کرده و با من به صحبت بنشیند . چه صادقانه خوشحال می شود . می توان هیجان و کنجکاوی را در چشمانش دید.

 

- چند سالته آقا فرهاد؟

- یازده سال.

 

فرهاد یازده ساله تا دوم دبستان درس خوانده و تعطیلات تابستانی را در این رستوران می گذراند . به یاد بچه هایی می افتم که تعطیلاتشان را در سالن های مجهز ورزشی و استخرهای براق می گذرانند . ادامه می دهم:

 

- دوست داری درس خواندن را ادامه بدی؟

- آره . الان تابستانه. برای همین اینجام و کار می کنم.

فرهاد چرا کار می کنی؟

خوب چه کار کنم؟ برم ولگردی؟

سکوت...........

خانواده ام به پول نیاز دارند.

 

فرهاد از ساعت 9 صبح تا 12 شب کار می کند . برای روزی 2000 تومان و به زبانی دیگر ماهی 60 هزار تومان. به یاد مصر باستان می افتم و برده داری. پس این روزها هم آدمها برده داری می کنند اما به شکلی محترمانه تر.

 

پدرت چه کاره است فرهاد؟

نمکی ( نان خشکی)

از پولی که می گیری چیزی هم برای خودت برمی داری؟

نه. همه را آخر ماه می دهم به پدرم برای خرج خانه.

 

بزرگمرد کوچک این رستوران با افتخار از دادن تمام  در آمدش به خانواده صحبت می کند . فرهاد از کار کردن راضی است . اما نمی دانم از اینکه خرج خانه را می دهد به خود می بالد  و یا اینکه تنها خود را گول می زند و قطعا در قلبش آروزهای بزرگتری دارد.

 

فرهاد نیز مانند همه هم سن و سالهایش دوست دارد پلیس شود . می گویند پلیس در ذهن کودکانه بچه ها نماد قدرت است و استقلال.

 

مهران قاسمی از فرهاد می پرسد :

سینما رفته ای؟

گویا تصویری از این سوال در ‌ذهن کوچک فرهاد وجود ندارد . می گوید : همه اعضای خانواده ام رفته اند اما من نه.

 

و اما بزرگترین آرزوی فرهاد ، داشتن  یک دوچرخه است و تنها یک دوچرخه. زمانی که از آرزویش حرف می زند لبخند تلخی بر گوشه ای از لبانش نشسته. یک دوچرخه تمام دنیای آروزهای کوچک و بزرگ فرهاد است . فرهادی که بر قلبش نوشته اند : کودکی بزرگ و بر دستانش با آن همه سیاهی و جای سوختگی ذغال قلیان نوشته اند : من زنده ام پس زندگی می کنم تا کار کنم.

 

بالای سرم جبار ایستاده . همکار و دوست15 ساله فرهاد . او نیز می خواهد حرف بزند . شاید اولین بار است که از او می پرسند: از کجا آمده ای؟ جبار بچه سنندج است و در تهران تنها زندگی میکند . زندگی ؟ او در همان رستوران شبها را صبح می کند .  پدرش را از دست داده و  مادری که از دست و پا فلج است و تنها دخترش از او نگهداری می کند .

 

جبار تا کلاس دوم دبستان درس خوانده اما خواندن و نوشتن را به یاد نمی آورد . از او می پرسم :  تو که کلاس اول را خوانده ای؟

با تکان سر به من می فهماند که دغدغه مادر بیمار و فکر نان همه حافظه اش را از وی ربوده است . جبار اما یک بار به سینا رفته  و "آواز قو" آخرین فیلمی ست که او دیده . اما زمانی که از او در مورد آروزهایش می پرسم : لبخند می زند و می گوید : آرزو چیست ؟

می گویم چیزی که دوست داری داشته باشی ؟

جبار به فرهاد نگاهی می اندازد و قسمتی از آروزی او را می رباید : موتور.

 

فرهاد و جبار را تنها می گذاریم . در میانه راه فقط سکوت است و سکوت. فرهادها و جبارها زیادند. بسیار  بیشتر از انکه فکرش را بکنیم .

 

به خیابان ولیعصر می رسیم . هنوز سیمای فرهاد را در ذهنم مرور می کنم و خوشحالی بیکرانش را زمانی که یک اسکناس را در دستانش می گذاری. خوشحالی که نمی دانم از دریافت ژول است یا صحبت با آدمهایی که همواره از او دوری جسته اند . کاش می توانستم به جای ماهی، ماهیگیری یادش بدهم.

 

 صدای آهنگ های بلند شده از ماشین های آخرین مدل مرا به خیابانهای شلوغ باز می گرداند . صف طویلی از دختران و پسران جوان با آخرین مدل های مو که دستهایشان را برای دادن و گرفتن شماره به سمت یکدیگر دراز کرده اند . دلم می خواهد از ماشین پیاده شوم و همه را به فرحزاد ببرم . آنجا که فرهاد است و فرهاد است و فرهاد . آنجا که دستها برای شماره ای دراز نمی شود . آنجا که دستانت نقره داغ می شوند برای به دست آوردن لقمه ای نان .

 

می گذریم . به دوستانم فکر می کنم و آنها که روزی حداقل پنج  یا شش هزار تومان صرف خرید شکلات های خارجی و دادن آن به دیگران می کنند . از فرهاد نپرسیدم که تا به حال چنین خوراکی هایی خورده یا نه . البته بی شک سوال احمقانه ای است . دوست داشتم از فرهاد بپرسم می دانی رئیس جمهورت کیست ؟ فکر می کنی چه کسی می تواند به تو کمک کند مسئولان یا مردم ؟ می دانی حزب یعنی چه ؟

 

اینجا ایران است و البته پایتخت. مملکتی که داعیه دار اخلاق علوی ست و پرچم دار دین محمد . او آن بزرگمردی که بر یتیم سفارشمان کرد و بر دستان همچون فرهاد بوسه زد . ما از تو دور شدیم محمد و از تو نیز علی. ما نه حسین شدیم و نه زینب.  ما خود را نیز گم کرده ایم .

 

 از نامی که بر من نهاده اند شرمنده می شوم. او اینجاست در دل فرهاد و در دستان جبار و اما  از من و امثال من چه دور.

فکر می کنید بتوانیم آرزوی کوچک فرهاد را برآورده کنیم؟

یاریم کنید تا این بار نیز فرهادها  را فراموش نکنیم.........................

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:6 توسط سارا معصومی |