تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
خدایا به سلامت دارش !

"آرمن رفت " . همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاد ٬ ساده اما نه راحت !

یک ماه پیش بود که برای اولین بار از عزمش برای رفتن گفت . در تب و تاب نوشتن نامه استعفا بود و من که ناباورانه تلاش می کردم متقاعدش کنم  دو ماه مرخصی بگیرد.  او می گفت که تصمیمش را گرفته است و رفتنی است و بهتر است استعفا بدهد و من با کمی بدجنسی می گفتم که شاید کارش به مشکلی بربخورد٬ شاید از ماندن در کشوری دیگر پشیمان شود و هزار و یک شاید دیگر را به هم می بافتم. نمی دانم چرا اصرار می کردم اما جایی٬ گوشه ای در درون قلبم٬ شاید آرزو می کردم که نتواند. نتواند و بماند .  

 

آرمن امروز٬ چند ساعت پیش خداحافظی کرد. یک مراسم کوتاه و ساده و چند عکس یادگاری و چند یادبود کوچک و بعد همه چیز تمام شد٬ نه برای آرمن که مطمئنم دوره ای دیگر و سرشار از موفقیت را آغاز خواهد کرد ٬ که برای تمام بچه هایی که بغضشان را می بلعیدند و جمعی دیگر که به پهنای صورت اشک می ریختند.

 

بی اختیار یاد اولین باری افتادم که آرمن را دیدم. نمی دانم چند سال پیش بود ٬ اما در همان روزهایی بود که قوچانی و دار و دسته اش از همشهری جهان رفته بودند و قرار بود شرق راه بیافتد. فرامرز قره باغی با پیشنهاد انتشار ضمیمه همشهری جمعی را به دفترش خوانده بود. مجموعه ای از آدم های متفاوت . بعضی ها را می شناختم . لیلی فرهاد پور ٬ کامبیز توانا٬ علیرضا بهنام ٬ هوشیار انصاری فر و احمد رضا دالوند ٬ که بعدها کل پروژه را به باد داد! ٬ و چند نفر دیگر .  من هم برای انتشار دو صفحه جهان به جلسه دعوت شده بودم . از همان لحظه نخست نگاهم به آرمن افتاد  . قرار بود صفحه آی تی وژه نامه را منتشر کند. صحبت هایش و اطمینانش از طرحی که ارائه می داد برایم جالب بود. جلسه با دعوای من و دالوند بر سر زندانیان سیاسی تمام شد . آرمن را یک جلسه دیگر دیدم . طرح ضمیمه همشهری با تصورات دالوند که معتقد بود آقای مدیر عامل همشهری باید او را بشناسد و چون نمی شناسد مطبوعاتی نیست و بر دوش روزنامه نگارانی٬ و نه صفحه آرا هایی٬ چون او قد علم کرده است ٬ برای همیشه فراموش شد .

 

از دیدار آرمن تنها یک خاطره برایم مانده بود و گاه گاه مطالبش را که حالا با دقت بیشتری می خواندم . وقایع اتفاقیه اما دومین باری بود که او را می دیدم. آن روزها سرویس اقتصادی در کنار آرش حسن نیا کار می کردم. حق التحریر بخش اقتصادی بودم و در بین ساعات کاری در هفته نامه بنیاد سری هم به روزنامه می زدم. آرمن در سرویس بین الملل کار می کرد. علاقه ام به سرویس بین الملل و شاید هم آرمن باعث می شد تا هر وقت فرصت می کردم سری به اتاقش بزنم و چند دقیقه ای با او صحبت کنم. وسعت اطلاعاتش و رفتار نرم و دوست داشتنی اش برایم جالب بود. حالا مطالبش را جدی تر می خواندم و سبک نوشتنش را دوست داشتم.

 

وقایع که بسته شد من هم مثل سایر بچه ها راه خودم را گرفتم . آذر ماه بود ٬ شاید ٬ که وحید پور استاد برای راه انداختن سایت آفتاب دعوت به کارم کرد . آفتاب فرصت دوباره ای بود که آرمن را ببینم. مسئولیت بخش کشورها و انبوه مطالب بی نظیری که در مورد برنامه های هسته ای کشورها  تهیه می شد بر عهده او بود . توانایی آرمن در برقراری ارتباطی دوستانه با افراد حیرت آور بود هم چنان که توان مدیریتش و خونسردی اش در شرایط دشوار کاری .  چند ماه سابقه کار با آرمن در آفتاب برایم تجربه خوبی از کار کردن با همکاری حرفه ای بود. روزنامه نگاری که به جای که حرفش را با نوشته هایش می زد .

 

با رفتن وحید پوراستاد ٬ مسئولیت آفتاب به من سپرده شد . اولین روز حضور من در آفتاب ٬ با خداحافظی دوستانی همراه شد که ترجیح می دادند با من کار نکنند . حضور آرمن در آن شرایط اما برایم اطمینانی عجیب بود. تمام بار سایت که در سه ماه اول سال با بحران مالی روبرو شده بود  بر دوش دو نفر سنگینی می کرد : آرمن و سارا. 

 

با بیرون آمدن از دخمه ساختمان ۸۴۰ اما اوضاع دشوارتر شده بود. انتخابات ریاست جمهوری با شکست هاشمی همراه شده بود و سایت برای بقا نیار به اثبات کارآیی خود داشت . از بریز و بپاش های اول خبری نبود و ژرداخت ها حداقلی شده بود. انتظارات اما بالاتر رفته بود. سایتی که با ۴۰-۵۰ هزار بازدید کننده تحویل گرفته بودم حالا باید در یک ماه به ۴۵۰ هزار بازدید کننده می رسید . ریسک بالایی بود . هر گز تصور نمی کردم که این عدد و رقم محقق شدنی باشد . حضور ارمن و سارا و سرگه عزیز که حالا به جمع اضافه شده بود اما هر نشدنی را شدنی می کرد. سایت در ماه اول به ۴۶۰ هزار بازدید کننده رسید و جالب اینجا بود که بخش بین الملل که مسئولیت مستقیم آن با آرمن بود به طرز حیرت آوری رشد کرده بود . با فروکش کردن تب و تاب انتخایات در حالی که رسیدن به چنین حجمی از بازدید کننده غیر قابل باور بود اما تلاش بچه ها همه چیز را مکن کرد . سرگه هم در این دوران با کار فوق العاده اش در سرویس سیاست خارجی همه را متحیر کرد. سارا هم در این میان آچار فرانسه ای بود که به طرزی باور نکردنی کار می کرد . در تمام بخش ها رد پایش بود . به هر حال مثلث آرمن٬ سرگه و سارا  باعث شد تا سایت در ماه بعد هم رکوردی تازه به جای بگذارد :۶۴۵ هزار بازدید کننده در ماه . اما این تازه آغاز ماجرایی بود که در ماه های بعد علیرغم تمامی حماقت های مسئولان و دخالت های بچه گانه شان سایت را دارای بازدید کننده ای بیش از یک میلیون نفر کرد . در همان روزها بود که به سارا می گفتم  آرمن بهترین همکاری است که می توان یافت و آرزویم کار کردن با او در یک روزنامه است.

 

با دشوار شدن شرایط کاری در آفتاب بود که تصمیم گرفتم از کار استعفا بدهم . دخالت ها به طرز مسخره ای افزایش پیدا کرده بود . تفویض اختیار سایت به راننده جناب معاون آقای روحانی و بودجه ای ۱۵ میلیونی که با گذر از جیب گشاد آقایان در نهایت به ۶ میلیون می رسید شرایط کاری را غیر قابل تحمل کرده بود. انگیزه ای هم برای ادامه کار در آفتاب نداشتم . تصور می کردم که سایت به نقطه اوج خود رسیده یا حداقل نزدیک شده و برای من که عاشق چالش های تازه بودم جذابیتی نداشت . جلسه ای خداحافظی با بچه ها گذاشتم و برای همیشه آفتاب را ترک کردم . از بچه ها خواسته بودم که بمانند اما تصور نمی کردم که جمعی از ان ها و شاید اکثریت آنها عطای کار در آفتاب را به لقایش ببخشند ٬ آن هم در شرایطی که شاید فرصت های کاری به مراتب محدود تر از اکنون بود.  به هر حال به همراه آرمن ٬ سرگه ٬ سارا ٬ رضا انصاری راد ٬ جلال خوش چهره - که دو ماه آخر فرصت استفاده از تجارب او را یافته بودیم - مریم شبانی ٬و مرضیه خادم شریف هم ار کار در سایت استعفا دادند .

 

با بیرون آمدن از آفتاب تصور نمی کردم که این جمع امکان کار کردن با یکدیگر را داشته باشند اما تماسی از وحید پوراستاد و صحبتی با فیاض راهد باعث شد تا به دفتر اعتماد ملی بروم . روزنامه کروبی قرار بود منتشر شود . جلسه ای با دکتر حق شناس مدیر مسئول داشتم و متوجه شدم که پیش از من با آرمن هم صحبت شده و رضایت او برای حضور در روزنامه کسب شده است . قبول کردم و چند روز بعد در دفتر روزنامه تمام بچه ها را دیدم ٬ البته به استثنای خادم شریف که حالا در سرمایه کار می کرد.

 

اعتماد ملی بدین ترتیب دومین تجربه کاری من با آرمن بود. تجربه ای که بدون تردید معتقدم  تحولی در صفحات بین الملل روزنامه ها محسوب می شد . برای اولین بار صفحه ای منتشر می شد که برای تهیه اخبار به جای استفاده از منابع چند بار فیلتر شده فارسی به سراغ منایع تا حد امکان اصیل می رفت و هیچ گزارشی را به صورت ترجمه ای محض منتشر نمی کرد . گزارش های خبری جایگزین خبرهای رایج شده بودند و هر گزارشی هم حداقل از چهار - پنج و گاه شاید تا بیش از ده منبع گردآوری و ترچمه می شد تا نه تنها جامع ترین گزارش ممکن ارائه شود که صداهای مختلف هم به خوانندگان منتقل شود. آرمن در این میان نقشی ارزنده داشت . حضور او و کمک های فراوانی که به کاوه شجاهی - که بعدها به جمع اضافه شد - می کرد و مطالب متنوعی که برای سارا می گرفت و کارهایی که خود می نوشت و گردآوری می کرد ٬ باعث شد تا بدون گزافه گویی یکی از بهترین صفحات بین الملل روزنامه ها در سال های اخیر منتشر شود. در این میان از نقش کریم جعفری و ترجمه آخرین و به روز ترین اخبار جهان عرب هم نباید گذشت. کریم بر خلاف آنچه در ابتدا تصور می کردم تبدیل به نیروی قابل اتکا شد . حالا می توانستم مطمئن باشم که اغلب روزها چند گامی از رقبای به مراتب ثروتمند تر و پرامکانات تر خود جلو تر هستیم . شمار گزارش هایی که صفحه جهان اعتماد ملی پیش از دیگران منتشر کرده بود و حتی اخباری مهم که دیگران از کنار آن گذشته بودند و یا حتی از آن اطلاعی نداشتند  از شماره خارج شده بود. به جرات می توانم بگویم که بهترین ترکیب ممکن و کارآمدترین تیم بین الملل را در میان نشریات سال های اخیر تشکیل داده بودیم. همه چیر به خوبی پیش می رفت . قرار بود صفحه روزانه دیگری هم به سرویس جهان داده شود ٬ که خبر لعنتی را شنیدم . آرمن قرار بود برود!

 

آرمن می رفت . آرزو می کردم که اشتباه شنیده باشم اما نه . حالا صحبت از استعفا می کرد و من تلاش می کردم که متقاعدش کنم مرخصی بگیرد تا شاید اگر به خاطر مشکلی - که در کمال خباثت امیدوارم بودم  روی دهد - نتوانست به سفر برود و یا به علت هر مساله ای - که بازهم امیدوار بودم روی دهد! - موفق به ماندن نشد ٬ به پیش ما بازگردد. اما ظاهرا آرمن تصمیمش را گرفته بود.

 

مجبور بودم به فکر پیدا کردن جانشینی برای آرمن باشم . ساده نبود و نیست . مطمئنم در تمام روزهایی که او در کنارمان نخواهد بود - و باید اعتراف کنم که باز هم در کمال خباثت امیدورام کوتاه باشد - خلا اش را احساس خواهم کرد.  خلایی که به از دست دادن یکی از حرفه ای ترین و توانا ترین نیروهای روزنامه نگاری محدود نمی شود که بیشتر و پیشتر از آن به از دست دادن دوستی باز می گردد که به بودنش ٬ مهربانی هایش ٬ لبخندهایش و قابل اتکا بودنش عادت کرده بودم. 

 

امروز به دشواری لحظات خداحافظی آرمن را تحمل کردم. بارها می خواستم قبل از خداحافظی آرام به بیرون روزنامه بخزم و شاهد خداحافظی نباشم اما نتوانستم . لحظه لحظه دیدن آرمن خاطره بود و می دانستم که حتی اگر لحظه ای را از دست بدهم خودم را نخواهم بخشید. امروز حتی لحظه ای که برای آوردن مجله ای که در تحریریه جا گذاشتم از کریدور خروجی به بالا برگشتن و هنگام پاین آمدن آرمن را دیدم که برای برداشتن موبایل جا گذاشته اش برگشته بود برای لحظه ای احساس کردم کابوس رفتنش به پایان رسیده و آرزوی خبیثانه من محقق شده است ...

 

آرمن را امروز شاید برای آخرین بار دیدم . اما مطمئنم که خاطرات خوش بودن با او را همیشه مزمزه خواهم کرد. حالا دیگر هیچ آرزویی جز موفقیت برایش ندارم و مطمئنم که روزی دیگر ٬ که شاید چندان دور نباشد ٬ باز هم او را خواهم دید . ترجیح می دهم به جای خداحافظی برایش سفر خوشی را آرزو کنم و بازگشتی زود هنگام و با دستانی پر!

و آخر سر این آرزو که :

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

سفر خوش رفیق !

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:53 توسط |