مبتلا شدم. مبتلا به نوعی خودفراموشی عظیم. نمیدانم چه چیزهایی را دوست دارم و از چه بیزارم. گم شدهام . گم شده در هیاهوی هیجانی که هماره آزارم میداد. پیدا شدنم سخت نیست اما نمیدانم چرا دست و پا زدنهایم ره به جایی نمیبرد.خود فراموشی یعنی خودم را فراموش کردهام. خود خود خودم را.
پینوشت (1 ): همه چیز تمام شد.دادگاه تشکیل شد.گفتند تو دیگر نیستی.گفتند خیریتی بوده در این نبودن. گفتند خدایش بیامرزد.گفتند قسمت نبود با هم بمانید.گفتند مرد خوبی بود . گفتند نویسنده بود . گفتند مترجم بود. گفتند روزنامه نگار بود. گفتند حیف شد.گفتند . گفتند . گفتند . گفتند .یک کلمه تو بگو : چرا؟ ( تو برای من هیچ کدام نبودی جز یک مرد.جز یک دوست.)
پینوشت (2):اگر تو عشق بودی بیراه نیست اگر بگویم غیرقابل تکرارترین حادثه روزگار بودی و هستی.