تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
انکار

سه سال بیشتر بود که ندیده بودمت. دیروز روبه‌رویم نشستی.نه تو از روزگاری که بر من رفت می‌دانستی و نه من از سرنوشت تو. از زندگیت می‌گویی.از اینکه همراهت را دوست داری و.........تو که حرف می‌زنی در عمق نگاهت غربتی‌ست غریب.می‌پرسم:دوستش داری؟سرت را آنچنان محکم تکان می‌دهی که کم مانده است بخورد به میز روبه‌رو. مردد می‌شوم.چیزی سر جایش نیست.من از مهران می‌گویم و تو همدردی می‌کنی.

هنگام خداحافظی تو مردد می‌شوی.می‌پرسم:مطمئنی که از این روزهایت راضی هستی؟

چشمانت بارانی می‌شود،می‌گویی:عشق به راستی وجود دارد؟من عادت کرده‌ام.

تو می‌روی.من قدم می‌زنم. انکارهایت و اصرارهایت هر دو شک‌برانگیز بود و تو ندانستی که نگاهت همه چیز را لو داده‌بود.


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:20 توسط |