می ایستی که بایستانی ام؟
نارفیق!
در نیمراهم می نهی که
بتنهائی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سوالم را
نادیده گرفته باشی؟
آه که چقدر بد است
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها، تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
حالا چه شده است که ناگهان
و چه ناگهان نابه هنگامی!
که من کفش های توقفم را
هنوز
سفارش نداده ام و
تو می گویی:تمام!
تا ناتمام بگذاری
مگر نمی دانستی؟
مگر نشانت نداده بودم،
راه های نرفته ام را؟
پی نوشت :از حسین منزوی ست که خیلی خیلی برایم بیگانه بود تا چند روز پیش.