باز من خسته میشوم.باز سایه تو که نه خودت هویدا میشوی.باز من عنان به دست احساس میدهم و درست در همین لحظات است که تو قطره اشک را پاک میکنی و نزدیک میشوی. سه سال شد که آمدهام اما هنوز همان معامله را با تو میکنم که همانجا روبهروی خانهات به من آموختی. نمی دانم این سبک مراوده با چون تویی مجاز است یا باز من همان چوپانم و موسی نیازمندم.جز این را به من نیاموختی.جز این را هم نمیتوانم.
اشک که سرازیر میشود.دستان تو دراز میشود.دستانم را میگیری و بلندم میکنی.چشم در چشم تو.اشک امان نمیدهد.سر بر میاندازم که گناه بار را سنگین کرده و مجالم را ربوده.تو چه دیر به دیر در آغوشم میگیری.سر بر شانههایت میگذارم.میخواهم های های بنالم از خودم و از بندگانت.از کم طاقتیام و از صبرت.از دعاهایی که مستجاب نکردی و گفتند حکمت است.از حکمتهایی که بر من نازل کردی و گفتم رحمت است. اما باز سکوت است میان من و تو.چه نیازم به زبان؟مگر نه آنکه تو همان ارحم الراحمینی که نانوشته میخوانی و ناگفته میدانی. سکوت هم میان من و تو رمزیست.بلندم میکنی.با همان دستان که میگویند قهار است و من میگویم که رحمان است. چشم باز میکنم.روبهرویم دریاست.نگاهم میکنی. با همان نگاه می فهمم که باید بزرگی دل را و بی انتهائیش را از دریا بیاموزم. هنوز سیر نگاه نکردهام که باز جلوتر میبریم. این بار روبهر ویم اقیانوس است.همانجا که میگویند مادر تمامی دریاهای دنیاست. میدانم که میگویی من هم چون رفتگان چند روزی در دریایم و بعد باز به اقیانوس بازمیگردم. بلندم میکنی. پایین کوهی استادهام بس رفیع و جلیل. قلهاش را نشانم میدهی.میدانم که باید ایستادهگی را از کوه بیاموزم.غرور را هم برای همه آنچه که به من عطا کردی. به جنگل میبریم. تکیه میدهم به درختی بس کهنسال.اشاره میکنی به شکوفهها.میدانم که باید بخشندهگی را از همین درختان بیاموزم. میوه میدهند بیآنکه بدانند محصول را که برداشت میکند. آن زمان هم که دست دراز میکنی تا میوهاش را بچینی ،قامت خم میکند تا طالب راحتتر به مراد دل برسد.
میگویم دلم تنگ است.با من انگار اشک میریزی.میدانی که دلتنگ اویم.میکشانیم با مهر تا آنجا که قبرستانش مینامیم. شاید درست بالای سر محبوب.اشک مجالم نمیدهد. چه کسی جز تو شاهد عهدی بود که او با رفتنش ناتمام گذاشت؟ چه کسی جز تو آن آخرین دم مرا یاری داد تا بایستم و بپذیرم.من که اشک میریزم و تو که میخندی.نگاهت میکنم.میگویی : از بازی ما آدمها خندهات میگیرد. آن هنگام که نوزادی از بهشت و از آغوش تو به زمین میآید و از مهربانش جدا میشود ما شادیم. امان از روزی که ما وداع میدانیمش و تو وصال. آدمی چشم که میبندد در آغوش توست.سخن خاموش تو باز آرامم میکند.همه بازمیگردیم. گلایههایم را قورت میدهم.میدانم آنچه را که نمیدهی خیری در آن است و از آنچه که بر من عطا میکنی خواهی پرسید.
پینوشت نخست: به گمانم رابطه با محبوب به همین آسانیست.همین که او را شاهد بگیریم. همین که پیش از هر حرکت نگاهش کنیم و در دل بگوییم میدانم که هستی. چرا برخی می خواهند سختش کنند را نمیدانم.چرا میخواهیم دورش کنیم از معادلات روزمره نمیدانم. چرا از او قهاری میسازیم که بندهاش را برای دوست داشتن مواخذه میکند را هم درک نمیکنم. او به اندازه آب زلال است و به اندازه ماه مهربان.کافیست بدانیم که هست. عشق بازی به همین آسانیست/ که گلی با برگی.
پینوشت آخر: این هم از حافظ که جایش در سال نو خالی بود:
کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد/به پیش اهل نظر حاصل از بصر دارد
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه/که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
ز زهد خشک ملولم،بیار باده ناب!/که بوی باده مدامم دماغتر دارد
ز باده هیچت اگر نیست،این نه بس که تو را/دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد؟
کسی که از در تقوی قدم برون ننهاد/به عزم میکده اکنون سر سفر دارد