مردیست شاید در دهه ششم زندگیش.مینشیند وسط خیابان روبهروی پلاک ماشین.با همان خودکار بیک شماره را با خیال راحت یادداشت میکند.انگار نه انگار وسط خیابان نشسته است و درست در مسیر حرکت ماشینهایی که با سرعت میگذرند بیاندک نگاهی به او. میگویم: از روی زمین بلند شید ماشینها سرعت دارند. بلند میشود زل میزند در چشمهایم.میگوید: نمیبینند و میزنند و من میمیرم. میگویم : خدا نکند.
سرش را پایین میاندازد.زیر لب میگوید: دخترم ما زبالههای جامعه هستیم.نبودنمان بهتر از بودن است.
دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برایش.دلم میگیرد برای خودم.دلم میگیرد برای مایی که در جامعهای زندگی میکنیم که میخواست عدل علی را به تصویر بکشد اما اشک مظلوم را بر گونههایش خشک کرد.
پینوشت: میگویند مردم دو چیز را متوجه نمیشوند: مرگ فقیر و ننگ غنی را.