ابر آمد، ساعتی بارید، رفت
باز انگار از کتاب لحظهها
بیحضورت واژه امید رفت
بودنت مانند ماه از پشت ابر
لحظهای آمد،کمی تابید،رفت
بیتو اطمینان روشن ماندنم
تا ته تاریکی تردید رفت
قصه ای شد با سه جمله دیدنت:
باد آمد،شبنمی را چید،رفت.
پینوشت: هجدهمین برگ از تقویم سال یکهزار سیصدو هفتاد و هشت من این شعر را بر تن کردهبود.ده سال پیش.آنقدر کودک بودم که عشق برایم غریبه بود.حالا اما میدانم که آن روزها هم دلتنگ مرد سنگین وزن زندگیم بودم که چون نسیم آمد،صورتم را نوازش کرد و رفت. بوی دستهایش اما هنوز بر صورتم مانده. دلتنگ او بودن آسان است.مثل دوست داشتنش.