تبليغاتX
سبکباران: به یاد مهران قاسمی
عیدی از دستان خود خود خدا

باران که می‌بارد باید منتظر عیدی خدا باشی که قرار است در یک سنت‌شکنی غریب بیست و یک روز گذشته از سال نو غافلگیرت کند. قرار است در گوش‌هایت زمزمه کند که : یادم نرفته بود تو بنده گناهکارم را.

بهار که می‌آید همه حس‌های غریب و دوست‌داشتنی عالم را یکجا با خودش مهمان دلت می‌کند.باران که می‌زند دلت می‌خواهد بار و بندیل را جمع کنی و کوچ کنی به کوچه پس کوچه‌های ولیعصر.صورتت را بی‌نگاه متعجب عابران که انگار دیوانه‌ای را نگاه می‌کنند رو به آسمان نگاه داری و فقط بشماری: یک قطره، دو قطره..............

بهار را دوست دارم. با وجود همه این حس‌های لحظه‌ایش. با وجود یک دم شادی که استخوانت را قلقلک می‌دهد و غمی که آن هم زیباست. یک روزش امیدواری و یک شبش ناامید از دنیا. همه این حال و هوای بهاری را می‌پرستم. در این روزها باید صد بار " برای یک روز بیشتر " را بخوانی.باید یاد بگیری زندگی در لحظه را انگار که فردایی نیست.

پی‌نوشت: باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز / قصه غصه که در دولت یار آخر شد

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:0 توسط |