بگذریم . مدت ها گذشت و هرچه وبلاگ نویسی گسترده تر شد ، من دورتر شدم . محیط خلوت و دوست داشتنی من که پل ارتباطم با آدم هایی بود که هیچ وقت ندیده بودم اما از دوستان دیده ام به من نزدیک تر بودند ، تبدیل به قهوه خانه میدان گمرک شده بود و از در و دیوارش ابتذال می بارید . وبلاگ ها محلی شده بود برای خودنمایی و گاه هرزه گویی های آدم هایی که نه خود را می شناختند و نه دیگران را .وسیله ای برای بازی بچه های عصر رایانه و چت !
با گذر زمان فواصل نوشتن من هم طولانی تر شد . حالا هر چهار پنج ماه سر می زدم به جای که زمانی با نوشتن در آن آرام می شدم و در این سر زدن ها شاید بیش از آنکه بنویسم از نوشته هایم حذف می کردم . این فاصله اما در نهایت چنان شد که شاید قریب به یک سال از خیر نوشتن گذشتم . احساس آدمی را داشتم که پیرامونش را جمعی گرفته اند و او که سنخیتی با اطرافیانش ندارد در هراس از ثبت تصویرش با آن دار و دسته ، می گریزد . قصد تحقیر دیگران را ندارم، اما با آن دار و دسته وبلاگی هیچ چیز مشترکی نداشتم . نه خودرویی داشتم که از صدای بلند ضبطش بنویسم و نه استعدادی برای جعل خاطرات !
اما چرا بازگشتم ؟ نمی دانم آیا هنوز می شود اصلا اسم این نوشتن ها، که از این به بعد امیدورام روزانه باشد ، را بازگشت گذارد یا نه ، اما به هر حال چند ماهی بود که احساس می کردم تب وبلاگ نویسی میان دوستان فروکش کرده و ظاهرا ترجیح داده اند به سمت و سوی دیگری روانه شوند . همزمان اما فقدان فضایی برای نوشتن انچه که شاید به خاطر سلایق دیگران ، دیگرانی البته برتر و قدرتمند تر و ثروتمند تر !، به تیغ سانسور و یا نانوشتن گرفتار شده اند ، وسوسه ای بود که بار دیگر به سمت وسوی وبلاگ نویسی کشاندم .
برای راه اندازی این وبلاگ ، ساعت ها با سارا بحث کردم . امیدوار بودم همراهی ام را بپذیرد تا با تکیه بر پشتکارش و حمایت های همیشگی و بیشتر از هر چیز سیلاب اندیشه های نو و بدیعش در میانه راه نمانم . نگاهمان به بلاگ نویسی متفاوت است ، شاید . اما امیدوارم که این تفاوت روحی تازه و جاری به وبلاگ بدمد. باور دارم که اگر به سوی روشنایی گام برداریم ، سایه ها خود جا خواهند ماند ! امیدوارم سبکباران جایی برای جا گذاشتن سایه ها باشد .