امروز سخت گذشت . سخت تر از آنکه قابل توصیف باشد . امروز اشک ریختم برای آنچه که دیدم اما هرگز انتظار دیدنش را از نزدیکترین دوستانم نداشتم . امروز متاسف شدم . برای خودم و برای آن دو . برای خودم تنها و تنها به این دلیل که اعتماد کردم و برای آن دو تنها به این دلیل که دوست خطابشان کردم . تنها واژه ای که تعداد معدودی را به این نام می شناسم. از خودم می پرسم او که آن بالاست چقدر از داشتن چون مایی شرمنده است؟ خسته ام از نامردی ها از ناملایمات. از اعتمادی که نباید می کردیم نه من و نه مهران قاسمی. امروز ظرفیتم برای نخستین بار تا آخرین قطره آب شد و بر زمین ریخت . حتی اشک هم آرامم نکرد . تلخ ترین حادثه دنیا ضربه خوردن از کسانی است که برایت معنای دیگری داشتند . سالها می شنیدم که زندگی یعنی یک بازی کثیف یک قمار بی برنده. امروز هزار بار آروز کردم که کاش هر چه زودتر برگه ها را واگذار و پرواز کنم . دوستان همه پیروزی از آن شما. همه افتخارات را سخت در آغوش بگیرید تا تنها حرفی برای پچ پچ کردن در گوش و سخنی پنهانی برای آزار دادن روح دیگران در چنته داشته باشید ٬ ما را گوشه ای آرام بی یاران دغل باز بس.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:44 توسط سارا معصومی
|