کاش در خلوتم امشب تو فقط بودی و من
آگه از این دل پر تب تو فقط بودی و من
کاش حتی دو ملک را زبرم میبردی
در حرمخانهام امشب تو فقط بودی و من
واژه در مطلب دل واسطه خوبی نیست
کاش بیواژه و مطلب تو فقط بودی و من
این روزها هم سخت میگذرد و هم آسان.
حال انسانی را دارم که قرار است برود. دیر یا زود. باید بار سفر ببندد و میترسد.
این روزها حس عجیبی که نه ترس است و نه توهم بر تمام وجودم سنگینی میکند.
این روزها حال انسانی را دارم که معلق است میان زمین و آسمان. هم این را دوست دارد و هم آن را میپرستد .
هنوز تحقق تنها آرزویم را باور ندارم.
او دستهایش را به سویم دراز کرده دعایم کنید تا توان خیزش داشته باشم.
دعایم کنید تا بفهمم آنچه را که موهبت فهمیدنش را بر من ارزانی داشته.
دعایم کنید تا دستخالی بازنگردم از سفری که رویای شبهایم بود و آرزوی روزهایم.
تنها و تنها و تنها دعایم کنید که نروم و بازگردم و همانگونه بمانم که اکنون هستم.
پینوشت: از هر کس که به این سفر رفته و دیده آنچه را که قرار است من ببینم میخواهم که مرا در تجربیاتش شریک کند .