ديشب بحثي با مهران قاسمي داشتم در مورد دوست داشتن هاي امروز و افسوس هاي ديروز.
در اين ميانه جمله اي از مهران بسيار توجهم را جلب كرد . زماني كه به تعريفي از عشق رسيديم مهران گفت : عشق يعني انكه سنگي را از وسط پياده رو برداري بي انكه بداني عابر بعدي چه كسي خواهد بود .
احساس كردم در اين يك جمله هزاران معنا نهفته است . تو زماني كه دوست داري و عشق مي ورزي از عشق زميني تا عشق به چيزهايي كه نوعي ارزش محسوب مي شوند آنچنان به روح لطيف و مهرباني مي رسي كه همه چيز را بي بهانه دوست خواهي داشت . در اين زمان ها ست كه بي بهانه دوست داري ؛ بي بهانه عشق مي ورزي ، بي بهانه اشك مي ريزي و حتي بي بهانه مي خندي. تو از يك نگاه غرق در جشن و سرور مي شوي. از يك لبخند شادمان مي شوي حتي اگر دليل ان لبخند برايت چندان خوشايند نباشد .
اما اين روزها مردمان براي دوست داشتن يا حتي براي رسيدن به حسي خاص به دنبال بهانه مي گردند . يك روز امتحان كنيم . در خيابان به هر زن و مردي كه مي رسيد جلو رفته و سوال كنيد : چرا همديگر را دوست داريد .
پاسخ ها در نود درصد موارد كم و بيش يكسان است : به يكديگر عادت كرده ايم ، همديگر را درك مي كنيم ،دوستم دارد ، ثروتمند است ، همان چيزي بود كه در روياهايم به دنبالش مي گشتم .
شايد چندان بد نباشد كه دوست داشته باشيم ان هم با هزار و يك بهانه . شايد بسياري با نظر من مخالف بوده و استدلال كنند كه بهانه هاي منطقي تضمين كننده آينده يك رابطه عاطفي هستند . اما چند هزار بهانه؟
اما اگر او كه من دوستش دارم از پدر تا مادر تا خواهر تا فرزند و در نهايت شريك زندگي روزي ان بهانه را از دست بدهد ، من نيز دليلي براي ماندن و دوست داشتن نخواهم داشت ؟
اين روزها از اين حكايت ها زياد مي شنوم . بيشتر از انكه تصور مي كردم . شايد جدا از ادم هايي كه من مي شناسم بسيار باشند زنان و مرداني كه اينگونه مي انديشند و اين گونه برخورد مي كنند . خرده اي نيز بر انان وارد نيست . بسيارند ادم هايي كه با احساسي نادرست لذت زندگي ـ اين زيباترين هديه خداوندي ـ را به سادگي از دست مي دهند و از ان سو بسيارند ادم هايي كه با منطقي كور عرصه را بر خود و ديگري تنگ مي كنند .
امروز با دوستي قديمي صحبت مي كردم در ميانه بحث ان زمان كه خاطرات عنان احساسش را ربوده بود تنها با افسوسي كه در چشمانش بود و آهي كه بر زبانش ، اعتراف مي كرد كه دوستش را بي نهايت دوست دارد اما منطقش او را از وي دور و دور تر مي كند . بحث با وي به پايان رسيد و من نيز در نهايت متقاعد شدم كه همراه اين دوست عزيز از ان دسته انسان هايي است كه براي دوست داشتن به دنبال بهانه اي در وي مي گردد. جملاتي نظير اين : اگر روزي چنين نكني ، بي محابا تو را ترك مي كنم .
دوستم با چشماني متعجب و البته با نگاهي تشنه حمايت ،درمانده گفت : سارا يعي اگر روزي انساني نتواند خواسته اي را برآورده كند بايد رها شود ؟
و من ترسيدم . بسيار بيش از انكه تصور مي كردم ترسيدم . ترسيدم از روزهايي كه با انانكه دوستشان داشتم گذرانده ام . ترسيدم از امروزي كه بايد به روزهايي فكر كنم نه چندان دور كه شايد سايرين براي دوست داشتنم به دنبال بهانه بگردند و من نيز هم . اما الان كه مي نويسم خوشحالم ، خوشحالم از اينكه در تمام اين سالها مردي را در پشت سر خود داشتم كه هرگز براي دوست داشتن محبتي قديمي و عهدي بسته شده در محبوب به دنبال بهانه اي نگشت . مردي كه به ان جرقه اوليه اطمينان كرد و پيش امد . شايد اندكي از او آموخته باشم .
شما نيز همراهيم كنيد كه اگر بي راهه مي روم تا فرصت هست بازگردم .