بخش اول را با اين تعبير به پايان بردم كه در مصاف ميان گانگسترها و مافيا برنده قطعي مافيايي است كه تمامي ابزارها را در خدمت خود گرفته است. تصور ميكنم بايد توضيحي در اين مورد بدهم.
احزاب در ايران و به طور خاص احزاب اصلاح طلب نه با تعريف حزب تطابقي دارند و نه هيچ تشكل سازماني ديگري. بهترين تعريف براي كاركردي كه اين مجموعهها از خود ارائه ميدهند به باور من همان «گانگستري سياسي» است. اما چرا؟
- هدف احزاب سياسي ايران تنها و تنها بر اساس كسب قدرت تعريف شده است. اگر از تعاريف و تعابير غلوآميز خدمت به مردم و ... كه تنها در همان بازه سرقت آراي مردم كاربرد دارند, بگذريم به اين واقعيت عريان ميرسيم كه بازي سياسي در ايران نيز همان روند و هدف بازيهاي سياسي در هرجاي ديگر دنيا را دارد. به همان ميزان كه ادعاي ورود به قدرت با هدف خدمت به مردم خندهدار است, ادعاي ورود به قدرت براي گسترش دموكراسي و حقوق بشر هم مضحك و بيمعني است!
- كسب قدرت اما داراي راهكارهاي خاص خود است. احزاب معمولا برنامههاي خود را به مردم به صورتي شفاف اعلام ميكنند. اين برنامهها بنا به درجه صداقت و كارآمدي حزب با اهداف آن ارتباطي منطقي دارند. به عبارت ديگر گاه برنامه حزب كاملا و به صورت بديهي در راستاي تحقق اهداف آن است و گاه جاده صافكن تحقق هدفي است كه حزب ترجيح ميدهد در خفا آن را پيگيري كند. اين ابهام در اعلام اهداف هم خود داستان و علت ديگري دارد كه به آن خواهم پرداخت. نگاهي به چهارسال بازه زماني ميان دو شوراي دوم و سوم شهر تهران بياندازيد و خود قضاوت كنيد در شرايطي كه رقباي اصلاح طلبان بر شورا چيره شده و شهرداري را هم ملك خود كرده بودند, مخالفان حتي حاضر به انتقاد هم نبودند تا چه برسد به ارائه راهكار و برنامه براي اداره شهر. انصاف بدهيد كه در كجاي دنيا حزب يا جبههاي پس از كنار رفتن يا شكست در انتخابات سكوت پيشه ميكند و حتي از ارائه برنامه هم خودداري ميكند. چگونه ميتوان انتظار داشت كه مردم به افراد يا گروههايي راي بدهند كه نماد هيچ تفكر و برنامهاي براي اداره شهر نيستند! پيروزي چهرههاي شناخته شده اصلاح طلب در انتخابات و به حاشيه رانده شدن چهرههاي ناشناخته براي مردم نشان ميدهد كه مردم بر خلاف تصور بسياري آگاهانه و بر اساس برداشت خود از عملكرد و راي افراد انتخاب كردند. از ساعي تا مسجد جامعي و ابتكار و نجفي, يك خط مشترك وجود دارد و آن شناخته بودن انتظاراتي است كه ميتوان از اين افراد داشت. سكوت اصلاح طلبان در برابر 4 سال دور ماندن از شوراي شهر و عدم ايفاي وظيفه حداقلي يا كاركرد حداقلي حزب يعني ارائه برنامه كار باعث شد تا مردم واكنشي اين چنين آگاهانه نشان دهند. در اين ميان عكس خاتمي و انبوه پوسترهاي او هم نتوانست درماني بر درد بيعملي اصلاح طلبان باشد.
- خاطرم نيست از كدام نويسنده عرب خوانده بودم كه ميگفت معضل تمامي جوامع مسلمان اين است كه دموكراسي خواهانش به جاي آنكه دموكراسي را به ميان مردم برده و آن را به مثابه يك نياز مطرح سازند, ترجيح ميدهند تا دموكراتها را در پستهاي سازماني و حساس جايگزين كنند. آنها اميدوارند با حضور دموكراتها در حكومت به جاي بردن نياز به دموكراسي در ميان مردم, جامعه را به سمت دموكراسي ببرند.
اين توضيح واضحي از روند حركتهاي دموكراتيك در ايران (با خوشبينانهترين حالت و صادق دانستن انسانهايي كه عليالقاعده نميتوان آنها را چندان دموكرات دانست) است. نگاهي به شوراي اول بياندازيد. جز اين بود كه شوراي شهر كه شوراي نگهبان بر انتخابات آن اختياري نداشت فرصتي شده بود براي رد صلاحيت شدگان و انبوهي از اصلاح طلبان در سرتاسر كشور تا خود را وارد ساختار حكومت كنند؟ حتي اگر تمامي اين افراد را دموكرات و دموكراسي خواه هم بدانيم بازهم بايد به اين نتيجه برسيم كه اين سبك و سياق عمل همان دموكراسي سازي از بالا است. نميدانم ميان دموكراسي و ساختن آن از درون ساختار حكومت چگونه ميتوان ارتباطي منطقي برقرار كرد؟ از اين گذشته نبردن دموكراسي در ميان مردم يك اثر واضح ديگر هم به جاي گذاشته بود. شهروندان كه هيچ احساس نيازي به شوراي شهر و عملكرد آن نميكردند در برابر عملكرد آن هم خنثي و بيانگيزه بودند. در هيچ زماني, چه شوراي اول و چه دوم, بودن يا نبودن شورا يا جهتگيري آن تاثيري بر زندگي عامه مردم نداشت. بدين ترتيب دموكراتترين نهاد سياسي در كشور در حالي با حضور دموكراتها تاسيس شد كه مردم احساس نيازي به آن نميكردند. شكست واضحترين نتيجه چنين رويكردي است.
- احزاب ايراني معمولا فاقد ساختار هرمگونهاي هستند كه به موجب آن افراد ميتوانند در درون حزب ارتقا كنند. بيتوجهي به بدنه اجتماعي كه هر حزبي علي القاعده بايد به قدرت رسيدن خود را مديون و مرهون گستردهبودن آن باشد, آفت احزابي است كه از دل جنبش يا حركتي مردمي برخاستهاند يا ادعاي برخاستن دارند. كداميك از احزاب ايراني براي تصميم گيري و يا حتي توجيه تصميم خود نيازي به سنجيدن نظر پايگاه اجتماعي حامي خود ميبينند. نگاه احزاب ايراني به پايگاه اجتماعي خود همان نگاه ارباب و رعيتي است كه ارباب براي سرنوشت رعيتهاي خود انديشه ميكند و آنها هم بدون حضور در اين فرآيند محكوم به پذيرش آن هستند. نگاهي به انتخابات رياست جمهوري نهم و شوراي شهر بياندازيد و ببينيد چگونه حافظه تاريخي جامعه با فراموش نكردن اختلافات كهن و ريشهداري كه گاه تا هتك حرمت هم كشيده ميشد از پذيرش تصميماتي كه پشت درهاي بسته و بدون توجه به افكار عمومي و يا حتي تلاشي حداقلي براي توجيه آنها صورت گرفت, واكنشي به غايت منفي نشان داده است. زمان بازي ارباب و رعيتي با مردم و مطلق العنان تلقي كردن خود مدتهاست كه به پايان رسيده است و احزابي كه خود را در قبال تصميماتشان در برابر مردم پاسخگو ندانند راهي به ساختار قدرت, حداقل با ابزارهاي متعارف, نخواهند داشت.
- فقدان سازماندهي در ميان احزاب ايراني و قطع ارتباط آنها با بدنه اجتماعي حامي خود هم آفت ديگري است كه دامنگير احزاب سياسي اصلاح طلب شده است. پس از دوم خرداد و مجلس ششم در شرايطي كه اصلاح طلبان ميتوانستند با استفاده از حمايت عام دانشجويان و تحصيلكردگان و سازماندهي آنان پايگاهي دائمي براي خود بيابند اما از دست دادن فرصت باعث شده است تا حتي امكان تخمين آراي كسب شده در انتخابات هم ممكن نباشد. نگاهي به توانايي سازماندهي احزاب راست بياندازيد تا ببينيد چطور در طرفه العيني راي سازماني خود را از سبد نامزدي به سبد نامزدي ديگر واريز ميكنند اما در نقطه مقابل اصلاح طلبان حتي در بازهاي يك هفتهاي هم نميتوانند آراي خود را به سبد نامزدي مشخص و معين بريزند. تغيير جهت آرا در دور نخست انتخابات رياست جمهوري و نتيجه دور دوم شاهدي بر اين مدعاست. تاكيد بر آراي سازماني از سوي اصلاح طلبان به باور من اعتراف به ناتواني خود است. مگر حزب براي رسيدن به قدرت وظيفهاي جز زمينه سازي براي گسترش دامنه مقبوليت خود و جلب و در نهايت «حفظ» اين آرا براي خود قائل است؟ آيا ارتباط منطقي و دو سويه ميان حزب و پايگاه اجتماعي نميتواند به گونهاي سالم تك تك افراد هوادار حزب را به سمت و سوي همراهي با اهداف حزب در انتخابات پيش ببرد؟ اصولا اگر قائل به سازماندهي آرا نباشيم مگر ميتوان به جز دل بستن به تكرار معجزهاي چون دوم خرداد به قدرت رسيد؟
در مورد اين موضوع بازهم خواهم نوشت.