بیست و پنج سال پیش در چنین روزی سارا متولد شد.
لحظه تولدم را به یاد نمیآورم اما گویا درست مانند سایرین گریه می کردم.آخر به دنیا آمدن شاید بدترین حادثه زندگی هر آدمی باشد.
از بیست و سه سال پیش تا کنون را کم و بیش به یاد می آورم.
راستش را بخواهید تا امروز اگر نگویم خوب گذشته بد هم نگذشته است.
هرگز در طول این چندین سال در چنین روزی احساس پیری نکردم.
پانزده شانزده ساله که بودم دوست داشتم هر چه سریع تر ۱۸ ساله شوم.فکر می کردم آدم هجده ساله خیلی بزرگ است.
هجده ساله که شدم تازه فهمیدم که هنوز اول کودکیم.
امروز نه احساس می کنم که کودکم و نه تصور می کنم که پیر شده ام.
نمی دانم یک سال دیگر در چنین روزی بیست و شش ساله می شوم یا نه؟
نمی دانم هجده فروردین سال ۸7 هنوز از موهبت بودن لذت خواهم برد یا نه؟
نمی دانم زمانی که یک سال دیگر پیر شوم هنوز آنها که دوستشان دارم در کنارم خواهند بود یا نه؟
اما می دانم دوست دارم تا زمانی این روز را جشن بگیرم که حضورم حداقل برای چند نفر ارزش داشته باشد.
می دانم دوست دارم تا روزی به این بازی ادامه دهم که مطمئن باشم حضورم حتی یک نفر را هم آزار نمی دهد.
پی نوشت:راستی بیست و دو ساله بودم که متوجه شدم خدا درست پنج سال پیش از من در چنین روزی مهران را به زمین فرستاده بود.