اندکی بعد ابر به آرامی دستانش را دورم حلقه می کند.
این بار بر روی قایقی گذاشته شدم .
سوار بر قایقی چوبی و کوچک حرکت می کنم.
اقیانوس هم چون آسمان بی انتهاست.
پری دریایی زیبایی از زیر قایقم را تکان می دهد.
وقت رفتن فرا رسیده است.
این بار بر نوک بلندترین قله جهان فرود می آیم.
پری دستانش را جدا می کند تبسمی همراهم می کند و بعد.........
بر فراز بلندترین قله ایستاده ام.
از آن بالا دنیا هم چون آسمان و اقیانوس بی انتهاست.
کبوتری زیبا از مقابلم پرواز می کند.
نگاه معنا دارش را می خوانم.
این بار هم دستانم را باز می کنم.
بر روی زمینم.
نه از ابر خبری است نه از اقیانوس و نه از کبوتر زیبایم.
چشمانم را باز می کنم.
مقابلم خانه ای ست مربع شکل و سنگی.
زیباست.زیباتر از انچه در آسمان دیدم.زیباتر از اقیانوس بیکران.بکرتر از قله بلندترین کوه جهان.
چشمانم تحمل این همه زیبایی را ندارند.
آنها را آهسته می بندم.
پلک هام خیس خیسند.
محبت تو از هر بی انتهایی بی انتهاتر است.