ژنرال ایستاده بود . سربازانش در برابرش صف بسته بودند . دشت مملو از برق سرنیزه ها بود و سکوتی رعب آور.
ژنرال آخرین نگاهش را به سربازانش انداخت . سراپای وجودش مملو از غرور بود و لذت پیروزی قریبی که چندان فاصله ای با او نداشت. چشمانش را بست و فرمان حمله داد . دشت مملو از فریاد شد .
چشمانش را گشود . سکوت به دشت بازگشته بود. دشت مملو از سربازانی بود که ساکت و ساکن بر زمین دراز کشیده بودند گویی می خواستند خستگی نبردی طولانی و سنگین را برای همیشه از تن به در کنند .
آوار سکوت بر تن ژنرال سنگینی می کرد . چشمانش را بست و بار دیگر فرمان حمله داد . دشت مملو از فریاد شد.