روزي که راهي اين دنيا مي کرديم ، سيل باراني بود که از چشمهايم جاري بود ، تو مرا از بهشت خودت ميراندي و من بيتابانه اميدوار بودم که در آخرين لحظه از اين جدايي صرفنظرکني.
آرام نزديک شدي.دستانت را دور بدن کوچکم حلقه کردي.شاد شدم .گمانم اين بود که نميتواني از من دور بماني . گمان ميکردم قصد داري باز هم در آغوشم بگيري.
دستانت را محکم دور بدنم پپچيدي.صورتت را نزديک کردي.بوسهاي کوچک بر روي گونههايم کاشتي.اشکهايم سرازير شد.دانستم که رفتنيام.
درست در همان لحظه بود که لبهايت را به گوشهايم نزديک کردي.آرام در گوشهايم زمزمه کردي:فراموش نکن که دوستت دارم .فراموش نکن که محبتم را هرگز از تو دريغ نخواهم کرد . فراموش نکن که خيلي زود بازميگردي.فراموش نکن که هر گاه دلت برايم تنگ شد تنها صدايم کني، من هميشه همراهتم.
بيست و پنج سال از آن روز سخت ميگذرد و من هر شب خوابت را ميبينم. هنوز وفادار ماندهام.کاش مي دانستي که چقدر دلم براي بوسيدن روي ماهت تنگ شده است.بی صبرانه انتظار روزی را می کشم که دستانت را دور بدنم حلقه کني و تنها زمزمه کني: تو بازگشتي نزد خودم.
پينوشت: "روي ماه خداوند را ببوس" نام کتابي ست که راهي کتابخانه يکي از عزيزترين دوستانم کردم.امروز ايميلي برايم زد .او نيز روي ماه خداوند را بوسيده بود . اين متن را به بهانه شادي او نوشتم.