تبليغاتX
سبکباران - صدای مرگ
 زن چادر مشکی بر سر دارد.تنها صدای هق هقهایش را می شنوم.چهره اش را نمی بینم اما از صدایش پیداست که به پهنای صورت اشک می ریزد.

صدای منشی دکتر را می شنوم: خانم اینهمه بی تابی نکنید. این بیماری نامش ترسناک است. به خدا توکل کنید. ام اس این روزها بیماری قابل درمانی ست.

نام ام اس دلم را می لرزاند . صدایی از زن شنیده نمی شود. سکوت کرده است. تنها سکوت.

همیشه دوست داشتم بدانم در این سکوت مخوف چه می گذرد. بی شک صداهایی در آن نهفته است که هرگز شنیده نمی شود . صداهایی که شاید صوت بلند آن درون زن را می شکافد اما در بیرون حتی اندک پژواکی نیز ندارد.

زن چادرش را روی صورتش می کشد و تنها با صدای هق هق از مطب خارج می شود. خانم منشی برایش آزانس می گیرد .خودرویی که نمی دانم او را به نزد کسانی می برد که آرامش می کنند یا فکر ترک کردنشان عذابش خواهد داد .

زن حس آدمی را دارد که در یک قدمی مرگ ایستاده است. درست یک قدمی مرگ . ایستادن در این نقطه از خود مرگ ترسناک تر است . این نقطه یعنی نقطه آگاهی. همیشه اگاهی از پدیده ای که قرار است آینده تو را اشغال کند ترسناک است. شاید زن صدای در زدن مرگ را شنیده است. نمی دانم توان مهمانداری دارد یا نه.

(من اگاهی از مرگ را به مرگ بی خبر ترجیح می دهم. پرونده های بسیاری است که باید بسته شوند . همیشه از پرونده های نیمه باز متنفر بودم مثل کتاب هایی می مانند که هرگز به پایان نمی رسند . )

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:43 توسط سارا معصومی |