همه ایستاده اند مات و مبهوت. هیچ کس را یارای حرف زدن نیست . ده ها نگاه بر پیکرم دوخته شده ,ناگهان دست گرمی صورتم را نوازش می کند . انگشتانش می لرزد و من حس صادقانه اش را چه آرام احساس می کنم . دلم می خواهد لبخند بزنم . تا کنون چنین حس ناب و خالصی صورتم را نوازش نکرده بود . اما نمی توانم . دستان کم کم از من دور و دورتر می شوند . قطرات اشکی که نمی دانم از کدامین چشم های رنگ اندوه گرفته است بر صورتم فرو می ریزد . همه چیز تمام می شود و پارچه ای سفید البته نه از جنس ابریشم که کتان ان هم نه چندان مرغوب صورتم را می پوشاند . ظاهرا هیچ چیز را نباید ببینم . پنجره ها بسته می شود و من می مانم و یک عمر تنهایی.
اما همه چیز به این جا ختم نمی شود . آرام روحم را از بدن خارج می کنم . درست مثل دل کندن از آنچه که سالها به ان خو کرده بودی . ابتدا حس عجیبی ست اما پس از چند دقیقه به ان عادت می کنم . تازه می فهمم که در آمبولانس هستم . تنها نیستم چند نفر دیگر نیز مانند من در حال خروج از کالبد جسمانی هستند . آرام یکدیگر را نگاه می کنیم اما برای فرار از انچه که به سرمان آمده است نگاه را کوتاه تر کرده و از هم می گریزیم .
به مقصد رسیدیم . باز هم همه آنها را که تا چند دقیقه پیش کنارم ایستاده بودند و برایم طلب آمرزش می کردند می بینم. همگی سیاه پوش با چشمانی ورم کرده و گاه متعجب. از دور می بینم که چگونه جسمم را با احترام بلند می کنند . فریاد صلوات است و سکوت رازهای نهفته در اشک. بدنم را کنار چاله ای می گذارند که چه بخواهم و چه از ان بگریزم "قبر" می نامندش. آرام می خندم و هنوز باور نمی کنم . دخترک کوچکم نگاهم می کند , اشکی در چشمانش نمی بینم . نزدیک می روم و دستانش را در دست می گیرم . سرد سرد . گویا هنوز اشک ریختن را نیاموخته اما دلش برای بابا تنگ شده است . دلم می خواهد در آغوشش بکشم دلم می خواهد سرش را روی شانه هایم بگذارم . موهای طلای اش را شانه کنم . برایش قصه بگویم . چه زود مرا از او دور کردند .
حس غریبی ست . مرا در خاک می گذارند و بعد................
همه می روند . التماس می کنم . یعنی تمام شد . من مرده ام. چرا تنهایم می گذارند . حداقل یک شب بمانید . امشب را تنهایم مگذارید . اما صدایم در گوش هیچ کس حتی مادرم لرزه ای به وجود نمی آورد .
یک سال بعد........
به خانه می روم . از گوشه دیوار سرک می کشم . دخترم در حیاط بازی می کند . صدای خنده های مستانه اش را می شنوم . پس او پس از من مهم شاد است . مردی از اتاق بیرون می آید . او را نمی شناسم . دخترم به سویش می دود . با صدای بلند می گوید : بابا می ری سر کار ؟
سرم گیج می رود . پس اینجا روی زمین زندگی جاریست . من نیز فراموش شده ام .
تازه به یاد می آورم که انسان به همه چیز عادت می کند حتی مرگ.