تبليغاتX
سبکباران - ده روز سخت
ده روز بسیار سخت را پشت سر گذاشتم. سخت ترین ده روز زندگیم. ده روزی که نه درخشش آفتاب گواهی صبح امیدم بود و نه تاریکی شب آرامش بخش لحظات سنگین نگرانیم .

ده روز را در اضطراب از دست دادن دوستی سپری کردم که در این سه سال بهترین همراهم بود و البته نزدیکترین دوستم .

هنوز هر شب کابوس لحظات سنگین رسیدن تا بیمارستان را تجربه می کنم . از آن لحظه که تلفنم به صدا درآمد و صدای نگران مهران گفت : تصادف کرده ام . تا آن لحظه که سر خونینش را روی تخت بیمارستان دیدن هزار سال بر من گذشت .

هرگز فکر نمی کردم کابوس از دست دادن دوستی به پاکی مهران و همراهی به صبوری او تا این اندازه لرزه بر اندامم بیندازد .

در این ده روز حاضر بودن تمام زندگیم را بدهم تا چشمان او را که به واسطه تحمل درد پر اشک می شد دوباره خندان کنم . حاضر بودم تمام آنچه را که در این سه سال با تلاش های شبانه مهران به دست آوردیم زیر پاهای نحیفش بریزم تا دوباره راه رفتن را تجربه کند .

هر بار که از شدت درد عرق بر پیشانیش می نشست و نگاه نگران من را می دید مي‌‌خنديد و مي‌گفت : هوا چقدر گرم است . در تمامي اين لحظات مي‌دانستم كه اين هوا نيست كه گرم است درد است كه امان بهترين دوستم را ربوده اما صبرش را نه.

اين روزها دوباره او آموزگار شده بود و من براي هزارمين بار در اين سه سال دانش‌آموز. اين روزها ثانيه‌اي هزار بار از او عشق را آموختم و صبوري بر درد را . توكل واقعي را در آرامش عجيبش ديدم و مهرباني را در  چهره رنگ پريده‌اش .

اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم .

پي نوشت ۱:نخستين بار است در اين سه سال كه دلم براي شنيدن صداي پاهاي مهران تنگ شده است . هر شب ده بار در خواب او را مي‌بينم كه پاورچين پاورچين به سراغ خوراكي‌هاي داخل يخچال مي‌رود .

پي‌نوشت ۲ : بيش از پيش او را نزديك به خود مي‌بينم . او بار ديگر براي هزارمين بار محبت بر من تمام كرد . باز هم شرمنده رحمت بيكرانش شدم . خدايا ممنونم به هزار زبان .

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:35 توسط سارا معصومی |