دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هرگز گمان نمی کردم روزی در حالی که هنوز سرمست از این خوشیختیم دست روزگار مرا بر روی صندلی بنشاند که با تکیه بر آن بتوانم از درد نبودن مهربان یار و شفیق ترین دوستم سخن بگویم.
اعتراف می کنم که سخن گفتن از مهران قاسمی درست به سادگی لبخند معصومانه ایست که همواره بر گوشه لبهایش نشسته بود . اعتراف می کنم که مدیحه سرایی در باب مردی که همه خوبی بود و صفا بسیار آسان تر از چیزی است که سارا در خوابهایش می دید. سه سال پیش در چنین روزهایی بود که لحظات سخت تصمیم گیری در مورد زندگی با مهران قاسمی را تجربه می کردم . می دانستم که همسر او بودن بس دشوار است اما خوب به یاد دارم که تنها به دنبال ثبت نامش در صفحه دوم شناسنامه ام نبودم . می خواستم دوست مهران قاسمی باشم و امروز اعتراف می کنم که در این سه سال صمیمانه ترین دوستی ها و بکرترین محبتها را تجربه کردم . مهران دوست من بود بی انکه چشم داشتی به پاسخ محبتهایش داشته باشد . دوست من بود بی آنکه در قالب کلمات عاشقانه به دنبال منفعت طلبی های شخصی باشد . دوستش داشتم بی انکه به ابدی بودن این عشق بیندشیم . من و مهران قاسمی در لحظه زیستیم و امروز چه خوشحالم که می توانم به جرات بگویم در این سه سال ما رابطه ای را تجربه کردیم که بسیاری در سالهای متمادی دل بستن به عادتهای عاطفی آن را تجربه نکرده اند .
سه سال پیش مهران قاسمی را پسربچه ای یافتم که شادی هایش کوچک بود و غمهایش بسیار . مردی که برایم از دردهای پنهانش می گفت. از آرزوی روزهایی که بتواند لبخند را مهمان لبهای ترک خورده کودکان بی سرپرست کند . از رویاهایش برای سفر به افریقا و درک انچه از زیبائیهای این سرزمین که تنها در کتابهای بیشمار خوانده بود . از امیدهایش برای یافتن همراهی که تنها همسر نباشد همراهی که بتواند از مسئولیتهای یک دوست برآید . خوب به خاطر دارم که چشمهای کوچکش هر بار نام دوست را بر زبان می آورد می درخشید چنان که گویی خورشید را پنهانی ربوده است .
نمی دانم مترادف واژه ای که ایمان می خوانندش در این زمانه بی رحم چیست؟ اما اگر صداقت , پاکی , مهربانی بر خلق , بزرگ منشی و خدادوستی هنوز در زمره معانی این واژه است به جرات سوگند می خورم که مهران قاسمی مومن بود به معنای تمام کلمه .
در طول سه سال آشنایی با مهران قاسمی هر بار که از جور آنها که تنها به دنبال منفعت طلبی های خود از او بودند به ستوه می آمدم , به آرامش دعوتم می کرد و تنها در گوشم زمزمه می کرد : سارا زمانه به آنها درس محبت خواهد داد و مردانگی.
رفتن مهران قاسمی را هر روز و هر شب با ناباوری به سوگ می نشینم اما نه به سبک و سیاقی که در طول سالیان سال تبدیل به سنت دیرینه مردمان این سرزمین شده است . سوگواری بر از دست دادن مهربان یار زندگیم را نه در سکون می بینم و نه در گوشه عزلت گزیدن . نه در اشک می بینم و نه در مویه کردنهای شبانه . نه در فریاد می بینم و نه در به آغوش گرفتن خاطراتی که به مرور زمان رنگ زنگار به خود خواهند گرفت . مهران قاسمی آزاد مردی بود که همواره به دنبال حرکت بود و نه توقف . مردی که از یک جا ماندن و در گرداب تکرار گیر افتادن بیزار بود . سه سال حضور شبانه روزی در مکتب چنین مردی است که این روزها مرا از تصور این سکون نیز شرمگین می کند .
شرم دارم از آنکه مهران را بر آشفته در خوابهایم ببینم . شرم دارم از آنکه در مقابلش با چشمانی ورم کرده و دستانی تهی ظاهر شوم . بی شک او بیش از انکه به اشکهایم نیازمند باشد امیدوار به همتی است که در این سه سال در سایه بودن با او اندوخته ام . مهران من بیش از انکه به مویه های سارا نیاز داشته باشد به ادامه مسیرش امیدوار است .
می دانم که نمی توانم مهران باشم اما دوست دارم که بتوانم همچنان سارای مردی باشم که به من درس مقاومت اموخت و ایستادن . همچنان بهترین دوست انسان بزرگواری باشم که بارها با منش جوانمردانه و سکوت پرمعنایش اشک خضوع را در چشمانم جمع کرد .
سه سال پیش در چنین روزهایی بود که از او خواستم قلم به دست بگیرد و کمر همت به ترجمه آثاری ببندد که پس از مرگش میراثی باشد گرانقدر برای فرزندانمان . هر چند امروز فرزندی از او به یادگار ندارم اما خوشحالم که اصرارهایم بر دل مهران بازیگوش موثر واقع شد و این روزها باید اندک اندک خود را برای جمع آوری مطالب چهارمین کتابش اماده سازم .
همسر مهران قاسمی بودن افتخاری نیست که با غیبت فیزیکیش از دست بدهم . همسر او بودن هدیه ای است خدایی که شاید در گذر زمان از یادها برود اما همچنان در قلب کوچک من باقی خواهد ماند .
به یاد ندارم روزی را که مهران من برای به دست آوردن روزی دنیوی اش ایمان و اعتقادش را فروخته باشد . بر آنچه که اعتقاد داشت سرسختانه پافشاری می کرد و هرگز برای خوشامد عده ای لب فرو نمی بست . اشتباهاتی داشت که بر خلاف بسیاری همواره مسئولیت آنها را می پذیرفت . هرگز ندیدم که از عذرخواهی در مواقع لزوم فرار کند . ساده بود و همین سادگی بود که پذیرشش را آسان می کرد .
مهران با رفتنش نیز به این دنیا و مردمانش امیدوارم کرد . همزمان با تولدش , تولد دوستیهایی را با چشمان گریان به جشن نشستم که پیش از این هرگز به حضور آرامشان اندک توجهی نکرده بودم . مهران من ! تو با پروازت محبت همراهانی را بر دلم نشاندی که تا عمر باقیست وامدار محبتشان هستم .
دوستان من ! زبان قاصر است از شمارش محبتهای بیکرانتان و دستانم عاجز از فشردن دستانی که در سرمای سخت این زمستان بی رحم مرهم زخمهایم شدند . همکاران من امروز پس از چند سال کار به جرات می توانم بگویم به حرفه ام افتخار می کنم چرا که شما هدیه بکر الهی در روزهای سخت تنهائیم هستید .
یاریم دهید تا تلخی این روزها را با شیرینی ادامه دادن مسیر او که همواره ناظر بر اعمالم است از دلها بزدایم .
یاریم دهید تا متوقف نشوم که دل مهرانم از این سکون به درد خواهد آمد .
یاریم دهید تا کمر خم نکنم در برابر تند باد حوادثی که بر خیر بودنشان ایمان دارم .
دوستان من مبادا برای دلخوشی من خنده های مستانه تان را پنهان کنید که خنده های شما امید بازگشت را در دلم زنده خواهد کرد و اشکهایتان قدمهایم را سست .
دوستان من در سوگ مردی به مهربانی خورشید و لطافت شبنم بهاری سیاه نپوشید که مهران من عاشق آبی زندگی بود و هست و خواهد بود .
قدمهایتان گل باران و قلم هایتان مستدام .
به امید همراهی در روزهای مملو از لبخند , عشق و نگاه مهربان مهرانم .