تبليغاتX
سبکباران - مرگ و کودک

پیرمرد بر زمین افتاده بود . مدتی بود که بی حرکت دراز کشیده بود و حالا به تدریج عابران هم دور و برش حلقه زده بودند. صورت پیرمرد در هم رفته بود .

- بدبخت حتما تصادف کرده

- آخه چرا یکی نیست که این ولگردها رو جمع کنه ؟

- خانم چرا این جوری حرف می زنی ؟ از کجا معلوم که ولگرده ؟ به قیافه اش که نمی یاد .

- مگه باید به قیافه کسی بیاد ؟ کلی ز این ولگردها هستن که روزها گدایی می کنن و عصرها می رن خوشگذرونی . من خودم چند تایی رو می شناسم که ...

***

پیرمرد هنوز در همان گوشه دراز کشیده بود ٬ آرام و بی تحرک .کسی جرات نزدیک شدن به او را نداشت .  چند نفری از دور سکه ای پرتاب می کردند ٬ چشمانشان را می بستند ٬ زیر لب ذکر می گفتند و بعد راه می افتادند .

***

کودک در کناری ایستاده بود . چشمانش به سکه هایی بود که حالا تعدادشان بیشتر شده بود و بر روی زمین برق می زدند . آرام از میان جمعیت راهش را باز کرد . به ردیف اول رسید . به سکه ها خیره شد و به فکر تمام بستنی هایی که آن روز  می توانست بخرد ٬ افتاد. زانو زد و آرام دستش را دراز کرد . دستش به سکه ها نمی رسید. بدنش را کش داد . بی فایده بود.

***

صدای آژیر آمبولانس همه را به خود آورد . از جمعیت انبوه دیگر خبری نیود اما هنوز هم آن قدر دور و بر  او حلقه زده بودند که مامورها مجبور بودند به زور راهی برای خود باز کنند . یک معاینه سردستی  کافی بود  تا خیال  ماموران راحت شود که چندان نیازی به عجله کردن نیست . پیرمرد مدت ها پیش مرده بود . بدن پیرمرد را بر روی برانکارد گذاشتند و به آرامی بلند کردند . هیچ عجله ای نبود.

***

جسد در درون آمبولانس بود و جمعیت ناامید و سرخورده از ندیدن حادثه ای جالب به سرعت پراکنده شده بودند . پسرک نگاهی به اطراف انداخت . حالا می توانست به راحتی جلو برود. چند گامی برداشت و بعد زانو زد . مشغول جمع کردن سکه ها شد .  چند گان ان طرف تر مامورها در  حال بستن در آمبولانس بودند . پیرمرد به آرامی بر جایش دراز کشیده بود . آسوده به نظر می رسید . لبخندی پهنای صورتش را گرفته بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 1:5 توسط مهران قاسمی |