به سفری آمده ام که دوستان می گویند برای بازسازی روحیه ام لازم است و من بر این باورم که تنها فرصتی است برای مهیا شدنم به منظور مقابله با تنهایی که می دانم سخت و نفس گیر خواهد بود .عهد کرده ام که مبارزه کنم با هر گونه شکستن و تهی شدن. عهد کرده ام که پس از بازگشت به زندگی بیندیشم و گذشته را انگیزه ای کنم برای حرکت رو به جلو . دلم می خواست این بار هم مهران در ایران بود و من برایش ایمیل می زدم و با هیجان زایدالوصفی از عجایب فرنگ می گفتم.هر چند این سفر یک حسن دارد و آن این است که مهران همه جا در کنارم ایستاده است و لبخند می زند و چشمان کوچکش با زبان بی زبانی می گوید : دوستت دارم . حتی در هوایما نیز یک صندلی کنارم خالی مانده بود . مهماندار گفت : می توانید راحت باشید. اینجا کسی نمی نشیند. نگاهش کردم و در دل گفتم اینجا جای مهران است .هیچ کس گویا مهران را در کنارم نمی بیند اما من وجودش و نفس های گرمش را احساس می کنم. دوباره در گوشهایم زمزمه می کند : دوستم خوش بگذران و از زندگی لذت ببر.
من اما بلند می گویم که احساست می کنم حتی اگر انقدر دور باشی که گاهی اوقات دلم برای پرواز به سویت بگیرد.به خدا بگو که می دانم عشق های جاودان یعنی عشق های در فراق.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:38 توسط سارا معصومی
|