تبليغاتX
سبکباران - سال بی تو نو شد!

من در اين لحظه نو

بي تو آواره ترينم

من در اين ساعت ميمون و مبارك

بي تو مغضوب ترينم

من در اين ثانيه‌ها كه بسان سال سنگين است

بي تو بي دوست‌ترينم

من در اين تلخ ترين لحظه سال

بي تو اي مهردر خم دي ماه غريبم. 

 

يك سال ديگر هم  گذشت. كتمان نمي كنم كه بسيار دلشكسته ‌تر از آن هستم كه بتوانم نوروزانه اي بنويسم و در باب بهار و زيبايي هايش و زمستان و تلخي هايش سخن بگويم. بي اندك اغراقي اعتراف مي كنم كه حس بهار را ندارم.حس شادابي و سرمستي عاشقانه اي كه در اين سالهاي اخير در چنين روزهايي به من دست مي داد درست مانند خاطرات ريز و درشتي كه در ذهنم مي رقصد و اشك را در چشمانم جمع مي كند ؛ رنگ گذر زمان به خود گرفته است.

 

گویی هزار سال از يك سال پيش گذشته است. انگار نوروز پارسال داستاني ست زيبا كه در باورم نمي گنجد. آن همه خوشبختي ؛ شادي كودكانه و قهقه‌ هاي عاشقانه آنچنان دور مي‌نمايد كه گم مي‌شوم در آنهمه زيبايي. باورم اين بود كه انسانها هميشه حسرت آروزهاي تحقق نيافته و روياهاي رنگ واقعيت به خود نگرفته را مي‌خورند اما گويا سرنوشت اين باور را نيز بر  هم زد . من بر خلاف جهت رودخانه شنا مي‌كنم . من اين روزها سارايي شده ام كه حسرت روزهايي را مي‌خورد كه با تمام وجود احساس كرد . حسرت خوشبختي را مي‌خورم كه سه سال بي بهانه از آن سيراب شدم .اين روزها در آستانه بهار تلخ مي‌نويسم و البته تلخ مي‌انديشم. روزگارم طعم شيريني‌اش را از دست داده و شايد فقدان اوست كه اينچنين بازگشت را برايم  نه غير ممكن كه سخت كرده است. يك سال پيش در چنين روزي نوشتم كه نمي دانم آيا در نوروز 87 از موهبت بودن با كساني كه دوستشان دارم برخوردار خواهم بود يا نه؟ امروز همان روزيست كه يك سال پيش از آن سخن گفته بودم.واهمه دارم از آن كه جمله اي در باب آينده بگويم.مي‌ترسم اين بار نيز كابوس‌هاي شبانه ام در سيصد و شصت و پنج روز باقيمانده رنگ واقعيت به خود بگيرد.

 

اين تلخي را دوست ندارم . به مزه ترش و شيرين روزگار كج مدار عادت كرده‌ام . اما اين بار اين بادام تلخ چشمهايم را تنگ كرده است و البته وسعت ديدم را محدود . مي‌خواهم كه پرده ها را كنار بزنم و دوست دارم كه ذره اي در قلبم به خيريتي بينديشم كه بي شك در پس پرده هر حادثه اي نهفته است.دوست دارم قلبم را كشتي آهنيني كنم كه به سلامت از اين ساحل مواج بگذرد و در گوشه اي بكر و آرام به لنگر بنشيند. نمي خواهم در گيرودار موج هاي ناخواسته گرفتار شوم و يك سال بعد در چنين روزي دوباره از حسرت روزهاي از دست رفته سخن بگويم.مهران را مي‌بينم . درست مانند هميشه.مهربان و دريا صفت. خندان و گشاده دست.عاشق و بي تاب. درست مانند بهار 84 ؛ بهار 85 و بهار 86 لحظه تحويل سال در چشمهايم خيره شد. گلوله هاي اشك را پنهاني از گوشه چشمان زيبايش ربود تا من نبينم آن همه عشق و ايثار را . درست مانند سه بهاري كه در كنارش تجربه كردم دستانم را هنگام تحويل سال گرفت و با همان نواي بي‌صداي هميشگي در گوشم زمزمه كرد : ممنونم.

 

و من اما جسورتر از او درست مانند تك تك ثانيه هاي اين سه سال بي محابا و بي اندك حجب و حيايي نه اشك را پنهان كردم و نه خنده مستانه پس از آن را . و من اما بي امان گريستم. درست مانند لحظه هايي كه از خوشبختي بي تاب مي‌شدم و خود را در آغوشش رها مي‌كردم و هاي هاي مي‌گريستم و مهرانم گويا مي‌دانست كه تقدير چه رقم زده است كه سخت نگاهم مي كرد و من در عمق سياهي زيباي چشمانش طلب صبر براي سارا را مي‌خواندم . اين بار من فرياد كشيدم . در دل از مهرانم براي اين همه خوشبختي قدرداني كردم . براي تجربه روزهايي كه روياي هر شبم بود او را سجده كردم .سپاسش گفتم كه معناي مرد را در ذهنم تداعي بخشيد و واژه جوانمردي را به زباني عاشقانه ترجمه كرد. مرد روياهايم امسال از نقطه اي كه بسيار زيباتر از اين جهان فاني‌ست نگاهم كرد و  با نگاهش آرامشي به من بخشيد كه باز هم در روزهاي بي او بودن به حضورش در كنارم اميدوار شوم .

 

آروزهايم را گم كرده ام اما تنها درخواستم از مهربان پرودگارم صبري‌ست بر اين حكمت الهي. توكلي‌ست به او  و تسليمي‌ست به اراده اش. شرمنده ام كه از او طلب خوبي كنم چرا كه عقل ناقصم تشخيص نمي‌دهد خير چيست. من با اين بار گناه بر دوش نمي توانم از او بخواهم كه زندگيم را بر مدار آرزوهايم بچرخاند اما از او خواسته ام كه صلاحم را پيش رويم قرار دهد . اگر  در فراق خيريتي‌ست كه من از آن غافلم همان را به من ببخشايد كه سكوي پرتابم شود . اگر در وصل حكمتي‌ست كه عقل ناقصم حكم بر آن نمي‌دهد گره ها را از پايم بگشايد.

 

دعا كنيد تا بتوانم بايستم . دعا كنيد نااميد نشوم كه از اين گناه كبيره متنفرم . دعا كنيد حلقه وصل را با دستان گناهكارم محكم‌تر از پيش نگاه دارم و نلغزم كه در اين لغزش تنهايي‌ست كه از آن وحشت دارم . دعا كنيد بر مدار حق حركت كنم و حق مهرانم را به اخلاقي‌ترين شكلش احيا كنم . دعا كنيد تاب بياورم نامردي انسانهايي را كه اميدوارم زمانه مردشان كند . دعا كنيد بر شنيده‌هايي كه صواب نيست شكيبا باشم و نهراسم از دروغ‌هايي كه مي‌شنوم اما بايد تنها در برابرشان سكوت كنم .دعا كنيد بر حلقه دوستانم افزوده شود.دعا كنيد تا فراموش نكنم كه مرگ همين نزديكي‌ست. جايي كه نمي‌بينمش اما بايد حسش كنم تا بتوانم حداقل اصول انساني را رعايت كنم .

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط سارا معصومی |