تبليغاتX
سبکباران - ما متولد شدیم!

 دوباره من یعنی ما متولد شديم.يك سال ديگر هم گذشت.من بيست و شش ساله شدم و تو هنوز سه ماه است كه متولد شده اي. نوشته بودي كه اذان ظهر هجدهم فروردين ماه خدواند تو را به زمين هديه داد و درست بعدازظهر هجدهم دي ماه بود كه ديگر نتوانست دوريت را تاب بياورد و دوباره البته اين بار به معناي تمام كلمه زنده ات كرد. بيست و شش سال گذشت. نه حس جواني دارم و نه حس پيري.بيست و شش سال است كه مهمان خانواده اي هستم مهربان‌تر از قطرات ريز باران. بيش از دو دهه است كه خنديده‌ام در كنار مهربان پدري كه محرم دردهايم است و دلسوز مادري كه چشمهايش را مي‌دهد تا من ببينم و لذت ببرم. سالهاست كه به عطوفت يگانه خدايم خو كرده ام و درست چهار سال پيش بود در ارديبهشت ماه 83 كه تو را در تحريريه وقايع اتفاقيه ديدم . آن روزها هم هنوز حس متولد شدن را داشتم . بارها با هم فكر كرديم كه تاريخ نخستين ديدارمان كي بود اما نه من به ياد آوردم و نه تو . پس به روزي در ميانه ارديبهشت قناعت كرديم. تصوير نخستين پرسشت هنوز در ذهنم مي‌رقصد. عجيب ترين سوالي كه يك مرد مي‌تواند براي آشنايي بپرسد.يادت هست بي‌مقدمه برگشتي و گفتي : شما متولد چه روزي هستيد؟ من كه شوكه شده بودم بي‌درنگ گويي كه فرماني رسيده است براي پاسخ گفتم : هجدهم فروردين ماه.و تو خنديدي. چقدر عميق و بلند خنديدي. نگاه متعجب من را كه ديدي گفتي: من هم زاده همين روزم. مكالمه ما دو نفر به همين آساني آغاز و در چند ثانيه ختم شد.آن روز گمان نمي‌‌‌كردم قرار است اختيار دل را به مرد سنگين وزني بسپارم كه تنها از من روز تولدم را پرسيد و نه حتي سالش را . پس از ازدواج اعتراف كردي كه سال تولدم را تا پس از جلسات خواستگاري نمي‌دانستي و چه اهميتي داشت بزرگ و كوچكي زماني كه ما در نگاه هم آشنايي را خوانده بوديم.

سه سال تمام در چنين روزي با تو يك كيك خريديم و با هم شمع هايي را كه اختلاف پنج ساله مان را نشان مي‌داد فوت كرديم و آرزو كرديم. هر بار از تو مي‌پرسيدم آرزويت چه بود : مي‌گفتي تو . من اما هرگز نگفتم چرا كه گمان مي‌كردم آرزوهاي بر زبان رانده شده محقق نمي‌شوند. اما كاش گفته بودم كه آرزوي من هم بودن مهران بود تا ابد .

تو نيستي تا امسال كادوهايمان را از هم پنهان كنيم. امسال نوبت من بود كه كادويت را قبل از جشن تولدمان لو بدهم اما تو نيستي كه ذوق كني و مثل پسربچه هاي بازيگوش چشمانت برق بزند و لبخندي مرموز تحويلم دهي.

مي‌دانم كه تولد راستينت را بيشتر دوست داري.مي‌دانم كه تمام ديشب و امروز در كنارم ايستادي تا احساس دلتنگي نكنم .امروز اس ام اس پارسالت را كه نوشته بودي : تولدت مبارك خواندم. ممنونم مهران من! تولد تو هم مبارك!

رضا مي‌گويد متني كه پارسال براي تولدت نوشتي گوياي خيلي چيزهاست. اما تو پارسال هم زرنگي كردي و گذاشتي اول من بنويسم. پس امسال نوبت من است كه اعتراف كنم. چهار سال شد كه زندگيم رنگ ديگري به خود گرفته است. كتمان نمي‌كنم كه گاه در اين زندگي با تو گريسته بودم و اما بسيار خنديده بودم . يادت هست روزي در مكاني كه تو مي داني و من ، گفتي : سارا ثروتمند نيستم اما نمي‌گذارم در زندگي با من لبخند از لبانت حذف شود .تو من را ثروتمندترين زن دنيا كردي و چه خيال باطلي داشتي كه ثروت را در اسكناس‌هاي سبز آن موقع مي‌ديدي.

امسال بي تو تولد ندارم.اما مي‌دانم كه در آسمان براي تو جشني گرفته اند به بزرگي درياها.نه براي آنكه در چنين روزي فرشتگان را از موهبت بودنت محروم كردي و به زمين آمدي بل براي آنكه سه ماه شد كه دوباره متولد شده اي و اين بار در آغوش گرم خداوند كه بسيار بيشتر از من دوستت دارد.

اين بار تو برايم آرزو كن. هر آروزيي كه دوست داري و البته همان آروزيي كه مي‌داني در دل دارم اما نه بر زبان . من هم از روي همين زمين خاكي برايت آروز مي‌كنم : روزهاي خوب در كنار محبوبت.شبهاي آرام در آغوش خداوندي كه اگر نبود تنهايي ديوانه مان مي‌كرد.تو برايم آروز كن آرامش را و صبوري را . به رسم هر سال برايمان تفالي زدم به حافظ كه عجيب زيبا آمد و برايت مي‌نويسم:

اي هد هد صبا ! به سبا مي‌فرستمت/ بنگر كه از كجا به كجا مي‌فرستمت/حيف است طايري چون تو در خاكدان غم / زاين جا به آشيان وفا مي‌فرستمت/اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل / مي‌گويمت دعا و ثنا مي‌فرستمت/در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست/مي‌بينمت عيان و دعا مي‌فرستمت/ساقي بيا كه هاتف غيبم به مژده گفت:/ با درد صبر كن كه دوا مي‌فرستمت

پي‌نوشت:امروز نخستين دوستي كه تولدمان را تبريك گفت عليرضا بود . هم او كه هر بار بي تو به استاديوم مي‌رود برايم اس ام اس مي‌زند و جايت را خالي مي‌كنيم.نمي‌داني چقدر خوشحالم كه تو دوستي داشتي به مهرباني او كه در اين روزهاي سخت همچون برادر در كنارم ايستاد .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:5 توسط سارا معصومی |