تبليغاتX
سبکباران - جای تو خالی بود

 در آن روزها كه هنوز پرواز هوايي ات نكرده بود ، در ان روزها كه هنوز بي تاب ترك دنياي پر هياهوي ما زمينيان نشده بودي، در همان روزها كه هنوز تا نگاهت به يك قلم خيره مي شد  چشمانت كاغذي را جستجو مي كرد تا با بدجنسي تن سپيدش را سياه كني  ، من در همان روزها كه به تقويم ما چهار ماه از آن مي گذرد نمي توانستم براي يك ثانيه هم تصور كنم كه قرار است امروز ، روزي در نيمه ارديبهشت نزديك به همان روزي كه يكدگر را در وقايع اتفاقيه براي نخستين بار ديديم در جمع دوستان حاضر شوم و از آزادي قلمي بگويم كه ما آرزويش را در دل داريم و تو حسرتش را با خود به آن دنيا بردي تا شايد آنجا بتواني با خيال راحت ، با دلي بي غصه نان شب ، با سري بي سوداي عاشقي ، با دستاني بي دستبندهاي نامرئي بر زمين نه كه بر آسمان كه اكنون سنگ فرش توست بنشيني يك ليوان شير موز بزرگ سر بكشي ، ان خودنويس مردانه اما نارنجي رنگ را پر جوهر كني و با سكوتي كه از شيطنت تو  به دور است بنويسي و بنويسي . بنويسي و اين بار نهراسي از خودكار قرمز رنگي كه قرار است دستنوشته هاي تو را خونين كند . همان خودكاري كه هميشه مي گفتي از رنگش متنفري چرا كه حتي حرمت فكرت را نيز نگاه نمي دارد .

 

هر سال در همين روزهاي بهاري همكارانت ، همفكرانت همانها كه مي گفتي با انتخاب اين حرفه به لذت دنيا پشت پا زده اند دور هم جمع مي شوند تا درست مانند امروز از آزادي قلم بگويند در روزنامه هاي رنگ سياهي گرفته . روزنامه اي مثل همان وقايع اتفاقيه كه چقدر دوست داشتم مهر توقيف بر پيشاني اش نمي خورد تا من همچنان از پله هاي قديمي رنگ زمان به خود گرفته اش بالا بروم و خاطرات بهار 83 را در ذهن زنده كنم .

 

گمان نكن كه در اين چهار ماه نبودنت روياي احمد بورقاني كه درست مانند تو نتوانست ديگر در اين هواي دلگير نفس بكشد جامه عمل پوشيد. هنوز روزگارمان بر همان مدار سابق مي گذرد . هنوز بيست و چهار ساعت نگذشته است كه دوستمان تنها به جرم نوشتن باورهايش با چشماني گريان رفتن را بر ماندن ترجيح داد . اگر ان روزها كه تو بودي هنوز پشتمان گرم بود به صاحباني كه نامشان بر بالاي صفحات اخر روزنامه مي درخشد اين روزها دوستمان همان دلگرمي را هم در چنته ندارد.اين روزها دوستمان اگر مي نويسد بايد بترسد از نگاه‌هاي برنده‌اي كه او را به تلاش براي توقيف روزنامه محكوم مي كنند و او بايد با دستاني لرزان و چشماني پر اشك بر لب زمزمه كند : ببخشيد كه باورم را ، عقيده ام را و بالاتر از همه اين واژه هاي شايد كليشه اي دغدغه ام را بر تن كاغذ كاهي روزنامه تان نوشتم.

 

درست چهل و هشت ساعت پيش بود كه مسیح براي خداحافظي آمد . از او خواستم كه بماند و نمي داني چه سخت است كه دوستي در آغوشت گريه كند نه از غم نان ، نه در سوگ از دست دادن يك عزيز كه در عزاداري يادداشت هايي كه مي نويسد اما همان خودكار قرمز رنگ معروف بر تنها نقطه سپيد باقي مانده كاغذش مي نويسد : غير قابل كار .

 

سخن كوتاه كنم .مهران قاسمي رفت با تمام روياهايش براي نوشتن و شايد تنها براي آزاد نوشتن. در نخستين روزهاي از دست دادن مهربان دوست و همراهم ، زماني كه براي خواندن همدردي هاي اينترنتي دوستان يك به يك وب لاگ هاي همكاران را باز كردم به وب لاگ مسيح علي نژاد رسيدم. مسيح هم براي من كه نه براي مهران قاسمي نوشته بود . اما متفاوت تر از بقيه . مسايقه ياد قلم كه امروز به همت دوستان عزيزم جوايز نخستين دور آن به برندگان اهدا مي شود فكري بود بس نو و بي اندازه سخاوتمندانه از مسيح علي نژاد . دوست داشتم كه مسيح مي ماند و با همان هيجان زايدالوصف هميشگي اش برايتان از مسابقه مي گفت و همت همكارانمان در شهرستانها . اما خوب داستان مسيح در اين روزهاي غريب بر هيچ كس پوشيده نيست . وعده داده است كه كمك كند تا " ياد قلم " تا ساليان سال ياد قلم هايي را كه بر زمين مي ماند گرامي دارد. از مسيح علي نژاد ، مسعود بهنود ، عطاالله مهاجراني ، اسدالله امرايي ، كسري نوري و ژيلا بي بعقوب كه در قالب هيات داوران ياد مهران قاسمي را زنده نگاه داشتند بي نهايت ممنونم . از دوستاني كه ما را در برگزاري اين مسابقه همراهي كردند نيز تشكري ويژه دارم و اميد دارم  مرا در سالهاي آتي نيز براي ادامه دادن اين مسير همراهي كنند .

قلمهايتان پايدار و آزاد .

 

پی نوشت:متن فوق را در انجمن صنفی خواندم . همان جا که امروز مراسم اهدای جوایز " یاد قلم " برگزار شد. مسیح عزیزم نمی دانی چقدر جای تو خالی بود و من چه بیهوده تلاش کردم جای کسی را پر کنم که همتا ندارد .متشکرم با هزار زبان هم از جانب خودم و هم از جانب مهران قاسمی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط سارا معصومی |