<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبکباران: به یاد مهران قاسمی</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/</link>
<description>او که یک روز اینجا می نوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Dec 2009 17:10:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای میترا خلعتبری</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دلتنگت بودم دختر.دلتنگ روزهای با تو بودن در آن ساختمان اعتماد ملی. دلتنگ تند تند خبر نوشتن و به سراغ تو آمدن.دلتنگ درددل کردن و درد تو شنیدن.دلتنگ روزهایی که مهرانم رفت و تو ایستادی.دلتنگ لحظه‌هایی که با تو اشک ریختم.دلتنگ شب‌هایی که از عشق برایت گفتم.دلتنگ چشمهایت که از میان این همه چشم اعتمادم را ربوده بود. دلتنگ آن اس ام اس ساده که در شب تلخ زندگیت برایت فرستادم و تو با همان پیامک شدی دوست ناب من. دلتنگ روزهای کارگزارن. دلتنگ بیرون رفتن‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلتنگت بودم دختر و دقیقا یک ساعت پیش دوستی تماس گرفت و گفت که تو هم رفته‌ای.سعی کردم بخندم.بخندم به رفتنت.بخندم به نماندنت.اما نمی‌دانی چقدر داغ خداحافظی با تو بر دلم ماند.کاش سیاست اینقدر کثیف نبود که تو خدانگهدارت را از من دریغ کنی.کاش زیر آسمان دیگری صدای خنده‌ات را باد به گوشهایم برساند میترای من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: این مطلب را میترا خلعتبری برای مهران نوشت در ویژه‌نامه اعتماد ملی.دوباره اینجا می‌گذارمش تا یادم بماند که مدیون محبتش هستم تا آخرین لحظه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;سيد مهران قاسمي به خواب ابدي فرو رفت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا آخرين لحظه كه آمبولانس پزشكي قانوني آمد و مهران قاسمي را با خود برد، مي گفتم همه چيز خواب هست.&lt;BR&gt; سارا فرياد مي زد كه&quot;&lt;مهران دوستت دارم&quot;و آمبولانس دور و دورتر مي شد تا جايي كه از كوچه خارج شد و مهران را براي هميشه از بين ما برد. در هواي سرد امروز كه سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ مي كرد همه به ديدن تو آمده بودند. &lt;BR&gt;ما در خانه سارا و مهران عزيز بوديم. مهران آرام در اتاق به خواب ابدي فرو رفته بود و به فاصله يك ديوار ساراي عزيزم گريه مي كرد.&lt;BR&gt; هنوز هم همه در شك هستيم. باورم نميشه. مهران قاسمي جوان بود. سارا كلي آرزو با مهران داشت كه مي خواست بهشون برسه. خدايا چرا با ساراي ما چنين كردي؟&lt;BR&gt;من در خونه اونها بودم، در آشپزخانه اي كه سه سال تمام سارا و مهران با هم در اونجا روزگار گذروندن و داشتم سيني خرما رو مي چيدم. سيني خرماي مهران قاسمي را كه حالاديگر بين ما نيست. نه، باورم نميشه. هنوز هم مي گيم دروغه. هنوز هم نمي تونم باور كنم به همين راحتي مهران؛ سارا، پدر و مادر خوش قلبش، برادرهاش و دوستانش رو تنها گذاشته.&lt;BR&gt;مهران قاسمي عزيز چند روزي بيشتر به سالگرد روزنامه نمونده، چرا ما رو تنها گذاشتي؟ از اين به بعد جاي خاليت رو در سرويس جهان چه كنيم؟ چطور مي تونيم خنده هات رو نبينيم؟ چطور مواظب سارا باشيم وقتي تو نيستي؟&lt;BR&gt; سارا، سارا، سارا چطور بهت بگم كه طاقت ديدن اشك هات رو امروز نداشتم، چطور بگم كه من هم حاضر بودم مثل تو همه چيزم را به پاي خدا بريزم تا مهرانت رو به تو بگردونه.&lt;BR&gt;يادم نمي ره روزي كه مهران تصادف كرده بود و بهم مي گفتي كه خدا مهران را دوباره به تو داده، پس چرا اين خدا با تو چنين كرد؟&lt;BR&gt;اين چه عدالتي هست كه مهران هميشه خندون بايد بره و چشم هاي تو رو براي هميشه پر از اشك كنه. &lt;BR&gt; مهران قاسمي، باورم نميشه اين قدر راحت همه ما را تنها گذاشتي و رفتي، كاش بيايي و بگي كه داشتي سر به سر همه مي گذاشتي. كاش دوباره سارا بياد پيشم و بگه قرار كه با تو بره دربند... &lt;BR&gt;مهران قاسمي از اين به بعد چطور كاوه و كريم بدون تو در سرويس جهان بنشينند و مطلب بنويسند، مي دوني در همون مدت كوتاه كه نبودي چي به اون ها گذشت، فكر ما رو نكردي، چرا به فكر سارا نبودي؟؟؟&lt;BR&gt; حيف نبود همسر گلت رو با اون همه مهربوني تنها بزاري. چرا تمام اين يك هفته براش از مرگ گفتي، مي خواستي آماده اش كني؟؟؟&lt;BR&gt;مهران قاسمي عزيز هر چند تنها جسمت بين ما نيست، اما اين رو بدون كه هميشه دوستت داريم و بهت قول مي ديم از ساراي عزيزمون مثل چشمامون مراقبت كنيم. &lt;BR&gt; لعنت به زمستان امسال كه يكي از بدترين خبرهاي عالم را براي ما آورد. هنوز مشخص نيست چه زمان مهران عزيزمان را به خاك مي سپاريم، دوست هم ندارم در اين باره چيزي بنويسم چون هنوز به قول يكي از دوستان نمي تونيم بگيم، “مهران قاسمي رفت”&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 17:10:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل خویش به دریا فکنم</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تکیه بر ایام چه سهو است و خطا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من چرا عشرت امروز به فردا فکنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: مهران من! این ابن‌الوقت بودن را تو به من آموختی.این مزه مزه کردن لحظه را تو یادم دادی. حالا اما این دومین آذر بی‌تو ثانیه‌هایش آوار می‌شود بر سرم. آذر ماه رحمت خداوند بود. تو را بعد از آن تصادف دوباره به آغوشم بازگرداند تا بیست روزی بیشتر کنارت باشم. دی اما ماه حکمت خدا بود. حکمتی که تنها خودش می‌داند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 08:18:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسادت</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱.حسادت فقط یک نظریه نیست.حسادت خود یک درد است. (فلوید دل)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. در دوران نامزدی حسادت مایه شعف است.در سال اول ازدواج عملا ضروری ست. اما پس از آن تنها شکنجه است.(سکودس)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳. هر بار در موقعیتی قرار می گیری که تصور می کنی ناممکن است، و تو ناگزیری از میان شکنجه های نفرینی آن بگذری این فرصت را به خود بده و در آن زندگی کن. می بینی که از آن پس آزادتر و رهاتر زندگی می کنی.(الئنور روزولت)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴. حسادت احساسی بسییار طبیعی است. هر آن که دل می سوزاند و عشق می ورزد روزی به دام حسادت می افتد. تصمیم حیاتی این است که آیا اجازه دهیم حسادت غولی شود و ما و همه آنانی را که دوست داریم،ببلعد یا آنکه حسادت ما تلاشی باشد تا در دانش شخصی خود رشد کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵. خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: عید قربان بود که من و تو پیمان درکنار هم ایستادن بستیم.یادش بخیر یار مهربان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 19:14:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای یک انسان</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;برای زیدآبادی که پنج سال حبس در تبعید را به نامش سند زدند غافل از آنکه او  از معدود کسانی ست که حق خود را برای زیستن به اثبات رساند.برای جوانمردی که از مبارزه برای اعتبارش به بهای سالهای سپری شدن عمر پشت میله‌های کوته فکری زندان دیگران نگذشت. برای آزادمردی که می‌داند دیگر برای اعلام جرم علیه آزادی بسیار دیر است. برای  زیدآبادی که این سرزمین را سرشار از شادی خواست و زرین چون خوشه‌ای گندم. برای مردی که ایران برایش مکانی گذرا نیست. برای الگویی که می‌خواهد در این تاریخ و جغرافیای جدید سرزمینش با همرزمانش هم‌اوا شود. برای بزرگ‌مردی پرخروش که قامتش را دوتا کرد و حقیقت و جاده را نشان داد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این پس رودخانه‌ای ما را جدا می‌کند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آب خون‌آلود، لجن مرداب‌ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این سرزمین کسی نیست که فراموشش بتوان کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از این پس میهن دیگر آن نیست که بود....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خبری </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;روزنامه خبر به دلایلی که من هم نمی دانم و حالا باید به همه ندانسته های این چند سال کار در مطبوعات اضافه اش کنم از فردا دیگر بر روی کیوسک نخواهد رفت. خبر شاید از همان روزهای نخست هم نه بوی وقایع اتفاقیه را می داد و نه رنگ کارگزاران را داشت اما برای روزهای سخت من چندان هم بد نبود. حالا این روزنامه هم دیگر نیست. مثل همه داشته های دیروز که امروز دیگر به حساب نمی آیند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: از تمامی خواهران و برادران غیور که کاری برای اینجانب سراغ دارند می خواهم اطلاع دهند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 12:35:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تکراری نه برای دلم </title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>زندگی خسته ام کرد. مرگ تو تنهایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:گم شده ام. در خاطره ها. در خواب ها. در نبودنت که می دانم ابدی ست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 15:16:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و توهای بی شباهت به هم!</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زن: تو درونت یه موسی داری یه فرعون.موسی نماد خیر و فرعون نماد شر. باید سعی کنی به موسی نزدیک تر شی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرد: نوشابه می خوری یا دوغ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن( برای چند ثانیه سکوت): هیچ کدام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سه مکالمه کوتاه را دیشب شنیدم. وقتی برگشتم و به صورت دخترک نگاه کردم غم از چشمهاش هویدا بود. نمی دانم او وقت نامناسبی را برای بحث انتخاب کرده بود یا مرد اصلا از پایه و اساس اهل اینچنین مباحثه هایی نبود. همیشه زندگی مشترک آدم هایی که بی شباهت روحی با هم ادامه مسیر می دهند برایم غیرقابل درک می ماند.همینقدر می دانم که قرار نیست زندگی زناشویی اپیزودهای یک نمایش ادبی باشد. بسیاری از اوقات لذت حرف زدن در مورد ترک دیوار هم با محبوب کمتر از مولاناخوانی نیست. اما این را هم می دانم که قرار نیست همیشه یک نفر چه مرد و چه زن وادار به سکوت شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: اسطوره های فاقد اعتبار قادر به زهرچکانی اند( دنیس دوروژه مون)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 04:01:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زان سوی او چندین وفا</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها/ زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا &lt;BR&gt;زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم / زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا &lt;BR&gt;زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد/زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا &lt;BR&gt;چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود/چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا &lt;BR&gt;از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی/ آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را &lt;BR&gt;از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی/آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا &lt;BR&gt;گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او/  گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا &lt;BR&gt;گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن/ گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی &lt;BR&gt;این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها &lt;BR&gt;چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان/ کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا &lt;BR&gt;بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش/ چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا &lt;BR&gt;گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت /فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا &lt;BR&gt;گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان/گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا &lt;BR&gt;گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم /من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا &lt;BR&gt;جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو / من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا &lt;BR&gt;اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود / یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا &lt;BR&gt;چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد / ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی نوشت: برای روزهایی که یادم می رود چقدر نعمتم بخشید و من چقدر ناشکرم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:14:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر تمام این جام بلاها که از آن زمستان سرد تا این خزان، دست سرنوشت جرعه جرعه در گلویم ریخته است نشانه تقرب است انا راضیه مرضیه. اما اگر تقاص گناهی را پس  می دهم که ذهنم فراموش کرده الحق و الانصاف که شدید العقابی. کاش همه حساب ها را همین دنیا تسویه کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: این روزهای نبودن تو،بیماری مادر و نامردی مردمان عجیب سخت می گذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: ای توبه ام شکسته / از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای در دلم نشسته/ از تو کجا گریزم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز 83</title>
<link>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نبیند چشم نابینا،خصوص اسرار پنهانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دریغا عیش شبگیری که چون باد سحر بگذشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدانی قدر وصل آن دم که در هجران فرومانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : پاییز ۸۳ بود. روزهای تب و تاب من و تو برای آشنایی دو خانواده. روزهای بدگویی دوستان از تو. روزهایی که همه دست به دست هم داده بودند تا سارا بگوید:نه. من اما گفتم:آری. و نمی دانی جه راضی ام از بازی سرنوشتی که در آن روزها هیچ حرفی را باور نکردم جز اشک های جمع شده در گوشه چشمانت. هنوز آن ساختمان را یادم هست و من کنج دیوار چشم در چشم تو که گفتی: سارا پولدارت نمی کنم اما نمی گذارم لبخند از لبانت محو شود. شاید برای همین بود رفیق ! که دم رفتن هم لبخند زدی. تو چه خوب الوعده وفا را به جا آوردی دوست ناب من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:51:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sabokbaran&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>http://sabokbaran.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
