قسمت اول

انتخابات شورای شهر برخلاف تمام هیاهو و فریاد‌های پس و پیش از آن فقط و فقط یک شکست تلخ دیگر برای اصلاح طلبان ایرانی ( والبته نه جریان اصلاح‌خواهی) بود. بازخوانی پرونده این شکست در همان روزهای نخست شاید ضروری‌تر بود و به جا‌ تر اما در میان جشن و سرور پیروزی(!) و یا شاید به سور نشستن شکست رقیب و تمام آتش‌بازی‌های رسانه‌ای که به باورم بیش از آنکه رنگ و بویی از حقیقت داشته باشند تلاشی برای فریب دادن افکار عمومی و همان معدود همراهان باقی مانده با اصلاح طلبان بود ترسیدم که فریاد زدن شکست و به رخ کشیدن آن چندان جوانمردانه نباشد. در ضیافت اصلاح طلبان ایرانی مدت‌های مدیدی است که نه میهمان بر جای خود نشسته و نه میزبان وظیفه و جایگاه خود را می‌داند، حال اگر جمعی هر سال نذر این ضیافت می‌کنند و به آن دخیل می‌بندند و بعدهم دور هم نشسته از برکات و معجزات محفل خود سخن‌ها می‌گویند و قصه‌ها روایت می‌کنند و جمعی را پای منبر‌های نخ‌نمای خود «بخوری» حرافی‌های زیبا اما بی مغزشان می‌کنند، حکایت همان مردمانی‌است که شاید اگر خواب بودند می‌شد بیدارشان کرد به نوایی اما چون خود را به خواب زده‌اند نمی‌توان ولو به فریادی.

 

شکست یا پیروزی؟

تصور می‌کنم قبل از هرچیز باید اثبات کرد که این انتخابات با شکست اصلاح طلبان روبرو بوده است. حکایت عجیبی است این تلاش برای اثبات امر بدیهی!  زحمات رسانه‌ای دوستان چنان کارساز بوده که امروز هر بقالی‌ هم به این باور رسیده است که اصلاح طلبان برنده بازی شورای شهر بوده‌اند.

برای اثبات این شکست به چند نکته ساده و بدیهی اشاره می‌کنم.

 

1-   باور کنید در هیچ کجای دنیا بردن 4 کرسی از مجموع 15 کرسی شورای شهر را پیروزی نمی‌خوانند. نمی‌دانم از چه زمانی تا کنون 4 بزرگتر از 11 شده است؟ یاد وزیر تلگراف و تلفن و موبایل و غیره سابق به خیر که معتقد بود 1=55 !

 

2-   اصلاح طلبان در حالی در شورای شهر تهران 4 کرسی را به دست آوردند که حداقل یک کرسی را مدیون حضور هادی ساعی غیر سیاسی و ورزشکاری هستند که همانند علیرضا دبیر و رسول خادم و ... با اتکا به قهرمانی و مدال‌آوری خود به شورا راه یافت. اگر قرار است رای به ساعی را رای به اصلاح طلبان حساب کنیم چرا این رای که قاعدتا متعلق به مناطق محروم تهران بود شاما حال سایرین نشد؟ (در مورد تحلیل نتایج آرا در بخش‌های بعد می‌نویسم). اظهارات ساعی بعد از پیروزی نشان داد که تا چه حد این قهرمان بزرگ ورزش ایران از سیاست به دور است. عضو ائتلاف اصلاح طلبان در اولین گفت و گوی خود از آمادگی‌اش برای همکاری با دولت می‌گوید. دوستان بد نیست برای یک‌بار هم که شده از ساعی چند سئوالی در مورد اصلاحات و ... بپرسند تا عیار نامزد محترم اصلاح طلبان مشخص شود.

 

3-   دوستان اصلاح طلب شکست حامیان دولت را پیروزی خود به حساب آورده‌اند. یک مثال نقض برای رد این موضوع به باور من کافی است. انتخابات مجلس ششم را به خاط بیاورید و وضعیت مجلس پنجم را. مجلس پنجم فراکسیون اصلاح طلبش دربست در اختیار کارگزاران بود، از عبدالله نوری تا فائزه هاشمی، چپ‌ها حتی از فرستادن کروبی هم عاجز بودند و خواب یا شاید مرگ سیاسی کوتاه مدت را ترجیح داده بودند.  انتخابات دوم خرداد دم مسیحایی بود که خفتگان و به خواب رفتگان را بیدار کرد. بوی قدرت به مشام رسید و همه سبد در دست روانه میعادگاه شدند. به‌هر حال انتخابات مجلس ششم با شکست سخت کارگزاران و پیروزی حیرت‌آور مشارکت‌ تازه تشکیل شده همراه بود. در آن زمان اما هیچ کس این تغییر درونی در اردوگاه اصلاح طلبان را تعبیر به شکست خاتمی و دولتش نکرد. توپ هر چند از منتهی الیه راست اردوگاه اصلاح طلبان به منتهی الیه چپ منتقل شده بود اما هرچه که بود هنوز زیرپای اصلاح طلبان بود. ابن بار هم در اردوگاه محافظه کاران توپ از جناح اصولگرای رادیکال به جناح اصولگرایان پراگماتیک منتقل شده است.  نمی‌دانم چرا این بار این تغییر جناح را باید شکست دولت و اصولگرایان دانست؟ مگر در مجلس ششم آن شکست را ( در حالی که  شاکله دولت و پارلمان پنجم را کارگزارانی‌ها شکل می‌دادند و تنها سهم مشارکت در این میان وزارت‌خانه‌ای با ساختمان اجاره‌ای ،وزارت تعاون، بود) به پای دولت و خاتمی نوشته و امتیازش را به حساب راست واریز کردیم؟ این یک بام و دو هوا جز تلاش برای فریب‌دادن مردم چه معنایی دارد؟

 

4-   اصلاح طلبان با تمام گالیورهای خود به مصاف لیلی‌پوتی‌های محافطه کار رفتند. نگاهی به سه لیست (دو لیست اصولگرا و لیست اصلاح طلبان) بیاندازید تا ببینید شکست در چنین آوردگاهی یعنی چه؟ اگر گالیورها تنها توانسته‌اند خود را از مهلکه نجات دهند و در نقطه مقابل تمامی سپاهشان توسط لیلی‌پوتی‌ها تار و مار شده‌اند آیا این را می‌توان عین پیروزی دانست؟ همین سئوال را که در برابر مسجد جامعی مطرح کردم (روزنامه اعتماد ملی) به صراحت گفت اگر من و برخی از دوستان مستقل شرکت می‌کردیم شاید رای بیشتری می‌آوردیم.  پیروزی معاون رییس جمهوری و دو وزیر را بر سیاسمتداران دست چندم جناح راست ( و البته بازهم شکست از چند سیاستمدار نیمه قد بلند اصولگرا) می‌توان پیروزی اصلاح طلبان تلقی کرد؟ راستی اگر خاتمی هم در انتخابات شرکت می‌کرد پیروزی بزرگتری نصیب اصلاح طلبان می‌شد!

 

5-   اصلاح طلبان هنوز نتوانسته‌اند افراد را به رای دادن به لیست واحد خود ( یا به عبارت بهتر ترغیب مردم به پذیرش اهداف خود ) وادار کنند. ناتوانی در سازماندهی پایگاه اجتماعی موضوعی است که در بخش‌های بعد به آن می‌پردازم.

 

6-   ناتوانی در تشخیص تاکتیک برخورد با رقیب هم از جمله مواردی است که نشان می‌دهد چگونه در عرصه برخورد تاکتیک‌ها هم اصلاح طلبان شکست خوردند. نگاهی به سازماندهی روش‌های تبلیغاتی طرفین بیاندازید. این موضع را نیز در بخش دیگری مفصل باز خواهم کرد.

 

7-   وآخر سر  در میان انبوه براهین و دلایل متعدد به موضوعی بدیهی اشاره می‌کنم. اصولگرایان با دو لیست و با تاکید بر تفاوت‌های خود به میدان آمدند. اصلاح طلبان علیرغم تمامی پنجه به روی یکدیگر کشیدن‌ها و اختلافاتی که حتی در بزنگاه انتخابات ریاست جمهوری هم حل نشده باقی ماند، این بار با یک لیست جامع و واحد و همزمان دوپینگ شده ( با حضور گالیورها) وارد میدان شدند. بدین ترتیب در شرایطی که لیست‌های تقریبا کاملا متفاوت اصولگرایان رای‌شان را خرد کرده بود در این سو تمامی آرا به سبد واحد اصلاح طلبان ریخته می‌شد. شکست در برابر جبه دو نیم شده اصولگرایان و واگذار کردن اکثریت قاطع کرسی‌ها به آنها چیزی جز یک شکست واضح نیست. اصلاح طلبان حتی از قدرت مقابله با کف آرای اصولگرایان متفرق و دو شق شده هم برخوردار نیستند!

 

و برای پایان این بخش تصور می‌کنم باید هشداری ناخوشایند را برای چندمین بار تکرار کنم.

انتخابات شواری شهر نشان داد حتی در صورتی که باور داشته باشیم که حامیان دولت شکست سختی از مردم خورده‌اند (آن گونه که اصلاح طلبان باور داشته و تبلیغ می‌کنند) بازهم باید بر شکست جماعت اصلاح طلب ایرانی گریست و آینده تاریکشان را به سوگ نشست چرا که حتی هنگام شکست قطعی دولت و حامیانش و روی گرداندن مردم از آنها، شهروندان ایرانی ترجیح می‌دهند آلترناتیو را در همان اردوگاه محافظه کاران بیابند تا در میان اصلاح طلبان. بگذارید ساده‌تر بگویم متاسفانه اصلاح طلبان حتی آلترناتیو دولت هم نیستند. بازی در اردوگاه اصولگرایان و در میان بخش‌ها و تفکرات متفاوت آنها در جریان است و اصلاح طلبان همانند تیم‌های در حال سقوط  هستند که هر از چندی اعتراضی می‌کنند و نه داور و نه بازیگران اصلی این بازی سیاسی وقعی به آن نمی‌گذارند. مردم هم ظاهرا دیگر توجهی به این غرزدن‌هایی که به باورشان ناشی از «غم دوری از قدرت» است تا «اشتیاق خدمت و دلسوزی برای مردم» ندارند. سکوت 4 ساله در شرایطی که شورا در اختیار راستگرایان بود و سپس از دخمه‌ها بیرون آمدن و تلاش برای ربودن رای مردم بیشتر به سیاق گانگسترها می‌ماند تا احزاب سیاسی! و تلخ‌تر اینکه سالهاست با ظهور مافیا گانگسترها در هر عرصه‌ای نابود شده‌اند. مافیا با خرید قاضی و فرماندار و استاندار و بازیگر و بازیکن و ... جایی برای فعالیت گانگسترها باقی نگذاشته است.

 

 در این باره بازهم خواهم نوشت.