<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سبکباران: به یاد مهران قاسمی</title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com</link>
<description>او که یک روز اینجا می نوشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2016 17:24:41 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دیگر کاری در دنیای بدون تو ندارم... </title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/460</link>
<description>عادت برای تو نوشتن را به خفا برده ام اما رسالتی ست که هر سال به همین روزها که می رسم گرد از خانه ای که تو ساخته بودی بربایم. هرسال فکر می کنم سخت ترین سال بی تو گذشته است و باز سال بعد می بینم که سخت ترین باز از راه رسیده است. همین روزها بود که سرنوشت تو را با ان شانه های پهن ، با ان چشم های ریز براق با ان دست های بی نهایت مهربان بخشنده با ان شوخ طبعی شیرین با آنهمه شور به زندگی از اغوش م ربود و برد.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jan 2016 17:24:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/460</guid>
</item>
<item>
<title>پیر شدن در تنهایی..</title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/459</link>
<description>شب رفتن ت بود. هنوز بدن ت را به خاک نسپرده بودیم. مسیر چند دقیقه ای خانه من و خودت تا خانه پدری را در حالی که برف راه رفتن را سخت کرده بود به هزار جان کندن دل آمده بودم. تکیه دادم به دیوار اتاق خواب خواهر. شوک رفتن ت جای خودش را به ترس داده بودم. 25 سال داشتم. جوان بودم برای تحمل این درد و جوان تر برای این تنهایی. یادم نمی رود که از گفتن یک جمله خجالت می کشیدم اما وقتی یاس روبه روی م نشست و حرف زدن آغاز شد با صدایی که از هر بغضی تهی بود به او گفتم: &quot;من از</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2015 18:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/459</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم تولدت...</title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/458</link>
<description>فردا، اگر بودی 38 ساله می شدی. روزی که مرا ترک کردی 30 سال داشتی. 8 سال می شود که نیستی.8 سال است که به نیمه فروردین که می رسم خاطره یکی از نخستین گفت و گوهای ت با سارای بداخلاق و عبوس را با خودم تکرار می کنم. به یاد می آورم که سر میز اقتصادی روزنامه وقایع اتفاقیه با آن هیکل درشت ، پیراهن آستین کوتاه آبی رنگ با دکمه های تا روی سینه باز نشسته بودی و می نوشتی. یکباره برگشتی و برای اولین بار در مدت کوتاه آشنایی مان خیره در چشم هایم نگاه کردی و گفتی : متولد چه</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2015 16:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/458</guid>
</item>
<item>
<title>خواب تو </title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/457</link>
<description>هشتمین بهار بی تو از راه می رسد. فکر می کنم مگر چقدر عمر کرده ام که هشت بهار آن بی تو گذشت؟ هشت بهار از جوان ترین روزهای عمرم بی تو از راه رسید. دنیا منتظر هیچ عشقی نمی ماند مهران م. دنیا پتیاره ای ست که چندان بویی از عشق نبرده است. سال سختی بر سارای ت گذشت. آنقدر سخت که فکر می کنم از سال پرواز تو هم سخت تر بود. سال ی که در تک تک شب هایش آرزو کردم کاش بودی و حرف هایی را که به هیچ کس جز تو نمی توانم بگویم برایت شبی هزار بار تکرار می کردم تا شاید این تکرار</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2015 10:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/457</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/456</link>
<description>به خواب روی شانه ات بیا بد عادت م بکن...</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2015 17:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/456</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/455</link>
<description>حسرت مداوم زندگی ام، مرد من. یک چیزهایی هرگز در زندگی ام تکرار نخواهند شد. دوست داشتم همیشه همه مرا به نام تو بشناسند. دوست داشتم از تو یادگاری داشتم. دوست داشتم زمان همانجا در میدان ولیعصر به وقت اردیبهشت 83 می ماند و من برای نخستین بار دستانت را می گرفتم و در گوش ت می گفتم : کار دل تمام شد. دوست داشتم وقتی برای م روی یک تکه کاغذ مچاله نوشتی : دوستم داری؟ دستم را حلقه می کردم دو گردن ت و مثل همیشه روی انگشت ها می ایستادم تا بتوانم گونه ات را ببوسم.</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2015 10:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/455</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/454</link>
<description>بيا امشب مرا در اغوش بگير و با خودت ببر. كافي ست اينهمه دوري از شانه هايت مهران. بيا امشب زن ت را بردار و برو . تمام سال هاي نبودن ت ايستادم تا شرمنده نشوي از داشتن چون من ي. امشب مي خواهم تمام ان سال ها را بنشينم. بيا كنارم بنشين. بيا سرم را بگير مابين دستهاي ت . بيا مثل روزهاي اخر بودن ت من پاي تو مي شوم سنگيني ات را بينداز روي شانه هايم و كنارم راه برو. تو فقط بيا و در گوش م زمزمه كن : بي بي . اينهمه تنهايي را اينهمه سال به دوش كشيدم تا به تو نزديك تَر</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2015 22:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/454</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/453</link>
<description>جنس دلتنگی برای تو با تمام دلتنگی های دنیا متفاوت است. یک روزهایی فقط برای تو است و لاغیر. یک روزهایی هیچ خاطره ای از تو دم دست نیست و تو در خلا می ایستی و نگاه م می کنی. یک روزهایی دلم می خواهد مثل آن یک شبی که در ذهن م سالهاست ماندگار است روبه رویت بایستم و هیچ حرفی نزنی. هم تو سکوت کنی و هم من. دلم می خواهد دستهایم را روی شانه هایت بگذارم و انقدر عمیق نگاهت کنم که باز برای من شوی. مثل آن شبی که انقدر نگاهت کردم که اشک از چشم هایت لغزید و در گوش م زمزمه</description>
<pubDate>Wed, 25 Feb 2015 15:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/453</guid>
</item>
<item>
<title>مهران م </title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/452</link>
<description>دلم خواست بودی و امشب راس ساعت هفت و نیم با هم از زیر پل کریمخان رد می شدیم. دلم می خواست بودی و امشب تو چای دم می کردی و من نگاه ت می کردم... ببین چه ناگهانی هجوم می آوری به ثانیه هایم ...</description>
<pubDate>Tue, 13 Jan 2015 14:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/452</guid>
</item>
<item>
<title>تو کم کم بار بستی </title>
<link>https://sabokbaran.blogfa.com/post/451</link>
<description>روزهای منتهی به نبودن ت ...روزهای منتهی به تمام شدن زمینی مان..</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2015 15:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sara</dc:creator>
<guid>sabokbaran.blogfa.com/post/451</guid>
</item>
</channel>
</rss>
