چند قدم تا تحقق وصيتت
این روزها که می گذرد گرفتار حسی دوگانه هستم . نیت کرده ام که از روزنامه ای که زمانی دوشادوش هم پله های آن را بالا رفتیم کوچ کنم به نقطه ای که به قول تو شاید غریب است و ناآشنا اما لذت این ناشناختگی را با تمام وجود حس می کنم. می دانم که می دانی سخت است برایم دل کندن از صندلی هایی که تو بر روی انها تکیه دادی و من بارها بالای سرت می ایستادم و بی مهابا از نگاه دیگران چشم در چشم تو فریاد می کشیدم که به بودنت افتخار می کنم . می دانم که می دانی سخت است برایم دل بریدن از خاطراتی که دور نیست اما تجربه دوباره انها این روزها تبديل به قشنگترین رویای زندگیم شده است .این تصمیم سخت را در میان مخالفت عمیق تعداد انگشت شماری از دوستان باقی مانده گرفتم . همان دوستانی که هرگز از نخستین لحظه پروازت به خود اجازه ندادم عمق صداقت محبتشان را با هیچ معیار و اندازه ای بسنجم چرا که قضاوت در مورد احساس درونی انسانها تعهدی بر شانه هایم می گذارد که خارج از توان تحملم است . یک روز اما شاید آن زمان که غبار زمان از دلخوریم کاسته باشد همه را بنويسم . همه انچه را که در این چهار ماه نبودنت بر من روا داشته شد و من چاره ای جز سکوت نداشتم. اما این روزها مهران مهربان من! نگاه سنگین دوستانی که من دوست می خواندمشان و تو می گفتی تنها همکارند تجربه ای جدید برایم رقم زده است. از به تصویر کشیدن این تجربه واهمه ای ندارم اما در دل خرسندم که خدواند نمی گذارد بیش از اندازه به انسانهایی که می داند نیت خیر در دل ندارند نزدیک شوم . در این میانه سپاسگذارم از دوستانی که صادقانه همراهیم کردند. از میترا خلعتبری که شاید سن و سالش چندان نباشد اما انچنان موجه برخورد می کند که بی امان دوستش دارم .از رعنا زوره که خواهری ست در قالب يك دوست. دوستي كه همواره محرم رازهايي بود كه سخت بر زبان ميرانم . از كسري نوري كه صادقانه برايم وقت گذاشت و انچنان به مثابه برادري بزرگوار راهنماييم كرد كه آروز كردم كاش مهران بود و مي ديد كه كسري از نزديك ترين دوستانش نيز بيشتر با من همراهي كرد .از فاطمه شمس عزيز دوست ناديده اي كه با صداقتي عجيب مرا به لندن دعوت مي كند و ميخواهم بداند كه اين نخستين مهماني است كه من ميزبان را به چشم نديده ام اما در دل حس آشنايي غريبي با او دارم .ممنونم از گيسو فغفوري كه شايد دير شناختمش اما دوستش دارم تنها و تنها به دليل صداقتش و بيباكي دوست داشتنياش.
مهران من ! اندك اندك مقدمات تحقق وصيتت مهيا مي شود و نمي داني كه چقدر شادم از اينكه پس از چهار ماه مي توانم اندكي به آروزهايت جامه عمل بپوشانم . عليرضا درست مانند هميشه وعده كمك داده است و مي دانم كه تا آخر اين مسير در كنارمان مي ايستد.
پينوشت: ظرف چند روز آينده راهي شيراز مي شوم تا از نزديك كودكاني كه مهران بيست و چهار ساعت پيش از رفتنش به انها سفارشم كرد را ببينم . بيشك براي تحقق اين آروز به كمك بسياري از دوستان نياز خواهم داشت . اميدوارم كه دوستان وب لاگيم در اين مسير تنهايم نگذارند . پس از سفر جزئيات اين ماجرا را مي نويسم تا دوستان علاقه مند در جريان قرار گيرند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 11:2 توسط سارا معصومی
|
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.