یک روز من!
ساعت نه و سی دقیقه صبح دوشنبه است.امروز از روزنامه رفتن خبری نیست.با این وجود به عادت هر روز صبح با یک لیوان چای یخ کرده پشت کامپوتر می نشینم.به اینترنت که وصل شدم به سبک و سياق هر روز آدرس بلاگفا را تایپ می کنم.تا یک جرعه چای شیرین را قورت دهم سبکباران جلویم سبز می شود.سه نظر تاييد نشده در مورد پست قبلی.همه را منتشر می کنم.به ادرس وب سایت یکی از دوستان که برایم کامنت گذاشته مراجعه می کنم.چند پست اخرش را زیر و رو می کنم تا می رسم به پستی به نام جلوه اسلام.عکسی است از یک مرد عرب در حال عکس گرفتن از زنهایش!جالب اینجاست که نمی دانم سوژه چیست؟زنها که تمام بدن خود را با چادر مشکی و روبند پوشانده اند.از به کار بردن عبارت جلوه اسلام می رنجم و برای دوست که از پست هایش معلوم است اهل مطالعه است کامنت می گذارم و وب لاگش را می بندم. کامپیوتر را خاموش کنم. در دل آروز می کنم کاش مهران قاسمی بود تا باز مثل همیشه با هم در مورد این موضوع بحث می کردیم.جرعه اخر چای را که بالا می کشم به عکس مهران که چهار ماه است بر روی مونیتور نشسته است نگاه می کنم . در دل می گویم:حالا که نیست.
تصوير دوم:
عقربه های ساعت عدد یازده را نشان می دهند.مقابل هتل لاله ایستاده ام منتظر تاکسی.پیکان قدیمی بوق می زند،سوار می شوم .درب خودرو را که می بندم به سمت چپ نگاه می کنم .دختر خانمی زیبا با چادر مشکی کنارم نشسته است.مردی جوان هم به در سمت چپ پیکان تکیه داده است.انگشتر عقیق مرد توجهم را جلب می کن.به یاد سنگ شرف الشمسي می افتم که از مکه اوردم و قرار بود نوزدهم فروردین ماه امسال انها را به مهدی بدهیم تا هر دو را برای من و مهران بر روی دو انگشتر سوار کند. نوزدهم فروردین گذشت اما چون مهراني نبود پس انگشتري هم ساخته نشد.در همين خيالاتم كه صداي راننده توجهم را جلب ميكند . درست مثل تمام راننده هاي تاكسي از بي عدالتي و فقر مي نالد. از اينكه قيمت نفت از بشكه اي ۱۳۰ لار هم گذشته است اما پودر لباسشويي قيمتش دو برابر شده است.دختر خانمي كه كنارم نشسته ميگويد : بالاخره بايد حسابهاي بانكي آقايان در اروپا هم پر شود.
تا ميايم در قيافه دختر دقت كنم ميگويد : اقا ممنوم پياده ميشوم.راننده كه ميگويد : به امان خدا دخترم ، توجهم به سن و سال راننده جلب ميشود . مرديست ميانسال.با موهاي قهوه اي روشن.شلوار لي برفي و تيشرت طوسي آستين كوتاه.عينكي قهوه اي رنگ هم بر چشم دارد.دختر كه پياده ميشود، راننده كه گويا از سكوت ما رنجيده است در آينه نگاه ميكند و ميگويد: خانم با مردم كاري كرده اند كه از حرف زدن هم ميترسند.با خودم فكر ميكنم واقعا ترسيده ام يا خسته ام از اين حرف هاي تكراري.هر كدام كه باشد توجيهه خوبي نيست.ميگويم: اقا ما هم ملت حرفيم.همه خوب حرف ميزنيم به پاي عمل كه ميرسد همه دينا دوست ميشويم.جمله هايم را در ذهن دوباره براي خودم تكرار ميكنم . مخاطب بسياري از اين كلمات خودم بودم.سر تخت طاووس كه ميرسيم مرد جوان با ان انگشتر عقيق درخشان پياده ميشود.با راننده تنها ميشوم.باز هم او رشته سخن را در دست ميگيرد:"خانم من دو ماه پيش رفته بودم حج واجب.در حرم رسول ايراني هايي را كه پارچه به در و ديوار ميماليدند با باتوم كتك ميزدند. اعراب به مرده پرستي اعتقاد ندارند آن وقت ما مملكت را سه روز تعطيل ميكنيم."اسم مكه و حرم رسول كه ميايد ياد زمستان ۸۵ ميافتم و خاطراتم از مدينه. چه جالب كه من هم در حرم رسول از ديدن اين صجنه ناراحت شده بودم .راننده ادامه ميدهد : "خانم ايراد از بيايماني به خداست.خدا اين روزها روي زمين غريب واقع شده.همه فراموشش كرده اند." ناگهان ياد اس ام اس ديشبم به يك دوست افتادم : خدا را گم كردهام.لبخند تلخي بر لبانم نشست. يعني خدا در دل من هم غريب است؟راننده ترمز ميكند: خانم سر ميرعماد است.نگاهي ميكنم و ميپرسم : مجتمع قضايي هم اين نزديكيست؟راننده نگاهم ميكند و ميگويد:ميخواهي طلاق بگيري؟تعجب ميكنم .نگاهم را ميدزدم و پياده ميشوم.كرايهاش را كه ميدهم ميگويد:به امان خدا دخترم.
تصوير سوم :
از پله هاي مجتمع قضايي كه بالا ميروم.فلشي محل عبور خانمها را نشان ميدهد.اتاقيست كوچك كه مامور مجتمع كه خانميست مشكي پوش داخل ان نشسته .وارد كه ميشوم لبخندي عميق ميزند و ميگويد: خواهر كيفت را ببينم.كيف را تحويل ميدهم.موبايل را بيرون ميكشد و ميگويد: گوشي را تحويل دهيد.تا ميايم در را باز كنم صداي پيرزن نشسته بر روي صندلي را ميشنوم كه ميگويد:طفلكي مگر چند سال دارد كه از الان بايد پله هاي دادگستري را بالا و پايين برود.نگاهش ميكنم و نميدانم در نگاهم چه ميبيند كه ميگويد:همه مردها نامردند.حوصله بحث كردن ندارم . در را ميبندم اما در دل ميگويم: مهران من مرد بود از ان مردها كه ديگر يافت نميشوند.
تصوير چهارم:
ساعت يازده سي دقيقه است. سر خيابان اسفنديار ايستادهام. باز هم منتظر تاكسي.پرايدي سفيد رنك بوق ميزند.ميگويم :سر فاطمي و سوار ميشوم.تا سوار ميشوم خانمي كه روي صندلي جلويي نشسته است برميگردد عقب و نگاهم ميكند.تعجب ميكنم.دختر خانمي كنارم نشسته و مشغول حرف زدن با موبايلش است.مردي درشت هيكل دستش را به نشانه مستقيم تكان ميدهد و من در دل آروز ميكنم كاش هم مسير نباشد.راننده بوق ميزند و مرد سوار ميشود. به خودم فحش ميدهم كه چرا در اين گرما منتظر نشدم سوار تاكسي بشم كه صندلي جلو ان خالي باشد. در حال له شدن هستم كه دختر خانم بغل دستم ميگوید: اقا پیاده می شوم.دعایش می کنم و خودم را کنارتر می کشم.خانم جلویی باز برمی گردد و عقب را نگاه می کند. از ان نگاه ها که ادم به خودش شک می کند.نگاهش توجهم را جلب می کند.خانمی ست حدود هشتاد ساله.با ناخن های مصنوعی قرمز رنگ. رنگ ناخن ها با رنگ رژ لب ست شده است.موهای کم پشتش را هایلایتی زیبا کرده و عینک افتابی درشتی بر چشم داشت.راننده صدای ضبط را بلند می کند.آهنگی از مهستی فضای کوچک پراید را اشغال می کند.پیرزن شروع می کند:آقا من نمی دانم این جوانان به ظاهر روشنفکر چه جوری در این جهل مطلق فرورفتند؟راننده می گوید : کدام جهل خانم؟
پیرزن:همین مزخرفاتی که اسلام به خوردشون داده.یک روسری می اندازند روی سرشان و می شوند مسلمان. همچین سفت هم گره می زنند که انگار قفل بهشته رو سرشون.
راننده از تو آینه نگاهم می کند.دو مردی هم که کنارم نشسته اند چپ چپ نگاهم می کنند.به روی خودم نمی اورم. با خودم می گویم: ای بابا عجب روز ایدئولوژیکی. اون از وب لاگ صبح این هم از تاکسی سوار شدن.پیرزن باز هم ادامه می دهد:
آقا دیگه هر خری می دونه حجاب از کی در اسلام باب شد.اینقدر این عایشه کثافت کاری کرد که مجبور شدن حجاب را اجباری کنند!تازه فکر کردی قران چیه؟ورداشتن سی سال پس از مرگ محمد تورات و انجیل را چسباندند به هم و اسمش را گذاشتند قران.حالا دخترهای احمق ما فکر می کنند با یک روسری بهشت را می اندازند پشت قبالشون.
با خودم فکر می کنم مگر بهشت به روسری داشتن و نداشتنه؟اصلا کی این ادعا را کرده؟راننده باز از تو آینه نگاهم می کند.صدای موبایلم بلند می شود.خدا را شکر می کنم.آرش فرحزاد است.از توقیف سه روزه فارس می گوید.۵ دقیقه ای صحبت می کنم و همین طور که حرف می زنم دقت می کنم و می بینم پیرزن هم حرفهایش را نیمه کاره رها کرده و با کمال احترام منتظر است من تلفنم تمام شود!خداحافظی می کنم.دوباره شروع می شود.کلمات مثل پتکی بر سرم فرود می ایند.اسلام!خشونت!دین سرمایه داری!بهشت!جهنم!محمد!فاطمه!حجاب!نمی دانم چرا بی دلیل باز هم یاد مهران می افتم که اگر بود الان می گفت :" خانم در مورد چیزی که اطلاعات ندارید صحبت نکنید."موبایلم را بر می دارم و مثل گذشته برای مهران اس ام اس می زنم: آدا نمی دونی سوار چه تاکسی شدم. پیرزنه را ول کنی فاتحه دین و اخرت را خونده.انچنان با اعتماد به نفش دکمه سند را فشار ميدهم كه انگار مهران تا چند ثانيه ديگه جوابم را ميدهد. موبايل را در كيفم ميگذارم و چون ميدانم از جواب خبري نيست بي خيالش ميشوم.
پيرزن همچنان فحش ميدهد . به زنان روسري پوش.مسير نيايش- فاطمي انگار مسير تهران - مشهد است.آنقدر طول ميكشد كه دلم ميخواهد پياده شوم و بقيه مسير را پياده بروم . اما ور مغرور ذهنم ميگه: چرا تو پياده شي؟پس پياده نميشم. مرد جوان با هر جمله پيرزن نگاهم مي كند . سرم را برميگردانم سمت پنجره.انگار كه نه ميبينم و نه ميشنوم.سر فاطمي كه رسيديم با عجله گفتم: اقا ممنون. پياده ميشم.پيرزن باز برميگرده و نگاهم ميكند . اين بار سرش را به نشانه تاسف تكان ميدهد. كاري نمي توانم بكنم پس لبخند ميزنم.بي اختيار جمله جلال توكليان در اخرين شماره شهروند ذهنم را قلقلك ميدهد:ما بايد نفرت را با عشق پاسخ بگوييم.
پياده كه ميشوم مرد درشت هيكلي كه تمام مدت كنارم نشسته بود،ميگويد:خانم چه تحملي داريد. با اين همه توهين سكوت كرديد؟نگاهش ميكنم. از فرط گرما صورتش خيس خيس است .ميگويم:اگر جوان بود حتما به يك كافي شاپ دعوتش ميكردم و با هم ساعتها بحث ميكرديم.اما ادمي كه تا اين سن ، آزادي در تمامي حوزه ها را درك نكرده براش خيلي ديره كه آزادي عقيده را درك كنه.
مرد سرش را تكان ميدهد. از كنار هم ميگذريم.بادي صورتم را مينوزاد.جواني كه تمام مدت در تاكسي نگاهم ميكرد موازي با من قدم ميزند . داخل پياده رو كه ميشوم صدايي ميگويد: خانم . برميگردم. همان جوان است. كاغذي را به سمتم دراز ميكند.
ميپرسم : اين چيه؟
شماره تلفن من!
براي چي؟
تو اين جامعه دختر خوب كم پيدا ميشه براي زندگي.
عرق سردي همه بدنم را ميپوشاند.بياختيار به انگشت دوم دست چپم خيره ميشوم.حلقه در دستم برقمي زند. نگاه مرد جوان با نگاهم هم مسير ميشود.حلقه ام را كه ميبيند عذرخواهي ميكند و ميگذرد.ياد حرفهاي پيرزن ميافتم. در دلم با مهران زمزمه ميكنم:مشكل جامعه ما بياخلاقيست نه بيايماني.باد گرمي ميوزد.دوباره سوار تاكسي ميشوم. اين بار هيچ كس حرفي نميزند. صداي موبايلم بلند ميشود. دوستي از پست قبليام گلايه ميكند كه دليلي ندارد تو عذرخواهي كني.پاسخش را نميدهم. تعريف ما از اخلاق با هم متفاوت است.
تصوير پنجم:
وارد خانه ميشوم.باد كولر همه وجودم را خنك ميكند . خريدها را روي ميز ميگذارم. مامان ميگويد :خدا تو را براي من نگاه دارد.همه افكار خوب و بد از ذهنم ميپرد.در دلم ميگويم:تو را هم همينطور.
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.