چشمهایم را می بندم تا.....
لحظه هاییست در زندگی که دلت می خواهد چشمهایت را ببندی.پلکهایت را بر هم بنهی تا نبینی.همه انچه که وادارت می کند چشمهایت را ببندی الزاما زشتی دنیا نیست.گاه آنقدر خوبی می بینی که انتظارش را نداری پس به احترام این غیرقابل پیش بینی بودن حادثه، چشمها را می بندی تا تنها هضمش کنی.مزه مزه اش کنی.گاه اما دنیا آنقدر زشت می شود و آدمها زشت تر که باز هم چشمها را می بندی.می بندی تا نبینی این همه پلیدی را.مهران روزی که به من گفت:دوستت دارم.چشمهایش را بست.هر بار هم که این جمله را تکرار می کرد باز جشمهایش را می بست.یک بار گفتم بی انکه چشمهایت را ببندی بگو.از مهران انکار و از من اصرار.مهران چشمهایش را نبست اما هنوز به "ت" دوستت دارم نرسیده بود که به پهنای صورت اشک ریخت.
حالا این روزها عجیب این حس دوگانه به سراغم آمده است.گاه روز آنچنان زشتی می بینم که فرار را بر ایستادن ترجیح می دهم و گاه آنقدر مهر می بینم که باز چشمهایم را می بندم تا طعمش را مزه مزه کنم.دنیا انگار هیچ چیز نیست جز تکرار.تکرار و تکرار.گاه مزه این تکرار شیرین است و گاه تلخ.به مزه مزه کردنش عادت کرده ام.چاره ای هم هست جز این؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 22:17 توسط سارا معصومی
|
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.