کدام یک سخت تر است:

۱.سرنوشتی مانند قصه من و مهران.ما که هم را می خواستیم یا حداقل من او را بی نهایت می خواستم و اینگونه روزگار برایمان رقم زد؟

۲.سرنوشتی مانند داستان هزارها نفر که یک روز به امید ایستادن دوشادوش یکدیگر پیمان دوستی بستند و بعد در چرخش روزگار ترک یکدیگر را بر ادامه دادن این مسیر ترجیح دادند؟شرایط زمانی سخت تر می شود که یکی این تنها ماندن را دوست ندارد و دیگری تشنه تجربه تنهائی ست.

پی نوشت:این روزها دوستان بسیاری با همین غم دوم در دل به سویم می آیند.دلم می خواهد یاریشان دهم اما گاه خود عاجزم از یاری دادن دل های شکسته.