عشقبازی های  رفتگان متفاوت است انگار.. یک شب هایی احساس می کنم خودت را به ثانیه ثانیه های زندگیم تزریق می کنی.. احساس می کنم می آیی می نشینی روبه روی چشمهایم و زل می زنی و زل می زنی و زل می زنی..یک شب هایی احساس می کنم به کمتر از اشک های من رضایت نمی دهد این عشق ... یک شب هایی احساس می کنم این اشک ها انگشتان تو است که وکیل ت شده اند تا گونه هایم را بنوازند...وای از این یک شب های من و تو در خلوتی که به خلوت های این دنیا شباهتی ندارد...