چشمهایت...
با چشم های باز مردن یک جور انتقام گرفتن از زنده هاست چون هر کس به آن چشم ها نگاه کند حداقل تا مدتی نمی تواند فراموشش کند. شاید برای همین تا بالای سر مرده می رسند پیش از هر کاری چشم هایش را می بندند. )محمد رضا کاتب | هیس)
امروز این متن مرا برد به 18 دی ماه 86 ساعت دو دقیقه از دوازده ظهر گذشته ...به ثانیه های سنگین آخر که صدایم کردی ..دست بردم زیر سرت..نگاهت سنگین شد.. یاد مکالمه شب گذشته ات افتادم و دستم را از زیر سرت بیرون کشیدم.. این بار آرام با چشمهای باز خوابیدی.. پلک هایت را با انگشتانم پایین کشیدم و خواندم : انا الله و انا الیه راجعون... من اما چشمهایت را بستم تا نبینی که دنیا بعد تو چه قفس تنگی ست ..
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:34 توسط سارا معصومی
سبکباران فرزند مهربانی مهران قاسمی ست و درایتش.مردی که می دانست یک روز به ابدیت می پیوندد پس فضایی را برایم به یادگار گذاشت که هم نوشته هایش را در خود جا داده باشد و هم غم نبودنش را با دیگران به اشتراک بگذارد.حاصل عاشقانه های مردی که این روزها دلتنگی نبودنش حک می شود بر تن سبکبارانش.روحش شاد.